معرفی فیلوسوفیا


فیلوسوفیا
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 5 ارديبهشت 1370
کشور: ايران شهر: تهران
ممنونم که کپی نمی کنید:)

هم نوشته های اینجا را

هم نوشته های وبلاگم را

mandarabrha.blog.ir

mandarabrha.blogfa.com
من در سایت شعر نو
://www.shereno.com/47411/42204/


آخرین داستان ها ارسالی

خریت یا زندگی کردن؟ مسئله این هست!!!

مثل مرد کار می کرد اما مثل مرد که نه بهتره بگم مثل خر... همه می گفتن که خاله سحر برای خودش مردی شده،خودش یه پا مرده اما من همیشه تو دلم می گفتم خاله سحر خر شده خوب خری هم شده از اول با قضیه ازدواج خاله و آن مردک مشکل داشتم هی دلم می خواست بگم خاله،خاله جان بیا و از این ازدواج منصرف

خیابون ولیعصر،لعنتی تر از بارون!

باز بارون می بارید باز من دیوونه شده بودم و از بارون بیشتر می باریدم من و بارون و خیابون ولیعصر لعنتی تنهای تنها؟ نه! من و بارون لعنتی و فکر تو لعنتی تر از بارون اصلا فکر تو لعنتی تر از خیابون ولیعصر با من بود تو یکی از همین بارون های لعنتی،تو همین خیابون ولیعصر لعنتی تر از بارون

لباس سفید پوشید،من مشکی پوشیدم!

اومده بود لباساشو جمع کنه ببره منم تو فکر خودم غرق بودم،نو فکر تو خاطره های قشنگه لعنتیمون،دعوا و قهرامون لباسارو که جمع می کرد داشت یه سری حرفایی که همش چرت بود رو می گفت احمق شده بود یا منو احمق فرض کرده بود؟منم نفهمیدم به هرحال تند تند داشت از زندگی و برنامش بدون من می گفت

آقای مهندس من دوست داشتم!

نشسته بود رو به روم مثل اون وقتا که هر ماه یا دوهفته یه بار همدیگه رو می دیدیم مثل همه اون وقتا که من موکا می خوردم و اون اسپرسو مثل همون موقع ها که من دوسش داشتم و اون نه... می خواستم بهش بگم اما نمی تونستم بازم مثل اون موقع ها! می خواستم بگم می دونی مهندس من تموم اون وقتا که

آقای دکتر بهزاد میم و لیلا

به ساعت نگاه می کرد و سیگار می کشید از نیمه شب نیم ساعتی گذشته بود داشت به خودش فکر می کرد به لیلا ، به پسرش سام که خوابیده بود به لیلایی که بار اول دیده بود و این لیلایی که همسرش بود لیلا همون لیلا بود اما فرق کرده بود! سیگار می کشید و به دفعه اول که لیلا رو دیده بود فکر می کرد خونه

اولین داستان گروهی سایت داستانک

اولین داستان گروهی تعدادی از نویسندگان "داستانک" دوستانی که قصد همکاری برای داستان های گروهی بعدی دارند یا متن و داستانی که می شود به صورت گروهی و با پایان های متنوع نوشت به آدرس زیر ایمیل بزنند barf.sefidosiah@gmail.com "بازی سرنوشت" صدای خش خش برگا تنها سکوت اون کوچه لعنتی رو می شکست

باید یه روز برگردی+سخنی با خواننده های محترم

مثلا سال ها گذشته مثلا من یادم رفته تویی بودی ،وجود داشتی تو اوج خوشحالی ام، شایداینکه باور کردم رفتی شاید فراموشت هم کرده باشم اما تو باز سرو کله ات پیدا بشه اونم دقیقا وقتی که من تو مهمونی دوستم دعوتم وقتی نشستم کنار همسرم و دارم می خندم حتما یه موضوع جالب رو میگم، تو میای اونم

احساسات روزمره یک زن خانه دار

تو اتوبوس نششته بود و با خودش فکر می کرد آدم بدبختیه از اینکه تو زندگی هیچ نقش مفیدی نداشت خسته بود فکر می کرد تا کی همش باید بپزه،بشوره و جمع کنه گله داشت از همه چی از اینکه اصلا چرا زود ازدواج کرده و بچه دار شده؟ از پسر هفت سالش ،از شوهرش حتی از خانوادش که همش زنگ میزدن و زندگیش

من بارها یتیم شدم

همه فکر می کردن من نمی فهمم من بچه ام اما من خوب می فهمیدم زود بزرگ شده بودم یعنی مجبور بودم زود بزرگ بشم اون روز که اون کارگر اومد در خونمون و مامان زد تو سرش من با همه بچگیم فهمیدم حتما یه اتفاق بد افتاده بعدش که همه جمع شدن خونه ما و حلوا و خرما پخش می شد فهمیدم اتفاقه

باید یادم بره و باید یادم بیاد

مثلا سال ها گذشته یه روز که دارم اتاقمو تمیز می کنم دخترم با ذوق و شوق بیاد و کتابی که دستش داره و تازه خریده را نشونم بده منم کتاب رو بگیرم نگاه کنم و اسم تو رو ببینم شک کنم(!)خودتی شاید تشابه اسمی باشه بعد ورق بزنم گذری بخونم ببینم قلمش, آشناست بفهمم خودتی دخترم هی از کتابت