معرفی محمد علی ناصرالملکی


محمد علی ناصرالملکی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 10 مرداد 1357
کشور: ايران شهر: پردیس
محمد علی ناصرالملکی هستم. حرفه من نقاشی و طراحی است. و مدرک داستان نویسی از حوزه هنری دارم.


آخرین داستان ها ارسالی

مرگ برای زندگی -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی او در خیابان به راه افتاد ، اطرافش پر از خانه هایی ساخته از حلبی ، چوب ، چادر و بعضی جاها کانکس بود . بعضی ها که او را می شناختند ، برایش دست بلند می کردند . هنری با دیدنش گفت: بالاخره اومدی بیرون ، چیکار می کنی؟ - سلام ، هیچی ! کاری برام نداری ؟ یا کسی که بخواد ؟ : اگه پیدا کردی ، منم خبر کن ، همه چی برای از ما بهترونه

آوای ماه وحشی - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد. گفتم : سلام ، از این طرفا جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم

مرگ برای زندگی-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم . : این کیه ؟ او خندید و گفت : برو به جهنم هَری. - الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن

سِلنا - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم . در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد . سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته . ما نگاهی به هم کردیم . با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه . سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه

مرگ برای زندگی-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در اتاق و پشت میزم ، به عکسهایی که در دستم بود ، نگاه کردم ، یک مرد به اسم جوئل و حدودا 45 ساله، و زنی جوان تر و 35 ساله به اسم تِس . افرادم را به خاطر دزدی که از من کرده بودند ،به دنبالشان فرستادم ، ولی آنها توانسته بودند فرار کنند . با صدای در ،عکسها را روی میز پرت کردم . گفتم : بیا تو

ببر در زنجیر -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با دیدن آنها لبخند زد و گفت : عالیجناب بهتون تبریک می گم . گفتم : تو هم کارت رو خوب انجام دادی . میرداس نگاهی به آنها کرد و گفت : دو نفر از اعضای خونوادش نیستن ، ماریا ، دخترش و آتنا ، همسرش ! رو به میرنه گفتم : اون دو نفر کجان ؟ از دستتون فرار کردن ؟ میرنه : خیر کسی رو پیدا نکردیم ! میرداس : فراری شون دادی ، آره ، گیرشون می یارم

آوای ماه وحشی - 15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترین با لبخند گفت : خیلی با حاله ، یه مادر و دختر صمیمی ! گلادیس : جولین ، واقعا مثل دخترم می مونه ، از بچگی به فروشگام می یاد و این نوع آبنبات وشکلات رو خیلی دوست داره . کاترین : آه ! متأسفم ! جولین : شما یه خبرنگاری درسته ؟ - آه ، ببخشید ، کاترین ترنر هستم ، بله خبرنگارم . : از آشناییت

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

آوای ماه وحشی - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟ میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی ! گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به