معرفی احسان مرادی


احسان مرادی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 11 شهريور 1370
کشور: ايران شهر: ساوه


آخرین داستان ها ارسالی

آجرهای طلایی

زل زده بود تو گنبد زردش و با انگشت های کوچولوش یکی یکی آجرهای طلاش رو می شمرد. بوی عطری که به خودش زده بود؛ دور و برش رو پر کرده بود.نگاه کرد به کفتر های حرم که تو زردی گنبدش گم می شدن. گوش داد به صدای نغاره چی ها که با خودشون صدای اذون رو می آوردن. چادر گلگلی سفیدی که مادربزرگ براش دوخته

صحنه مبارزه

مردم فوج فوج از سمت مجلس می دویدند. صدای تیر های پی در پی همچون رگباری گوش را می خراشید. پدر با دخترش آمده بودند سر میدان سرچشمه تا اسباب بازی بخرند. هنگامی که پدر دویدن مردم را دید دخترش را داخل مغازه اسباب فروشی برد و از او قول گرفت که از مغازه بیرون نیاید. پدر رفت و با شعار داخل جمعیت گم شد

کباب

یک ، دو، سه ، چهار،... بیست تا سیخ کباب را روی اجاق گذاشتم.حاج ید الله که توی لژ نشسته بود و یک سیخ کباب به دهن داشت و دو تا سیخ دیگر در بشقابش به هم می لولیدند. صدایم کرد و غرغر کرد که خیلی زود دوتا دیگه سیخ کباب برایش آماده کنم. بی مروت هوای من را نداشت که دست تنها بودم با کلی مشتری توی لژ

آرزوی خفته

برق نگاه اطرافیان به طرف او بود و همه انتظار داشتند که او این کار را شروع کند.برای همین کارد را به او دادند.کارد که در دستانش جای گرفت سنگینی دسته اش ذرات بدنش را به عرشه درآورد و گویی حس انتقام را به خاطر اینکه بعد از سال ها با این صحنه مواجه می شد را در او تشدید می کرد.کارد را روی

امام رضا

گفت: اگه وارد حرم بشم. دست های بابام رو ول می کنم و داخل صحن چرخ می زنم و هوار می کشم یا امام رضاااااااااا...! روی کول بابام می شینم و از اون بالا عطر گلاب رو بو می کشم و دستم رو سمت ضریح می برم و برای تک تک دوستام دعا می کنم. خندید. کفترهای حرم رو بغل کرد و براشون گندوم پاچید. تو گوش هر کدومشون دونه دونه آرزوهاش رو بهشون گفت تا اونا ضامن حرفهاش بشن

اصحاب عطش

پارچ آب را که برمیدارم. می روم سر وقتشان.صدای آمبولانسی که از کوچه مان می گذرد. رخنه می کند در خاطراتم. یکی از آنها تازه امروز گل کرده است. یکی شان از همه کوچکتر بود. هفده سال را داشت. هر پنج تایشان را توی یک سنگر منفجر شده پیدا کردم. هنوز جون داشتند. گفتم اگر طاقت بیارید تا چند دقیقه دیگه آمبولانس سرمی رسه

ژتون

sتنها چیزی که درته جیبش جا خوش کرده بود. خاطره ی ژتون غذایی بود؛ که وقتی خادمی سوارتاکسی قراضه اش شده بود به او داده بود. ژتون را تحویلشان داد وگفت که آخرین شامش را از امام رضا می خواهد. فردا صبح وقتی پاهایش لرز داشت. چهار تا پایه ی اعدام، بی گناهی او را نجوا می کردند.

تیله های آبی رنگ

از جایش بلند شد و جلوی آینه قدی ایستاد. هیکل خودش را وارسی کرد. اندامش روز به روز تحلیل می رفت. آبشار موهای کهربایی رنگش دیگر چنگی به دل نمی زدند. صورت ظریفش حالت استخوانی به خود گرفته بود و فقط چشمان او سالم بودند که این همه بی رمقی را می دیدند. گوشه ی آینه عکس های شب عروسی را دید. عکس