معرفی حمید دولتی


حمید دولتی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 5 دي 1351
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

دستهای قشنگ خدا

sدختر کو چولو به خدا گفت: خداجون خیلی دوست دارم دستهای قشنگ تو رو نقاشی کنم اما نمیدونم دستهای تو چه شکلیه؟! خدا لبخندی زد و گفت: دستهای من شکل دستهای مادر مهربونته! باشنیدن این حرف دخترکو چولو هورایی کشید و با خوشحالی شروع کرد به نقاشی کردن دستهای خدا

خاک برسرش

مادر پيرش زمينگير شده بود هر روز كه از سركار خسته و كوفته برميگشت پيش از آنكه به زن و بچه اش سر بزند پيش مادرش مي رفت و چندساعتي را پيش مادرش مي نشست و خدمت او ميكرد مادرش هم به او خيلي عادت كرده بود اگر روزي او را نمي ديد دلتنگي ميكرد و مدام سراغش را ميگرفت.دو سه سالي به همين

پیام ارواح

بهتر است اول خود م رو معرفي كنم من "مديوم" هستم به معني واسطه به اصطلاح من كسي هستم كه استعداد مخصوصي دارم براي ارتباط با ارواح يعني اين كه به يه نحوي از انحا ء تحت تاثير فكر يا فعل ارواح قرارمي گيرم اگه موافق باشيد به تعدادي از پيام هايي كه درهنگام ارتباط با ارواح دستگيرم

خانه شادی

هميشه تو جيب كتش چند تايي شكلات داشت ودر كوچه و خيابان به بچه هايي كه برخورد ميكرد يه شكلات از جيبش در مي اورد و به بچه ها ميداد و از خوشحالي بچه ها ذوقي ميكرد كه نگو و نپرس! يكروز كه تو اتوبوس كنار هم نشسته بوديم و گرم صحبت بوديم مثل عادت همشيگي دست تو جيب كرد و شكلاتي در

چشم پو شی

پا که تو راه پله خونه گذاشت از دستش یک دست فنجون قشنگی رو که خریده بود افتاد و چند تایی اش شکست بابت این قضیه خیلی پکر بود که همین موقع گوشی همراهش زنگ خوردٰ شوهرش بود که پشت خط بود که از شنیدن صدای غم آلودش پرسید: "چی شده حاج خانم مگه کشتی هات غرق شده که اینطوری حرف میزنی ؟!

قرص سردرد

شب سردي بود بعد از چند هفته اي دوري آنشب را با زن و فرزند مهمان مادر بود بعد از صرف شام كه كنار هم نشسته بودند و صحبت مي كردند تا حرف از پدرشهيدش به ميان آمد مادر آهي كشيد وقطرات اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: "درسته كه پسرم بابات چند سالي ميشه كه توسينه خاك خوابيده ولي بار ها شده كه

‍پرسه

عصر جمعه اي گوشه خلوتي از پارك نزديك محله غرق مطالعه بودم كه دستي به شونه ام خورد سر كه بلند كردم ناصررو ديدم كه جلوم ايستاده قبل از اينكه حرفي بزنم بهم گفت"مشتي حواست كجاست؟" گفتم "چطور مگه؟" خنده اي كرد و گفت: "چند باري سلا م پرتاب كردم ولي انگار نه انگار كه تو اين عالمي"

هشت در بهشت

از لابه لاي حرفاي امير بو برده بودم كه با خانمش بگو مگو هايي داره به همين خاطر لازم دونستم كه يه كمي باهشون حرف بزنم يه زنگ بهش زدم و گفتم : "ميخام يه سر بيام خونتون" با چند لحظه مكث گفت: قدمت رو چشم .براي عصر همونروز قرار گذاشتيم. بعدازظهر كه شدو از سركار زدم بيرون يه