معرفی مهدی علیزاده فخرآباد


مهدی علیزاده فخرآباد
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 28 مرداد 1360
کشور: ايران شهر: مشهد


آخرین داستان ها ارسالی

گنجشکک اشي مشي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرابادي عاقد با صداي بلند دوباره ازم پرسيد:عروس خانم وکيلم؟ مي خواستم فرياد بکشم "نه" ولي اين همان مرد روياهاي من بود که کنارم نشسته بود و لبخند تمام صورتش را پوشانده بود.مامان و بابا با ذوق به من نگاه مي کردند.يک پارچه سفيد روي سر من و "سهيل" بود و رويش قند مي سابيدند

خوردمان

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد به طناز گفتم:عجب باغ بزرگي است. طناز جواب داد:حتما صاحبش خيلي پولدار است.شانس آورديم که بااو آشنا شدي.شايد بتواند کاربهتري برايت پيدا کند. من راننده تاکسي بودم.ازآن راننده ها که هشتشان گرو نهشان است.نميدانم چه کسي اين ضرب المثل "هشت" گرو "نه" بودن رااختراع کرده است

بز ننه قمر

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرابادي ننه قمر پاک بود. توي دنيا هيچکس را نداشت. يک خانه نقلي داشت که توي ده از کوچکي توي چشم بود. در خانه اش هميشه به روي همه باز بود. يک تنور داخل حياط داشت که بيشتر اوقات روشن بود و نان گرم براي خودش درست مي کرد. آنوقت هر بچه اي را که مي ديد از همان نانها بهش مي داد و به بچه ها مهرباني مي کرد

انتقام معکوس

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآباد شايد تقصير خودش بود که مجبور شدم آن کار را باهاش بکنم. زنم را مي‌گويم .فقط کافي بود چيزي بگويم تا بلافاصله مخالفت کند. حتي اگر حرفي که مي‌زدم به نفعش بود باز هم مخالفت مي‌کرد. اين را اوايل نمي‌دانستم و خيال مي‌کردم که هدفش لجبازي کردن نيست و فقط اختلاف عقيده داريم

سيلي براي سلبريتي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآبادي آيا تا به حال از نزديک هيچ نويسنده اي را ديده ايد؟ منظورم آنهايي نيست که ادعا مي کنند نويسنده هستند و تنها يک وبلاگ داشته اند که در تمام زندگيشان چند سطري داخل آن نوشته اند و باقي مطالب را از وبلاگها و سايتهاي نويسندگان بدبختي مثل من مي دزدند. منظورم نويسندگان

اسمي زنون

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآباد "ابي سگ" به تخت تکيه داد و چشمانش را دوخت به "شهاب" و گفت: اولين نفري را که مي کشي عذاب وجدانش ديوانه ات مي کند. يعني آن لحظه اي که نوک تفنگ را گذاشته اي توي دهانش و چشمانش ميخواهد از حدقه دربيايد اصلا نمي ترسي ها! مستي وقتي مي خواهي ماشه را بکشي، آن لحظه اول که انگشت ميخواهد تکان بخورد باز هم مي شود که نترسي

روياي شيرين

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي دالان تو درتو و تنگي بود که همه جايش پر از استفراغ و دوده وسياهي بود.ديوارها بقدري کثيف بودند که داد ميزدند اينجا خلافگاهي است پر از هر مجرمي وهر خلافي هم توي آن خانه انجام مي شود.با هر قدمي که برمي داشتم ترس و دلهره را داخل وجودم احساس مي کردم و مي ترسيدم که يکدفعه يک نفر به من حمله کند وبلايي سرم بياورد

ستاره داود

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد «.... و آنگاه پسرک نيمه بالغي را لخت کني و او را زير پتو روي يک تشت آب باران بگذاري و از او بخواهي که اين ورد بخواند و آن جن که مي‌خواهي بانگ کند تا او بانگ تو بشنود و به سراغ تو آيد. پس زنهار وقتي که آمد نترسي و قالب تهي نکني که آن جن همين خواهد تا از ترس تو قدرت بگيرد و

طلسم وخشفناک

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي دفعه اولي که ميترا را ديدم يک حال عجيبي بهم دست داد.حالي که خودم هم نمي دانستم چرا آن طوري شدم.همه اش دلم مي خواست تماشايش کنم.ازش خيلي خوشم آمده بود.قيافه اش قشنگ بود.موهاي مشکي بلند داشت و دستهايش راجلوي خودش قلاب مي کرد وبه من نگاه ميکرد.يک کوله قهوه اي مشکي پشت خودش مينداخت وزل ميزد به آدم

من فقط مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآبادي و من مي‌خواستم فوتبال تماشا کنم. فينال جام جهاني يعني فوتبالي که اکثر آقايان دوست دارند جلوي تلويزيون بنشينند و آن را تماشا کنند. يک ظرف تخمه، يک مبل جلوي تلويزيون، اگر شد جمع دوستان و اگر نشد من جلوي تلويزيون که چشمانم درشت شده باشد جيغ و داد بکشم. اما