معرفی فرزانه رازي


فرزانه رازي
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 31 تير 1374
کشور: ايران شهر: انگلیس
queens.love20@yahoo.com
درباره خودم ؟!
همینم که هستم .

aaraame-del.mihanblog.com


آخرین داستان ها ارسالی

" نقشه های تا خورده "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و سپس ، با احتیاط نقشه ی تا خورده را به هم می چسبانم . حالا که گمت کرده بودم ، مجبور بودم پیدایت کنم . نمی دانستم چطور ... اما باید پیدایت می کردم . هر جا که می رفتیم چشم هایم در جست و جوی شلوارک سبز تیره بود . زنگ تک تک خانه های همسایه هایمان را می زدم .

" گمشده "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و دوباره دست هایت را میان دست هایم می گیرم . یادم هست ، همان صبحی که نگاه خدا درخشید ، نیلوفرهایمان را خالی کردیم . گلبرگ کاملیای صورتی ام را که خدا نوشته بود ، برداشتم و برای بار آخر ، نیلوفرم را نفس کشیدم و ترکش کردم . چند برگ آن طرف تر ایستاده بودی و نگاهت به کاملیای توی دستت بود

" گذر از نیلوفر "

نمایش مشخصات فرزانه رازي فنجان پر از قهوه را تعارفت میکنم و نگاهت میکنم . آن روز که تو آرنج هایت را روی زانوهایت گذاشته بودی و سنگ ریزه ها را توی آب رودخانه می انداختی ، داشتم به پیشنهادت فکر می کردم . هر بار که صدای " تالاپ " می آمد ، دلم می لرزید و مصمم تر می شدم به این تصمیم ! نگاهت توی آب حل شده بود ! کمی می ترسیدم که توی تاریکی بیرون برویم

" زمان تنظیمی شما به پایان رسیده است ! "

نمایش مشخصات فرزانه رازي چشم هایم را که باز میکنم ، دنیا روی دیگری از چهره خود نشانم میدهد . رنگها زیباتر و درخشان تر و واضح تر از پیش به نظر میرسد ، گویی در طول شب ، عدسیِ چشمهایم را با لنز یک ابر دوربین ، طاق زده اند . سطح انرژی ام صدبرابر روزهای پیش است و حسی خنک ، در تار و پود وجودم درحال چرخش است . حرکتی به بدنم میدهم و اندامم را از رخت خواب میکَنم

" کباب گاز "

نمایش مشخصات فرزانه رازي درست چند دقیقه پس از لمس کردن انگشت اشاره ی آقای پستچی ، پدر برای چند لحظه سکوت کرده و سپس سرخ شد و روزگار ، برای بار ده هزارم زندگانی مان را نمک پاشید و به دنبالش ، فشار خون مان فزونی یافت ! باورش برای ما که نه ، ولی برای پدر غیر ممکن بود . با هر روشی که حساب میکرد ، نمیگنجید ! اخطاريه

" تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرار "

نمایش مشخصات فرزانه رازي حالا که دوباره از درد به خود میپیچم تا غزلی تازه به دنیا بیاورم ، یاد آن وقت ها می افتم که مادرم مشتش را به انضمام نگین سرخ انگشتری اش به سرم می کوفت و دسته ی موهای سیاهم را دور دستش می تاباند و دور تا دور حوض آبی خانه میچرخاند و فریاد میزد " ننویس مادر مرده ... ننویس ... " من می دویدم که

" هر کسی چیزی برای بافتن دارد ! "

نمایش مشخصات فرزانه رازي مادر خانومی درحالی که کاموای صورتی و سفید را رج به رج میبافت ، گاه ابروهایش را بالا میداد و پس از پایین آوردنش ، آهی از عمق جان میکشید و هماهنگ با حرکت میل های بافتنی ، غنچه ی لبهایش را جلو و عقب میکرد . گمان کنم بیشتر از اینکه بخواهد حرفهایم را گوش کند ، فکر میکرد . نمیدانم به چه ..

" آن روی سکه "

نمایش مشخصات فرزانه رازي نخکش شده بود . نخکش شده بود و شاید ، بخاطر همین بود که آنطور که باید ، کار نمیکرد ! نه که فکر کنی ، قبل تر ها خیلی خوب کار میکرد ها ، نه ! اما خب ... وضعش بهتر از این بود . توی دستم میگیرمش و این طرف و آن طرفش را نگاه میکنم . خنده ام میگیرد ! اگر اسمش را بگذارم " نخکش " ، به نخکش هتک حرمت کرده ام و هویتش را زیر سوال برده ام

" با طعم پرتقال "

نمایش مشخصات فرزانه رازي مدت زمان مصرفی برای مطالعه ی این داستان : 00:08:17 - کی میشه از شر درس خوندن و کنکور دادن خلاص شم اخه ؟! بابا پدرم در اومد انقد این کتابا رو خوندم ! بار دومیه که دارم این اراجیف رو میخونمااااااا . آخرش چی ؟! هیچی به هیچی ! اینطوری نمیشه . باید یه فکری به حال و روزم بکنم ... اوایل پاییز بود و سبزیِ برگها ، پشت گوش به آدم نشان میدادند

" به روشنی روز "

نمایش مشخصات فرزانه رازي sچون خراج نداده بود ، اخراجش کردند . دونخته پِ نون : صرفا جهت مزه مزه !