معرفی زینب ارونی


زینب ارونی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 21 دي 1356
کشور: ايران شهر: همدان


آخرین داستان ها ارسالی

خانه شلوغ....

نمایش مشخصات زینب ارونی sمادرم،ناخنهایش را قرمز کرد موهایش را شانه زد ،ودامن کوتاهش را پوشید پدرم آمد خانه ،رفت اتاق و خوابید مادرم مرا بوسید و گریه کرد

"آخرین مریض"

نمایش مشخصات زینب ارونی "با تشکر از آقای فرازمند این داستان رو تقدیم میکنم به ایشون " پایش را انداخته بود روی هم و سرانگشتانش را به طور منظم میکوبید روی میز ،آهنگ ملایمی در فضای اتاق طنین انداز بود.همه چیز مرتب به نظر میرسید.مبلهای چرمی سفید در دو ریف قرار داشت و میز عسلی شیشه ای وسط بود ظرفهای بلوری بدون هیچ لکه ای میدرخشید

"تمرین پنجم"

نمایش مشخصات زینب ارونی ابزارهای روایتگری : 1.توصیف (ارائه چشم انداز ثابت در داستان است ) 2.صحنه (در مقابل توصیف صحنه را داریم ) 3دیالوگ 4چکیده (خلاصه کردن حوادث) 5حذف (نباید تمام اتفاقات را بنویسیم ) پايان داستان را مختصر برگزار كنيد توصيه مي‌شود كه پايان داستان با تدبير و اندكي پيچش همراه باشد. پايان‌تان يگانه باشد ولي به پاياني شل‌ و ول اكتفا نكنيد

"تمرین سوم و چهارم "

نمایش مشخصات زینب ارونی "دیالوگ ،گره افکنی (کشش یا تعلیق ) شروع عدم تعادل پایان عدم تعادل یعنی وقتی دو نیروی متضاد با هم شکل میگیرند انواع تضاد در داستان :1.خودم با خودم 2خودم با دیگران 3.خودم با اجتماع4خودم با طبیعت ما سه نوع کشمکش در داستان داریم :اول جهشی دوم ساکن . سوم پویا کشمکش جهشی :یعنی اینکه

"تمرین اول و دوم "

نمایش مشخصات زینب ارونی به نام لایزال حضرت دوست که عشق از پرتوهای قدرت اوست با سلام خدمت دوستان عزیزم .طبق سفارش دوستان که علاقه دارند در این سایت تمرین هایی باشدتا ذهن خلاق نویسنده را درگیر کند .من اینکار را انجام دادم امیدوارم نتیچه خوبی داشته باشد تمرین اول:(فضاسازی در داستان ) شخصیت خود را وارد

"اشتباه فرشتگان"

نمایش مشخصات زینب ارونی "به عزت و جلالم سوگند شرم دارم از بنده ای که نام حسین را به زبان بیاورد و من حاجت او را روا نسازم"(حدیث قدسی ) اشتباه فرشتگان روزی درویشی را به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستادند داد شیطان در آمد "این آدم را از وقتی اینجا آمده همه را اندرز میدهد ،روزگار مرا سیاه کرده است او را از اینجا

"من طناب را اشتباهی بسته بودم "

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت دوستان عزیز و ارجمندم دلم نمیخواست این خاطره را پست کنم .اما از اونجا که قهرمان اصلی داستانم این متن رو میخونه براتون مینویسم تا هر چی دوست دارید به او بگید . که اول به لطف خدا بعد به لطف ایشون تونستم امسال تو جشنواره خاطره نویسی رضوی مقام اول کشوری رو کسب کنم . دوست

"زندگی با تاخیر ..."

نمایش مشخصات زینب ارونی به چشمهایش نگاه کردم و گفتم : همه چیز از آن روزتابستانی شروع شد ،عمو نصرت ماشین خریده بود و به همین مناسبت ناهار میداد.بعد از دو سال سربازی اورا دیدم خانوم شده بود .انگار نه انگار از سر و کول هم بالا میرفتیم .خاله بازی میکردیم .چادر زن عمو را از از در خانه به نرده های پنجره محکم میبستم تا سقف خانه مان را درست کنیم ،

"مردی که قلب نداشت ...."

نمایش مشخصات زینب ارونی موهای روشن خود را را از روی صورتش کنار زد .کیفش را از شانه چپ به راست انداخت .و ایستاد کنار من .با صدای رابرت شانه هایش را بالا انداخت .ووانمود کرد ،حرفهای او برایش مهم نیست اما وقتی او را دست به سینه روبه رو ی خوددید.انگشت شصتش را توی دهانش کرد و آن را جوید وقتی عصبی میشد این حرکت را انجام میداد فکر میکنم حس خوبی باشد

"نگو ،تصویر کن !

نمایش مشخصات زینب ارونی (لوسی جین بلدسو ): چند سال پیش هر وقت میخاستم سری به کلاسهای داستان نویسی بزنم ،فکر میکردم اگر یک بار دیگر بشنوم "نگو ،تصویر سازی کن "فریاد میکشم این کلمه ها در همه کلاسهای داستان نویسی و تمام کتاب فروشیها که قدم در انها میگذاشتم بارها و بارها تکرار میشد اگر چه معنی این جمله را میدانستم