معرفی مجتبی صمدیار


مجتبی صمدیار
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

فراموشی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sبا عشق شروع شده بود ، ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش گفت : تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ، دلی را به دریا زدم که از آب هم " واهمه " داشت !! .... " واهمه "

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

سوال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار پسرک روز اول مدرسه اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد ، حیاط دبستان تازه اش بود که خط کشی نداشت ؛ خوشحال شد که دیگر درصف نمی ایستد . و اولین حرف ناظم مدرسه هم که گفت : بچه ها مدرسه خانه دوم شماست ! خوش آمدید !! درحالیکه صدای قهقه مدیر دبستان با دهان پرازشیرینی درفضای کوچک حیاط پیچیده بود،

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

حیرت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سر چهارراه شلوغ شده بود !صدای بوق لحظه ای قطع نمی شد.صاحب خودروی گران قیمت مرتباً فریاد می زد و اجازه نمی داد کسی نزدیک ماشینش شود و فقط دو کلمه را تکرار می کرد : پلیس و خسارت ... ترافیک سنگین تر شد و هر کس که از راه می رسید، با دیدن صحنه تصادف علامت تعجب در مردمک چشمانش نقش می بست !!! افسر راهنمایی رسید