معرفی خلیل میلانی فرد


خلیل میلانی فرد
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 2 مهر 1374
کشور: ايران شهر: آبادان

چه امیدی به این ساحل ..

خوشا فریاد زیر آب ..




آخرین داستان ها ارسالی

سال نو _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد بعد از آن همه جان کندن و پولهایش را پس انداز کردن باز کمی پول کم داشت ، دو ساعت مانده به تحویل سال ، دستمال جیبی ها را با خواهش و التماس میبرد و میفروشد و با دو میرود سمت مصالح فروشی و فرقونی نو میخرد و زود می آید خانه ، مادر بیمار و پاهای بی جانش را میگذارد داخل فرقون و میرود

چند عدد داستانک _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد 1 در بیمارستان کودکان سرطانی ، پرستار بود و ماهه اول پرستاری اش دق کرد و مرد .. میخواست برود آن دنیا تخت های بچه ها را آماده کند.. وظیفه شناسه لعنتی ... 2 کافر شده بود و حکمش اعدام آوردنش پای چوبه ی دار قاضی داد زد آخرین حرفت را بزن و بمیر آرام گفت ، کافر نبودم .. قسمهایم را باور نکرد و کافر شدم

صورت نوردی _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد خیلی طول کشید تا به چانه اش صعود کنم.. دیر به دیر میخندید و باید منتظر میماندم تا چیزی خوشحالش کند و آن چاله ی کوچک و زیبا نمایان شود... بعد از کلی صبر و انتظار چاله ی دلربا اتفاق شد و روی صورتش افتاد ، درنگ نکردم و پای راستم را داخل چاله بردم ، روی نک انگشتان پای چپم ایستادم و به

نگهبان _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد درون کلبه اش دراز کشیده و نگهبانی میداد که گله را دزد نزند .. بیچاره مجبور بود تا صبح چشم روی هم نگذارد و شش دنگ حواسش را بدهد به مشتی قوچ و گوسفند.. این کار هر شبش بود.. ثانیه و دقیقه ها به سرعت سپری میشد و در شبی سرد که ماه زیبایی اش را به رخ دیگر کائنات میکشید ، به درختی تکیه داد

مقصود تویی _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد sیکشنبه بود .. بعد از خواندن دعا بیرون زد ، زن جوان و نوزادی در بغلش را دید که آیه میفروخت ، چند آیه خرید و به راهش ادامه داد ..

شکنجه گر عاشق ..

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد داستان از آنجا شروع شد که سازمان برای رایزنی و انجام عملیات های محرمانه و سری خود به یک دختر نیاز پیدا کرد. دختری که از عهده ی هرکاری بر بیاید و حاضر باشد از جان خود بگذرد.. پس از مدتی جستجو ، دختری پیدا شد که سازمان را بد طور جذب کرد... دختری با چشم های زیبا و فریبنده و موهای مشکی

عشق ...

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد در اینترنت با هم آشنا شدند پسرک خیلی زود به او وابسته شد .. خیلی دوستش داشت ... از سرخی گونه ها و لبخند های یهویی اش میشد فهمید که همیشه و هر لحظه به او فکر میکند ولی اشکهای مردانه اش را که چشمان غیرتی اش به زور مجوز عبور میدادند را کسی نمیدید... عاشقش بود اما هیچ موقع نمیتوانست حسش را بگوید

داستانک شرط عاشقی ..

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد شرط عاشقی را باید به جا می آورد .. وانتی بلندگو دار کرایه کرد و در کوچه پس کوچه های شهر میگشت و داد میزد : شـیــریـــــن عــاشــقـــتــم دوســـتـــت دارم شـــــیـــریـــــن آهــــای مـــردم مــن دیـــوونــــه ی شــــیـــریـــنـــــم مـــیـــخــــوامــــت شـــيـــــریــــــن

او خدا را دیده بود..

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد خسته شده بود از آدم بودن.. از خوب بودن.. به قول خودش : خوبی زیاد نه تنها دل آدمها.. دل خدا رو هم میزند.. کلی حرف نا گفته با خدا داشت.. اینها را کسی میگفت که بزرگان محل او را به دینداری میشناختند و سر اسمش قسم میخوردند.. لپ کلام اینکه دلش از زمین و زمان پر بود..پر!! فاصله ی خانه یشان تا ساقی

مرد کوچک

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد راه میرفت و درو دیوار خیابان ها را نگاه میکرد.. بغض همه ی گلویش را پر کرده بود و چشمهایش با آن ورم و سرخیشان همه جارا دید میزدند.. دمپایی های کوچک و پاره پاره اش شلوار هزاران وصله خورده و پیرهنی که با دقت و زوم فراوان ته چهره ی پلنگ صورتی را میتوان روی آن دید و با آن دل شکسته و درب داغونش از اول شهر راه افتاد و شروع به گشتن کرد