معرفی علیرضا اکبری


علیرضا اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 9 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: باخرز(رضوی)
باخرزجلگه مهروادب ومعرفت


آخرین داستان ها ارسالی

زنگ انشاء

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سر و صدای زیاد بچه ها همراه با جیغ و داد ، کلاس را داشت منفجر می کرد که ناگاه صدای تق تق کفش های آقای صارمی بگوش رسید بچه ها سرجایشان میخکوب شدند. آقای صارمی معلم فارسی خیلی از دست زمانه دلش پر بود او وقتی وارد کلاس شد عصبانیت در چهره اش موج میزد. (راستی تا یادم نرفته بگویم او دایی ام هست و اولین کتک را من از دستش در کلاس نوش جان کردم

لیلا

نمایش مشخصات علیرضا اکبری داشتم از مزرعه بر می گشتم . به لیلا همسرم فکر میکردم. مدتی است در خانه در بستر افتاده و هیچ تکانی نمی خورد آخه او از پشت بام مسجد که برای تمیز کردن رفته بود افتاد پایین و از ناحیه پا فلج شده . حالا ارزوهایش بر باد رفته و همیشه خوراکش گریه است.توی همین افکار بودم که صدای لرزان کربلائی من را به خود آورد

خواستن توانستن است

نمایش مشخصات علیرضا اکبری برای بار سوم به روزنامه نگاه کردم ولی اسمم را نیافتم . دنیا رو سرم خراب شد. خدایا یعنی قبول نشدم . جواب پدر و مادرم را چی بدهم . آنها همیشه پیش اقوام و خویشان به من افتخار میکردند می گفتند پسرمان امسال رتبه خوبی دارد. اصلا" به فکر آینده خودم نبودم فقط دنبال جوابی برای والدینم بودم

دوچرخه

نمایش مشخصات علیرضا اکبری کفاش رو به مرد کرد و گفت:مرد حسابی کجای این کفش را وصله کنم ! آخه جایی برای وصله کردن گذاشته ای ؟ پدر احمد که انگار تا حالا این جمله رابارها شنیده است با آرامش خاصی گفت: یک کارش بکن دیگه.احمد دل تو دلش نبود با خودش گفت خدا کنه کفاش نتونه کفشم را وصله کند تا کفش نو بخرم اما این بار هم آرزوش برآورده نشد

پیرمرد

نمایش مشخصات علیرضا اکبری رفته بودم بانک کارمند داشت کار من را انجام می داد که پیرمردی با لباسهای ژولیده و دستهای لرزان با عصایی که فقط یک تکه چوب بود دفترچه اش را روی باجه گذاشت و گفت: پسرم این حساب من را بسته کن . طبق معمول همیشه کارمند با لطافت خاصی سعی کرد پیرمرد را از بستن حساب منصرف کند اما گوش پیرمرد

ننه کوکب

نمایش مشخصات علیرضا اکبری ننه کوکب صدای تق تق در چوبی حیاط منو به خود آورد. توخواب عمیقی بودم تکانی خوردم و خودم را به طرف پنجره اتاق چرخاندم تنها جمله ای را که وقتی چشمهام روباز کردم گفتم: عجب آدم پیله ای است. هنوز صدای درب به گوش میرسید اعصابم خرد شده بود حالا صداهای فریاد را هم می شنیدم سرجای خودم نشستم داشتم کلافه می شدم صدای علیرضا، علیرضا گفتن زیاد و زیادتر میشد