معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

یک اتفاق ساده

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌طوری شدم؟ چرا همه من را یک‌جوری نگاه می‌کنند؟ مثلاً این آقا تا چشمش افتاد به من زیر لب چیزی زمزمه کرد! انگار من جن هستم! یا این خانم تا من را دید چشم بچه‌اش را گرفت و بغلش کرد و تند رفت. خوب منم یکی هستم مثل شما! فقط یک‌کم حالم بده! جذام که نگرفتم! ولی جدی

این یک داستان نیست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دلم می‌خواهد فریاد بزنم. دلم می‌خواهد تمام شهر را بدوم و هرکس سر راهم قرار گرفت دستش را بگیرم و بگویم که موفق شدم. ولی می‌دانم که نمی‌شود! پس خیلی متین و موقر لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم و بعد مثل همیشه که خیلی ناراحت هستم یا خیلی خوشحال هستم، جلوی کامپیوتر می‌نشینم تا همه انرژی که در بدنم جمع شده را از راه انگشتانم به کیبورد منتقل کنم و بنویسم

نقاب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - با توجه به این آمار و ارقام و مجموع گزارش‌هایی که در پوشه‌هایی که در اختیارتون گذاشتم هست، به این نتیجه می‌رسیم که شرکت ما با توجه به سابقه کاری و امکاناتی که در اختیار داره بهترین گزینه برای شماست تا این پروژه را با بهترین کیفیت و در کمترین زمان آماده کنه! هشت مردی که دور میز

خیلی نزدیک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای آخرین مرتبه پول‌های توی کیفش را شمرد و در ذهنش با موجودی کارتش جمع زد. بعد با اطمینان دست همسرش را گرفت و به سمت مغازه رفت. فروشنده وقتی مشتری‌ها را دید، ریموت را زد و درباز شد. زن و مرد وارد مغازه شدند. فروشنده به گرمی به آنان خوش‌آمد گفت. زن با اشتیاق به ویترین‌ها نگاه می‌کرد

دیگر به او فکر نمی کنم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی امروز اولین روز از فصل جدید زندگی منه! چون تصمیم گرفتم دیگه به کسری فکر نکنم. سه ماه تموم نشستم و غصه خوردم چی شد؟ خوبه برم استخر! مشاورم گفت ورزش خیلی خوبه! ولی نه! کسری استخر دوست نداشت! هر وقت می‌رفتم استخر می‌گفت همه خونه بوی کلر گرفته! شوخی می‌کرد! ولی ورزش که فقط شنا و استخر

زندگی واقعی واقعی واقعی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی در را باز کرد و وارد خانه شد. طبق عادت همیشگی اول ساعت را نگاه کرد. ساعت شش و نیم بود. فکر کرد فقط چهار ساعت طول کشید! دوباره از ذهنش گذشت چقدر در این چهار ساعت تغییر کردم. به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. چشمش به آینه که افتاد ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد: من چه‌کار کردم؟! روی تخت نشست و به قلبش رجوع کرد

داستان دست ها

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دستانش تند و تند کار می‌کرد. دست چپش فاکتورها را برمی‌داشت و دست راستش سریع اعداد روی فاکتور را به کیبور منتقل می‌کرد و چشمانش صفحه مونیتور را کنترل می‌کرد که اشتباهی صورت نگیرد. هرچند دقیقه یک‌بار به دستان همکارش خیره می‌شد و با دیدن انگشتری زیبا که روی انگشتش نشسته بود بی‌اراده آه می‌کشید

نبرد پنج ساله

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیروز شدم ! یک پیروزی شیرین و دل‌چسب که برای به دست آوردن آن پنج سال صبر کردم. نه! فقط صبر نکردم. زحمت کشیدم، تلاش کردم، خون‌دل خوردم ولی همه شیرین بود و این پیروزی الآن از همه شیرین‌تر است.آرام و خرامان باهیبت یک ملکه از پله‌های ورودی ساختمان پایین می‌آیم و به سمت آژانس می‌روم که آن‌سوی خیابان منتظرم است

عروسک موطلایی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مادر که از اتاق بیرون رفت سریع دستان کوچکش را دراز کرد و موهای طلایی را که در زیر انبوه عروسک‌های خروس و سگ و اردک بود را گرفت و بیرون کشید. عروسکی بود به شکل یک دختر زیبا با لب‌هایی خندان و موهایی طلایی. دلش ضعف رفت. عروسک را بوسید و محکم در آغوش گرفت. دستانش را که در میان موهای لطیف عروسک فروکرد، سوزش انگشتان از یادش رفت

جشن نیکوکاری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خیلی خسته بود. هفت هشت روز بود که از صبح ساعت شش می‌آمد سرکار تا شب ساعت یازده دوازده! ولی خوشحال بود. وقتی به اتاق خالی نگاه کرد، خستگی‌اش دررفت. همیشه همین‌طور بود. آخرهای اسفند خیلی سرشان شلوغ می‌شد. او سه سال بود که استخدام‌شده بود ولی کارمندان باسابقه‌تر می‌گفتند که سال‌هاست این جریان ادامه دارد