معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هیس ! کُت و شلوار سرمه ای پوشیده بود. به هرکس که می رسید سلام می کرد و تا کمر خم می شد. پسرم پرسید بابا ! این از همان آدم هایی است که بعد از چهار سال التزام به .......ندارد ؟ اشاره کردم هیس ! بگذار ختم مادربزرگ تمام شود با هم حرف می زنیم. کشف ! به خیالش هر کس زیر درخت سیب بنشیند ؛ نیروی را کشف خواهد کرد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سالگرد ! مرد سر گذاشت تو گوش پسرش و گفت : نیامدند ! پسر گفت : کی؟ پدر گفت : کاندیدا های مجلس ! پسر با تعجب پرسید مگر آنها شما را می شناسند. پدر گفت : نه ! پسر گفت : چگونه ممکن است در این جلسه حضور پیدا کنند. پدر گفت : آخه مادر بزرگت تو فصل انتخابات فوت کرد حتمن آنها برای سالگردش تشریف می آورند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مقام ! ابر رو کرد به دریا و گفت : زنده بودنت مدیون بذل و بخشش های ماست ! دریا این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : ای بی انصاف ! ساعت ها زیر آفتاب سوزان جان کندم تا ترا به این مقام رساندم . حالا بذل و بخشش را به رخم می کشی ! آفتاب که شاهد این ماجرا بود رو کرد به دریا و گفت : به هر بی سر و پایی که مقام بدهیم این حرف ها را تحویلت می دهد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قتل عام ! گنجشک رو کرد به بچه هایش و گفت : فرزندانم ! برای نان جیک جیک نکنید ! آنها شما را قتل عام خواهند کرد. اتوبان ! آنها قرار گذاشتند کنار اتوبان همدیگر را ملاقات کنند. پروانه هر روز سر قرار می آمد اما خبری از دوستش نبود یک شب پروانه دوستش را در خواب دید و با گلایه ی گفت : مرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بر باد رفته ! ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛ بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند. مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم. درد ! زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف