معرفی آرشا راد


آرشا راد
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 8 شهريور 1366
کشور: ايران شهر: تهران
دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد هنر شاخه زیباشناسی تصویر و صدا
تصویربردار و ادیتور حرفه ای
ترانه سرا و نویسنده .


آخرین داستان ها ارسالی

تو بمان

sتا عشق در این گنبد دوار بین دل و دلدار در ناز و خمار است . و دست گدای سر این نابخرد چهارسوق دل من ، گل به طواف است ... من با تو و دل با ضربان یادت در تب و تاب است ، از گیتی و این مردم صد رنگ چه خواهم ؟ هیچ ... تنها تو بمان و باقی همه هیچ .

عشق

sنزدیک که میشی حس آرامش بهم دست میده وقتی میرسی سرتاپا عشق میشم و وقتی دستاتو میفشارم احساس خوشبختی میکنم . مراببوس تا تمام دنیا در نظرم به اندازه بوسه تو خلاصه شود و با من بمان تا دنیا به ما حسرت خورد که عشق سرپا میکند مرده را ...

هیس ... خدا خوابه . قسمت سوم

وارد آسانسور شدم و تکمه زیرزمین و که دست نویس برچسب شده بود روی یکی از تکمه ها رو فشار دادم و وارد زیرزمین شدم . وای چقدر فضا دلگیر و تهوع آور بود . داشتم با کنجکاوی و احتیاط سردخونه رو گز میکردم که یه یاروی چاقی با دمپائی پلاستیکی کلش کلش زنون داشت از یه اتاقی به اتاق دیگه ای میرفت

هیس ... خدا خوابه قسمت دوم

داشتم به تائید حرف خالم با زور خودم و از صندلی میکندم که یه مرتبه صدای شیون و داد از درب ورودی پذیرش بلند شد . بی هوا سرم به سمت صدا چرخید و هل دادن یه زن 30 - 32 ساله ای و دیدم که با تمام قدرت مامور بخش و هل داد و با خورد به شیشه سکوریت بخش دو سه تا پرستار و مث بولدوزر از خودش رد کرد و چشمش که به مجتبی افتاد هق هقش بلند شد

هیس ... خدا خوابه . قسمت اول

از استرس داشت میمرد . اما نمیتونست حتی گریه کنه ، فقط به دیوار پشت اتاق عمل تکیه داده بود و بالا رو نگاه میکرد و زیر لب هی میگفت : یا ابوالفضل .... تو هوش و بیهوشی بودم که به مادرم که زیر کتف مو از یه طرف و خالم از سمت دیگه گرفته بودن و مث زنای تازه سزارین شده تاتی نباتی کنون من و به سمت

پیری

sجلوی آینه که میرم بی اختیار یاد پیری میفتم . وای چقدر از پیری میترسم...

برای مادر

مادر من مهربونه عین هو گل میمونه رو درخت عاطفه شکوفه عشق میشونه عمرمنه جون منه شمع شبستون منه توی دریای محبت پری افسون منه باغبون باغ دل دوا و درمون منه تو شبای درد و رنج تا صبح نگهبون منه معنی زندگیم رنگ دنیای منه موقع بلا و سختی سپره جون منه شادی

من و اون قسمت دوم

علی متولد هفتاد و سه بود و جثه ای بزرگ و تپل داشت و لی اصلا بهش نمیومد و بزرگتر میزد . یادمه اولین باری که با رامبد به باشگاه رفتم کنار میز علی که یه جورائی جانشین مدیریت هم بود روی یه صندلی نشستم و کار کردن رامبد و نگاه میکردم . اکثر نگاه ها به سمت من بود و هر کسی از راه میرسید با پچ پچ در گوش رفیقش درباره ما حرف میزد

من و اون قسمت اول

از از اخرین باری که کسی و دوست میداشتم چند ماهی نگذشته بود که خیلی تصادفی و اتفاقی یه بعدازظهر توی چهارباغ اصفهان وقتی برای دیدن مهرشاد و ‍پارسا رفته بودم مغازه حمید جوجو با جواد آشنا شدم . به ظاهر احساساتی و مهربون میومد ولی چیزی پشت چهره پراز آرامش اون آرامش من و بهم ریخته بود

کارت شناساپی

دست شو رو تن سیاه شب تو خیابون شلوغی میکشید و به سمت بی سمتی پیش میرفت اصلا انگار هیچ کس منتظرش نبود . دلش واسه خودش تنگ شده بود و از شدت گرسنگی اشکاشو با زبونش جمع میکرد به ظاهر مرد بود ولی اینقدر خرد شده بود و احساسش خش برداشته بود که مث زنا زار زار گریه میکرد و لبشو و میجوید که ماشینای اطراف و عابرین و کسبه متوجه نشن