معرفی مهدیه توکلی موید


مهدیه توکلی موید
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 23 اسفند 1375
کشور: ايران شهر: قم
artistoon_ariyayi@yahoo.com
رنگ زرد لیمویی رو خیلی دوست دارم.دختر شاد و بشاشی هستم.خیلی دوست داشتنی ام.از زدن پیانو لذت میبرم اما بابام اجازه نمیده.همه رو دوست دارم...

دوستان عزیزم لطف کنید خصوصی پیام ندید در اون صورت من شرمندتون میشم همون پیامتون رو به اسم خودتون به صورت عمومی میزارم توی سایت:)
دیگه توی سایت داستان نمیزارم چون دوست دارم با همکاری یکی از دوستام به چاپ برسونم.فقط میام بهتون سر میزنم.دیگه هرچی گذاشتم بسه.شایان به ذکره که خیلی از آثار ارزشمند دیگمو نزاشتم تو سایت.
برای همتون آرزوی موفقیت دارم...


سلامی مجدد.من بعد از غیبتی طولانی دوباره در جمع دوستان حاظر شدم.من در مدرسه ی هوانوردی مروارید آسمان کویر درس میخونم.دانش آموز سال آخر این رشته هستم.زیر رشته ی دانشگاهی مورد علاقم خلبانی است.برام دعا کنید که به آرزوم برسم.
با تشکر از همه ی دوستای عزیزم.:)


آخرین داستان ها ارسالی

بریده

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید احساسم دست خورده است.هرزگونه شکل گرفته.قلبم بیمارگونه پرورش یافته است.ذهنم و افکارم متلاشی اند.جسمم نیز دست خورده ی هرزگان است.جاری نیست،دیگر قطره ای خون در رگانم جاری نیست.دیگر نبض هق هق آتشین تنفرشان پوستم را نمی کشد.حتی کلمه ای نمیچکد از این خشکسالی.میچلانم رگان پژمرده شده ام را

چقدر آرام به من نردیک شد...!

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید چقدر آرام به من نزدیک شد.طوری که وجودش راحس نمیکردم.چقدر بی صبرانه مشتاق نگاهم بود و من چه بی تفاوت نگاهم را ازاو دریغ میکردم و به دیگری عرضه میداشتم.در دلم دوستش داشتم اما ان زمان فکر میکردم نیازی به او ندارم.از لجبازی هایش بدم می آمد و مهرش را بی رحمانه از دل بیرون کردم.دیگر حتی حاظر نبودم که فکرم را به سویش منحرف کنم

شدت نفرت

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید sصاعقه ی نفرتت چنان خوف انگیز بود که افتاب دلم را حسابی ترسانده.بیچاره آفتاب کوچک دلم!ابر ها را سبر خود کرده است.نمیداند که ابر ها خود را به لمس نسیم حیله گر تو میفروشند... ۷/ ۸/۹۱ ۱۹:۳۱

محبوس شده

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید جهت نگاه های محبوس شده اش در پشت شیشه ی دودی عینکش بر روی پلکانش شبنم می آفریند.جهت نگاه های رها شده ی سر به هوای او زمین را به بارش شبنم دعوت کرد.چتربازی که خورشید را به پایین کشانده روشنا را پایان بخشید.ابرهای تیره روزنه ای برای نفوذ نوری نداشت.عینک دودی تر شده اش را از روی چشمانش برداشت

ــــــــــــــــــــــــــ

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید sمدادی که روی صفحه ی کاغذ خشکش زده بود؛نقشی که مایع قرمز رنگ ترسیمش کرده بود؛النگوهای قرمز کشیده شده بر صفحه ی کاغذ،تصویر نوزاد را مبهم کرده بود...

نجاتم ده....

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید چه بی حد و مرز کلمات حس تنفر و عشق در ذهنم جولان میدهند و جاده ی افکارم را محاصره می کنند و چه بی هدف قلمم بر صفحه ی کاغذ خون خود را بر جای میگذارد و دستم بی هیچ قدی بر دفتر روان میشود.دلم هدف میخواهد و نقش های های منظم دستم را.اما چه سودکه همچنان افکارم در جاده ها مانده و نزاع احساسات تضادم سدی بر جاری شدن آنچه می خواهم می شود

جرعه ای آرامش لطفا!!!

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید 1391.4.18 پاهایش درد می کردند.اما آرامش نیاز داشت. نفسی عمیق....آه... باد چادرش را به رقص در آورده بود و آفتاب رنگ قهوه ای تیره چشمانش را نمایان میکرد.استوار گام بر میداشت و در پی آرام شدنش یکی پس از دیگری محکم تر قدم بر زمین می گذاشت.خلوت.فضایی داغ با بادی سوزنده.در وسط خیابان راه میرفت

((قضاوت به هر قیمتی ممنوع))

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید خسته در افکار مختلطش دنبال آرامش می گشت .فردی که در مقابل روی لبه ی جدول نشست توجهش را جلب کرد.سیگاری در دست وکلاه لبه دار مشکی!بطری کوچکی در دستش دید که بیشتر کنجکاوی اش را تحریک میکرد که به شخصیت وی پی ببرد.با پک عمیقی سیگارش را به دور انداخت و سیگار بعدی را روشن کرد.دختر همانطور نگاهش را به او دوخته بود

....لبخند حسرت....

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید لبخند شیرینی از خنده ی او بر لبانش نقش می زند.در مقابلشان می ایستد و حسرت شادی را که می توانست با او تقسیم کند آزارش می دهد.دستان ظریف او که در دستان دیگری است و رنگ مشکی لباس او و حلقه ای که کمی قبل تر داخل جوی پرت شده بود به او می فهماند که برای او بهترین نبوده .گل برگ های پرپر شده ی گل رز بر روحش سنگینی عجیبی ایجاد کرده است

((هوس شیطانی))

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید کابوس ها امانش را بریه اند.با پلکانی خیس و نفس های بریده بریده از جایش بلند می شود و آرام در اتاقش را می بندد.به در تیکه می دهد و می نشیند.بغض مهلتش نمیدهد،دستانش را روی صورتش میگذارد و با صدای بلند گریه می کند تا آرام شود.همه چیز در ذهنش جولان می دهند.با خشم تمام بلند می شود،کشو را از میز بیرون می کشد