معرفی بهمن نوروززاده


بهمن نوروززاده
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 بهمن 1361
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

جایزه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند روزی می شد که کارنامه ش رو گرفته بود ! همون طور که حدس می زد ! شاگرد اول کلاس کسی نبود جز خودش ! مادر ، پدر و بقیه اعضای خانواده از خوشحالی اش خوشحال بودن ! یه چیزایی شنیده بود از زبان برادرش که دو سال ازش بزرگتر بود! اینکه جایزه ای که مادر براش خریده بود تا سر صف مدرسه بهش بدن ! جایزه

به من بگو عاشق ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آهان این کوچه رو که رد کنم دیگه میرسم به ایستگاه اتوبوس.. هر روز کارش همین بود بخاطر اینکه یه مقدار بیشتر پس انداز کنه مسیر محل کارش تا ایستگاه اتوبوس و بالعکس پیاده می رفت به خانمش گفته بود که دکتر گفته باید پیاده روی کنه تا شکمت آب بشه !! تو سرما ! تو گرما تو هر شرایطی براش فرق نمی کرد هندزفری رو میزد به گوشش و راه می افتاد

یک روز گرم ... (قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ساعت 2:00 ظهر یک روز داغ تابستان سر ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشسته بودم تو این ساعت از روز تقریبا هیچ جنبده ای در خیابان دیده نمی شد و هر از چندگاهی ماشینی رد میشد !! نمیدونم من اینجا چه جوری منتظر اتوبوس بودم به هر حال احساس کردم که باید این باقیمانده راه تا خانه را باید پیاده طی کنم و به راه افتادم به اولین کوچه که رسیدم

مادر...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سرش رو گذاشته بود روی بالش و صورتش رو به دیوار خیره شده بود ...انگار یک شوک بزرگی به او وارد شده بود و شبیه کسی که سکته مغزی کرده بود ... امروز تو محل کارش در مورد اینکه مادرش مدتهاست نمی خواد اونو ببینه با همکاراش صحبت می کرد .. اینکه با یه دختری که مادرش نمی پسندیده ازدواج کرده و حتی

سکانس پنجم !!

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سکانس 1 : پیرزن یه نگاه معنی داری به خودش در آینه انداخت و صورت چاق و گردش را برانداز کرد و گفت : خانم خانما !! عجب بزک دوزکی کردی خودتو برای حاج عزت ... ای شیطون... صدای زنگ خانه او را به خودش آورد سلانه سلانه خودش رو جلوی در رسوند و در رو باز کرد ... یه لحظه قلبش در حال ایستادن بود ... مرد

آزادگان ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده بعد از یک روز کاری پرفشار کنار خیابان ایستاده بود و منتظر تاکسی بود !! - آزادگان. . . . .......... . .. آزادگان . .... . خود خوری می کرد و با خودش حرف می زد: خب نگهدارید دیگه چی میشه منو بروسونید .. ... .. .آزادگان ........... . ........ آزادگان اه .............. چرا نگه نمی دارید سوار شم

نقاشی خدا . . .

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده دیگه نمی تونم تحملت کنم ، طاقتم طاق شده !! بخدا دیگه بسه!! خدایا من چه گناهی کردم که اینجوری مجازاتم می کنی ! من این دختر ناقص رو نمی خوام . . .. مادر در حالی که به دیوار تکیه میداد همزمان شد با جاری شدن اشکهایش . . . چند روز بعد نامه ای به دست مادر رسید با این مضمون که دختر خانواده در مسابقه

من . . .

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده از صبح پا پیچم شده بود و گیر داده بود ولش کن.هر بار بهش سرکوفت و غرولند می کردم که و درخواستش رو رد می کردم اما با انواع و اقسام مختلف و به قول معروف با کلک رشتی می خواست که قبول کنم اما باز موفق نمی شد. بابا با چه زبونی حالیت کنم نمی تونم قبول کنم از روزی که قول دادم نمی تونم زیر قولم بزنم تو رو جون هر کسی دوست داری ولم کن !!

در پناه تنهایی . . .

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده اشکهای چشمانش صورتش را کاملا خیس کرده بود خودش را توی اتاف حبس کرده بود و تنها صدای همسرش را می شنید که مدام به پدر و مادرش بد و بیراه می گفت ... دیگه خسته شدم ، بریدم ... آخه تا کی باید بشنوم که بهم بگن چرا صورت شوهرت این جوریه؟! معلوم نیس پدر و مادرش چه غلطی در بچگی این بیچاره می کردند!! آخه دکتری ، جراحی ، کوفتی ، زهر ماری

پنجره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده مدت زیادی بود که از ای سی یو به بخش منتقل شده بود ولی هنوز احساس درد داشت و به نظر نمی رسید که به این زودی های بتواند بنشیند و می بایست همانطور روی تخت دراز بکشد .یه جورایی از دنیا و مردمش سیر شده بود و برای خودش دنیا رو خاکستری مجسم می کرد، انسانهای دور و برش را یه عده فرصت طلب می دانست که هر لحظه ارزوی مرگش را می کردند