معرفی ابوالقاسم کریمی


ابوالقاسم کریمی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 9 آذر 1365
کشور: ايران شهر: تهران
شاعر ، نویسنده و ترانه سرا


آخرین داستان ها ارسالی

داستانک : شماره 103

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی در یه غروب پاییزی که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود با دوست دخترم داشتیم تو پیاده رو قدیم میزدیم می گفتیم و می خندیدم وَ حسابی خوش می گذروندیم تا اینکه پیر مرد مُسنی که داشت از کنارم رَد میشد آهسته دَرِ گوشم گفت: "پسرجان ، مواظب باش ، اینجا برای شاد بودن ، مجوز باید داشته باشی"

داستانک : شمره 101

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم مردم چرا کم کتاب میخونن پیرمرد ،لبخندی زد و گفت: کتاب یه آینه س که درون شخص و بهش نشون میده عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش اینا دوس دارن با اونچه که از زندگی و جامعه برای خودشون ساختن عمرشونو تموم کنن عده ای دیگه

داستانک : شماره 100

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی به خاطر بیماری مادرت میخواستیم تو رو سقط کنیم ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد... خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ، جواد! من فقط به خاطر قولی که به مادرت دادم ، رضایت نامه رو امضا نمیکنم وگرنه این همه نوجون تو جبه شهید شدن ، تو هیچی از اونا کم نداری

کودک کار

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی هوا به شدت سَرد و ابری بود اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر با لباسی نازک فال می فروخت به سمتش رفتم و گفتم: "بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش" کودک اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت: "سواره از پیاده

امپراتور

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: "پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم" هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود... اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم "چون کشورمان زنده بماند" فرزندم