معرفی شهریار شفا


شهریار شفا
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 18 اسفند 1356
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

خسته ام از انتظار(قسمت آخر)

نمایش مشخصات شهریار شفا خواستم پیش پیرمرد برگردم تا کتابش را پس بدهم که دیدمش، کنار خیابان درانتظارتاکسی ایستاده بود. در حالی که نفس نفس میزدم صدایش کردم.برگشت ومرا دید چشمهایش برقی زد ولبخندی با عشق به من هدیه کرد.باهمه وجود می خواستم این فاصله چند متری لعنتی را محوکنم. به خود جرات دادم و جلو رفتم اوهم

خسته ام از انتظار ( قسمت اول)

نمایش مشخصات شهریار شفا پس از انجام یک کار اداری در نزدیکی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم بعد از سالها به یاد ایام قدیم سری به کتاب فروشیهای روبروی دانشگاه بزنم. هوای مطلوب اواسط مهر ماه هم مرا بیشتر به قدم زدن و تماشای ویترین کتابفروشیهای بی رونق تشویق میکرد. چشمم به کتابهای قدیمی و کمیاب یک پیرمرد دست فروش افتاد، جلوی بساطش ایستادم تا به آنها نگاهی بیاندازم

جدایی

نمایش مشخصات شهریار شفا محکم بغلم کرده بود و به هیچ عنوان حاضر به جدایی نبود. من هم خیلی دوستش داشتم و دوری از او برایم غیرقابل تصور بود. نگاهش کردم و با بغض گفتم: "برای منم جدایی از تو خیلی سخته مخصوصا که این همه وقت با هم بودیم و تو خیلی هوای منو داشتی ولی دیگه نمیتونیم با هم باشیم اگرما هم بخواییم با هم بمونیم به زور جدامون میکنن و من نمیخوام به تو هیچ آسیبی برسه "

هوا

نمایش مشخصات شهریار شفا روی تخت دراز میکشم و چشمامو میبندم. تمام بدنم درد میکنه. خیلی خستم. حوصله هیچیو ندارم نیاز به یه تحول خیلی بزرگ دارم. آخ که دلم چقدر یه هوای تازه میخواد. یه هوایی که کلا حالموعوض کنه. هوایی که بتونه از این وضع راحتم کنه واز این رو به اون روم کنه. کل وجودم ازش پر بشه. حالمو خوب کنه جوری که رها بشم

اشتباه

نمایش مشخصات شهریار شفا قدمهایم را آهسته تر کردم دیگر مطمئن شده بودم که راه را اشتباه آمده ام .ایستادم و به عقب نگاه کردم و دوباره با قدمهایی لرزان به مسیر خود ادامه دادم. در این فکر بودم که چگونه به آنها بگویم که راه را اشتباه آمده ام و باید مسیر زیادی را دوباره برگردیم ؟ خستگی را میتوانستم به وضوح در آنها

لجباز

نمایش مشخصات شهریار شفا آروم بهش گفتم: نیا، تورو خدا حرفمو گوش کن نمیخوام الان ببیندت. با بیخیالی جواب داد: چرا آخه ؟ تا کی میخوای منو پنهان کنی؟ با کمی خشم گفتم: پنهانت نمیکنم فقط الان وقتش نیست که تورو ببینه، یکم دیگه صبر کن. با صدای بلند جواب داد: دیگه نمیتونم صبر کنم. یعنی دیگه نمیخوام خودمو از کسی پنهان کنم با التماس بهش گفتم: جون هر کی دوست داری لج نکن

دلتنگی

نمایش مشخصات شهریار شفا خیلی سعی کردم سرخودم را گرم کنم تا کمی ازدلتنگیم کم شود ولی بد جوری دلم برایش تنگ شده بود. چای ریختم و تلویزیون را روشن کردم تا شاید با نگاه کردن به برنامه مورد علاقه ام کمی از یادش غافل شوم ولی آرام و قرار نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم، لباس پوشیدم وازخانه بیرون زدم. بدون هدف مشغول

رهایی

نمایش مشخصات شهریار شفا به پایین نگاهی انداخت، تا زمین فاصله زیادی داشت. نا امیدی، تمامی وجودش را فرا گرفته بود و هیچ چیز نمیتوانست او را بیش ازاین پایبند زندگی کند. حتی آواز دلنشین پرندگان هم که روزی روحش را جلا میداد، به نظرش گوش خراش میامد. آفتاب سوزان اواخر مرداد بر تنش میتابید و باد کم رمق و گرمی دنباله های بادبادکی را که بین شاخه های درخت گیر کرده بود تکان میداد

روزمرگی

نمایش مشخصات شهریار شفا خیلی بی انگیزه و بی حوصله بودم همه چیزیکنواخت و تکراری شده بود تصمیم گرفتم امروزکمی درزندگیم تغییرایجاد کنم تا شاید از این روزمرگی خلاص شوم. بر خلاف همیشه صبحانه مفصلی خوردم و به جای لباس ساده همیشگی کت و شلواری تقریبا رسمی بر تن کردم و بعد از برانداز کردن خود در آینه قدی با لبخندی از رضایت با خود گفتم: " امروز همه چیز باید متفاوت باشد"

نجات

نمایش مشخصات شهریار شفا قایق دررودخانه خروشان گرفتار شده بود و با سرعت و همراه با تکانهای شدید به طرف پایین رودخانه در حرکت بود. سرنشینان قایق در حالی که از ترس محکم به کف قایق چسبیده بودند کاری جز دعا از دستشان بر نمی آمد. قدرت آب هر لحظه بر سرعت قایق می افزود. دلم برایشان میسوخت و با دقت از بالا به آنها نگاه میکردم و در چهره تک تکشان بوضوح وحشت و اضطراب را میدیدم