معرفی رضا قائدامینی


رضا قائدامینی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 13 مرداد 1368
کشور: ايران شهر: تهران
ت


آخرین داستان ها ارسالی

ساعت یازده و دوازده دقیقه

نمایش مشخصات رضا قائدامینی مرد درحالی که جلوی تلویزیون نشسته بود و به فیلم هایی که از خاطرات خانوادگی گرفته شده بود نگاه می کرد، اشک در چشمانش جمع شده بود. مرد به ساعت نگاه کرد تنها چند دقیقه دیگر باقی مانده بود. مرد بلند شد وبه طرف پنجره رفت و در حالی که صورتش را به پشت پنجره چسبانده بود به صدای رعد که کم کم نزدیک می شدگوش داد

پایان شب

نمایش مشخصات رضا قائدامینی شب بود و به جزء صدای جیر جیر ک ها صدایی به گوش نمی رسید . کشاورز درحالی که به شدت خسته بود و دیگر توان راه رفتن نداشت به خانه رسید . مدتی روی صندلی نشست و هنگامی خواست برای شام چیزی آماده کند به جزء مقداری ذرت چیزی برای خوردن پیدا نکرد . بعد از شام که دیگر گرسنه نبود و مقداری از خستگی

روزی در یک قدمی

نمایش مشخصات رضا قائدامینی سرهنگ گفت: (فکر می کنی من مرغ کرچم که پسر من را به حال مرگ کتک بزنی و من چیزی نگویم؟ فردا ساعت چهار توی میدان منتظرتم . تفنگت راهم بیاور.) آن شب سرهنگ درحالی که روی صندلی نشسته بود و گلوله ها را توی تفنگ می گذاشت، پسرش که دست و پایش شکسته بود توی رختخواب دراز کشیده بود و با عصبانیت پشت سر هم می گفت: (اگر پدرش نمی آمد می کشتمش

کسی صندلی راپشت به در داده است.

نمایش مشخصات رضا قائدامینی کسی صندلی را پشت به در داده است. مرد صندلی را پشت به در داده بود و انگار که اتفاقی نیفتاده است به رودی که از وسط روستا و همچنین از جلوی خانه او می گذشت نگاه می کرد. آن روز هوا ابری بود و دکتر در مطبش نشسته بود و مشغول معاینه بیماری بود. تعدادی قرص برایش نوشت و مثل همیشه دوبرابر هزینه ویزیت را از بیمار گرفت