معرفی حسین آزادی


حسین آزادی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 30 بهمن 1352
کشور: ايران شهر: کرج
کارشناس حسابداری هستم عاشق عکس و نوشتنم ولی هیچ وقت عکاسی نکردم مخلوقات پرودگار توانا را خیلی دوست دارم بخصوص آدمها ،از تماشای طبیعت سیر نمیشم . سعی میکنم نوشته هایم میتنی بر واقعیت باشد


آخرین داستان ها ارسالی

قسمت

نمایش مشخصات حسین آزادی قسمت برای خرید با همسرم و فرزند کوچکم به بازارتهران رفتیم ، تازه حقوق گرفته بودم و یک مقداری هم وام ، که همه اش را در جیبم قراردادم میخواستم برای خانواده ام هر چه دلشان میخواهند بخرم آخر مدتی بود برای آنها به خرید نرفته بودیم بعد از مدتی گشت در خیابان متوجه شخصی شدم که

به خدا می سپارمت.

نمایش مشخصات حسین آزادی آنقدر که روز و شبم به تو فکر میکنم از خودم غافل شدم ، اینکه میتونم برای کسی مهم باشم ، دلش برام شور بزنه ناراحتم باشه ، به فکرم باشه ، عاشقم باشه ، بگه که دوستم داره ، متاسفم عزیزم برای خودم و برای تو ، تو زنت نرگس و پسرت آرش رو داری ولی من چی من فقط تو رو دارم ، بهتره بگم داشتم . از

ایمان

نمایش مشخصات حسین آزادی sمردم برای بارش باران رفتند خارج شهر تا دعا به درگاه خداوند کنند باران ببارد اما هیچ کس جز یک کودک ده ساله یا خودش چتر نبرد.!!!!!

عینک دودی

نمایش مشخصات حسین آزادی در خیابان قدم میزدم ۱۰ دقیقه مانده بود تا دوستم بیاید با خودم گفتم پ‍نج دقیقه میروم بالا ‍پنج دقیقه هم برمیگردم ، تا آن موقع هم دوستم آمده، در زمان برگشت خانمی را دیدم با قوز گنده ای در پشت و یک کاسه روی در دست و با پاهای لنگان قدم برمی داشت ،زجه میزد ،ناله میکرد ، باور نمیکنید ولی

نوبت من

نمایش مشخصات حسین آزادی سیزده سالم بود بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی مادرم برای تهیه نان به من مقداری پول داد تا بروم و نان بخرم . در جلوی نانوایی صف طولانی تشکیل شده بود . رفتم و انتهای صف ایستادم بعد از چند دقیقه مرد مسن خوشرو ی آمد با تعدادی از کسانی که در صف ایستاده بودند و همچنین با نانوا خوش بش کرد

ای کاش

نمایش مشخصات حسین آزادی بشت فرمان اتومبیلش نشسته بود و دیوانه وار رانندگی میکرد انگار تمام شهر و خیابانهایش ارث بدرش هست و بد ویبراه نثارکوچک و بزرگ گرفته تا رانندگان دیگر خودرو ها و عابرین میکرد به چهار راه که رسید چراغ قرمز بود توقف کرد ثانیه ها به کندی میگذشت دیگر حوصله اش سر رفته بود « او هیچوقت بشت

تناقض

نمایش مشخصات حسین آزادی حدود بیست دقیقه بود که در راه بندان گیر کرده بودیم نم نمک جلو میرفتیم قدری نگران شدم آخر این مسیر طوری نبود که اینقدر آمد و شد داشته باشه که باعث راه بندان بشه برخی میگفتند شاید جلوتر تصادف شده باشه خلاصه آروم آروم رسیدیم به محل گره ترافیکی خدا رو شکر مثل اینکه اتفاقی نیافتاده رانندگان

داستان خزان

نمایش مشخصات حسین آزادی نمی خواست از درخت جدا شود وابستگی داشت عاشق بود میخواست زنده بماند اما باد بیرحم او را آنقدر تکان داد تا انگشتانش که به شاخه گره خورده بود راجدا کرد به زمین که افتاد باور نمیکرد عمرش به اتمام رسیده خودرو ها که عبور میکردند دنبال آنها راه میافتاد اما رانندگان خودرو ها گویا اصلا او

تاوان کودکی

نمایش مشخصات حسین آزادی sوقتی به چهره معصومانه کودک که حتی یک دهه از عمرش نگذشته بود نگاه کردم دریافتم روزی تاوان تمام رنجهای که امروز میکشد را از همه ما خواهد گرفت زیرا زمانیکه باید تحصیل کندوتربیت شود در سرچهار راه به اجبارگدایی میکند

تلخی شکلات

نمایش مشخصات حسین آزادی sوقتی راننده کامیون به شرکت شکلات سازی رفت و بار زد نمی دانست زمانیکه کامیون او در اثر سانحه رانندگی در یک اتوبان پر رفت و آمد واژگون میشود مردم بجای کمک به او که مبادا جان بسپارد صف طویلی از خودرو ها ایجاد میکنند تاکام خود را شیرین کنند نه خانواده او را...........