معرفی سمانه ترکی


سمانه ترکی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 16 فروردين 1371
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

قهرمان فوق العاده

بابایی عزیزم! یک چیزهایی هست که تا به حال به ات نگفته ام.به هیچ کس نگفته ام.بابایی عزیزم،دنیا مسلماً مثل همان سیبی که می گفتی هزار تا چرخ می خورد تا بیفتد پایین هزار چرخ خورده تا به این جا رسیده که حالا بعد از این همه مدت فکر کرده ام می شود برای تو نوشت.گم شده ام.منتظرم بیایی و پیدایم

یارو

وقتی با هق هق پرید توی بغلم فکر کردم حتماً دوباره با «آن یارو» دعوایش شده که دارد این طوری اشک می ریزد.اصلاً هم برایم جای تعجب نداشت و انتظارش را هم داشتم.موقعی که از من جدا می شد تلفنی داشت با هم دعوایشان می شد آن هم سر موضوع مسخره ای مثل این که آن یارو برای احساسات او ارزش قائل نمی شد و حاضر نبود همراهش برود به نمی دانم کجا

بصیرت

ـ«خیابون بالایی یه نفرو کشتن!بدو بریم ببینیم چه خبره.» ـ«کجا بریم؟تو دل دیدن خون داری یا من؟» ـ«برو بابا!خون چیه؟مغز یارو پاشیده کف خیابون تو می گی خون؟» ـ«ااَییییی!» ـ«تازه این که چیزی نیست پارسال یکی دیگه رو کشته بودن یارو قاتله جلو چشم همه، شکم مرده رو پاره کرد جیگرشو در آورد

جنایات و مکافات!

با برو بچ تیم رفتیم بگردیم.همه شاد و شنگول بودیم.کم مانده بود بزنیم و برقصیم وسط خیابان.یعنی همچین هم کم نمانده بود و یکی دو تا از بچه ها هر از گاهی تکانی به خودشان می دادند.و می گفتند که وقتی یک نفر جان مادرشان را قسم می دهد نمی توانند واکنش نشان ندهد و ناسلامتی غیرت دارند و باید کاری بکنند

آدمهای دنیای واقعی

یکی از قلوها برگشت سمت دختری که داشت رد می شد.قل دوم متوجه شد.سریع گفت:«داستان اون برادر دوقلوها رو شنیدی؟»قل اول هنوز داشت به دختری که رد می شد نگاه می کرد:«نه.»قل دوم گفت:«دوتا برادر دوقلواند که دست سرنوشت از هم جداشون می کنه.یکی شون شاه یه مملکت می شه اون یکی هم می زنه به صحرا و بیابون و دوره گرد می شه

وظیفه

ـ«مااااماااان!» سرم را به زور از روی کتابهایم بلند کردم تا ببینم بچه چرا این طور داد می زند.هزار بار به اش گفته ام که وقتی با من کار دارد همین که آرام صدایم بزند جوابش را خواهم داد و لازم نیست خانه را روی سرش بگذارد گوش نمی دهد و با حاضر جوابی هم می گوید که اگر هزار بار صدایم زد و جواب

یک دنده

خیس عرق بودم.نفسم بالا نمی آمد.نشسته بودم روی صندلی و اجازه می دادم یک نفر بادم بزند و یکی هم پاهایم را ماساژ بدهد.کلاه را که از سرم برداشتم تازه توانستم نفس بکشم.اصلاً نمی فهمیدم مربی چه می گوید.یک بار محکم زد توی صورتم تا حواسم را جمع کنم:«گوشت با منه؟»گفتم:«آره.آره.»گفت:«چه مرگت شده تو؟دفاع چپت خیلی مشکل داره

از پوست و گوشت و خون من

ـ«نمی‌خوااااام!» خواستم ساکتش کنم، نشد. گوش نمیداد. داشت داد میزد. داد میزد که نمی خواهد و باید هر طور شده همین الان ببرمش بیرون. خواستم دستش را بگیرم که آرام شود، دستانش را برد پشتش قلاب کرد که به من ندهدشان:«یالا!همین الان همین الان!» گفتم:«الان که نمی شه.» زل زد توی چشمانم:«می شه

سیندرلا از نوع آناستازیایی!!!

گفتم به من چه،که بدانند من نوکر بابایشان نیستم و اصلاً به من چه که اتاق را جمع کنم؟هر کس که ریخته خودش جمع کند!بیکار که نیستم که هر پنج دقیقه یک بار مثل رفتگرهای شهرداری جارو به دستم بگیرم و بیفتم به جان اتاق.که البته رفتگرهای شهرداری از یک نظر اصلاً با من قابل قیاس نیستند چون آن

شعر سرخ رفتن!!!

ـ «تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه تن به موندن نمی دم موندم مرگ منه!» یکی پرسید:« خب حالا یعنی که چی؟»گفتم:«یعنی چی نداره.شعر مورد علاقمه دارم می خونمش.»یکی دیگر از آن طرف اتاق داد زد:«حالا تو این آشفته بازار باید حتماً بری؟» ـ«دیگه این جا نمی مونم.جای من این جا نیست اصلاً!» ـ«اوهو!جات کجاس پَه؟» توی آیینه به خودم نگاه کردم:«روی چشم دنیا!»خندید