معرفی شطیطه گلشاهی


شطیطه گلشاهی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 30 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: لاهیجان


آخرین داستان ها ارسالی

روزهای ابری (قسمت یازدهم)

روزهای ابری قسمت یازدهم شطیطه گلشاهی روزها یکی ازپس ازدیگری می گذشت .عمه نرگس باتشویش ونگرانی اما مقتدر و قوی ،روزها راسپری می کرد .دیگر نیازی به مخفی کردن بیماری آقای مهدوی نبود،چون ظاهرآقای مهدوی خبر از بیماری اش می دادو همه، من جمله خودش هم می دانست ،که دیگر چاره ای جزپذیرش بیماری ندارد

روزهای ابری (قسمت دهم)

روزهای ابری قسمت دهم شطیطه گلشاهی سال 1353درحالی آغاز شد که جای خالی آقاجان درخانواده به شدت احساس می شد.هیچکس دنبال سبزه ، سفره هفت سین ، ماهی قرمز و اسپند و عودو.... وخلاصه بساط عید نبود.هنوز فرزندان ،عروسان ودامادهای آقاجان لباس های سیاه برتن داشتند .بزرگترها به زن عمو فاطی

روزهای ابری (قسمت نهم)

روزهای ابری قسمت نهم شطیطه گلشاهی ...بعداز ازدواج عمه شیرین که کوچکترین فرزند خانواده بود، فرزندان آقا جان یکی پس ازدیگری درمدت سه سال ازدواج کردند ،عمه فاطی با آقای عباسی که مردی خوش پوش وخوش مشرب و خوش صحبت بود،ازدواج کرد . آقای عباسی دوره تزریقات و امورات پرستاری دیده بود ودرمطب* دکترکاکوان * که ازپزشکان قدیمی شهرلاهیجان بودکارمی کرد

روزهای ابری (قسمت هشتم)

روزهای ابری قسمت هشتم شطیطه گلشاهی منزل آقاجان ،دریکی ازمحلات قدیمی لاهیجان به *نام میدان* بود ،این کوچه نمونه ای بارز از کوچه های آشتی کنان بود.کوچه هایی باریک که بخاطر کم عرض بودنشان به کوچه های آشتی کنان معروف بودند.البته درحال حاضر ، باوجود عقب نشینی منازل ، تغییراتی کرده است ولی هنوز هم ازآن محله های باصفاست که حال وروز قدیم رادارد

روزهای ابری (قسمت هفتم)

روزهای ابری قسمت هفتم شطیطه گلشاهی مادرم عروس بزرگ خانواده گلشاهی بودوهمیشه ارتباط خوبی با خواهران همسرش داشت . عمه نرگس، بعدازدرگذشت مادرم به من وخواهرانم گفت : مادرت، وقتی پا به منزل ما گذاشت،جوری رفتار میکرد که انگار درخانه خودمان بزرگ شده بود. مامثل خواهر بودیم مادرت خیاط ماهری بود

روزهای ابری (قسمت پنجم)

روزهای ابری قسمت پنجم شطیطه گلشاهی عمه نرگس باهمراهی پدر ومادرم راهی خانه بخت شد .مادرم می گفت آن موقع لاهیجان به نسبت نوشهر شهر بزرگتری بود و ا مکانات بیشتری داشت، بعدازگذشت پنج شش ساعت بامینی بوس وقتی به نوشهر رسیدیم، رفتیم منزل آقای مهدوی درآنجا پسر بزرگش محمدعلی ونوعروسش

روزهای ابری (قسمت ششم)

روزهای ابری قسمت ششم شطیطه گلشاهی عمه نرگس همانند یک فرشته به زندگی آقای مهدوی بخصوص به مهوش کوچک عشق وزندگی بخشید .خودش تعریف می کرد، وقتی مهوش را برای اولین باربه حمام بردم ، دربدنش کبودی وزخم هایی دیدم .موهایش مدت ها بودکه مرتب شانه نشده بود. به موهای صاف ولختش دستی کشیدم

روزهای ابری (قسمت چهارم)

روزهای ابری قسمت چهارم شطیطه گلشاهی امروز صبح وقتی ازخواب پاشدم هوابارانی بودو حال وهوای شمال راداشت .زمانی که بچه بودم ، درهمه فصول چکمه وچتردرجای کفشی دیده می شد.هوس کردم تاس کباب درست کنم ،ناخودآگاه یادم به تاس کباب های عمه نرگس افتاد .هروقت که چندروزی به دیدن عمه نرگس

روزهای ابری (قسمت سوم)

روزهای ابری (قسمت سوم) شطیطه گلشاهی بهار ،تابستان ،پاییز و زمستان به سرعت می آمد و می رفت .خانواده پرجمعیت گلشاهی در خانه پدری ،دورهم جمع بودند و ایام سپری می شد.خانه آقاجان در محله میدان ،هنوز هم پابرجاست. گاهی اوقات که به منزل عمو تقی عزیز می روم، منظره خانه آقا جان وپیله خانوم را در ذهنم مجسم می کنم

روزهای ابری (قسمت دوم)

روزهای ابری قسمت دوم شطیطه گلشاهی خلاصه عمه نرگس سالهای سال درخانه ی پدری ماند و به خانواده پرجمعیتش خدمت کرد .برادرها محمد علی و عباس و جعفر ومحمدرضا وتقی دربیرون کار می کردند ،آقاجان وپیله خانم (خانم بزرگ)پیر شده بودند و فاطمه خواهردوم هم درکنارخواهربزرگترش درمنزل برای این خانواده پرجمعیت پخت وپز ورفت وروب می کرد ، شیرین هم درس می خواند