معرفی مصطفی عباسی


مصطفی عباسی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 2 فروردين 1356
کشور: ايران شهر:
فرهنگی-مدرس دانشگاه-مراکزفنی وحرفه ای و...
برنامه نویس کامپیوتر-
مسلط به امورهنری-خوشنویسی-طراحی ونقاشی-مینیاتورونگارگری -تذهیب-تشعیر-نقاشی خط و...


آخرین داستان ها ارسالی

عصبانیت و عشق

نمایش مشخصات مصطفی عباسی مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد . مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد

شومینه!

نمایش مشخصات مصطفی عباسی من ودوستم تمام شهررازیرپاگذاشتیم به هرنقطه ای ازشهرسرزدیم تا شومینه ای(1) خریداری کنیم. ناامیددرمسیربرگشت بودیم که فکری به ذهنم رسد! آقاپسرببخشیدشمادرزبان کردی به اون چیزی که داخلش هیزم می ریزندکنج خونه ها نصب می شه وداخلش آتش روشنه چی می گید؟ بالحنی معصومانه جواب دادمنظورشما کُوانی دیواری است؟ بله همان است

نمره سفارشی!

نمایش مشخصات مصطفی عباسی من ورضاسال آخردانشکده بودیم کلاسهافشرده وحال گیر اما آنچه که به من شوقی دوباره می دادتلاش وپشتکارعجیبی بودکه من دررضاسراغ داشتم. اوبه هردری می زدتانمره ای دست وپاکند یک روزازمن خواست تا درب منزل استادهمراهیش کنمتااستاداحسانی اورابه یکی ازاساتیددیگرجهت اعطای نمره درسی معرفی نمایند

ناهارمجانی....

نمایش مشخصات مصطفی عباسی هرمزباانوشه برسرسهمیه ناهارامروزدردانشگاه درگیرند.انوشه موفقیتش رادرتهیه غذامرهون هرمزمی داند.انوشه به دنبال راهی است تا ژتون غذایی رابدست آورد.آخرهرمزوانوشه دیروزباهم دعواکرده وقهرند.بارها به محل فروش ژتون غذای دانشگاه سرزد.دوسه بارهم قاچاقی مجبورشدبه کلاس درس هرمزسربزند

زیرباران...

نمایش مشخصات مصطفی عباسی داشتم درزیرباران قدم می زدم.ان قدرزیرباران ماندم تاجایی که تمام لباسم خیس آب شده بود. سنگینی لباسهایم راحس می کردم. ناگهان احساس کردم ضربه سنگینی به سرم خورد.گیج شدم وبرزمین افتادم.... وقتی به هوش آمدم خودرادراتاق دیدم درحالی که کودکی مشغول بازی با پارچ آب بوده ووقتی من احساس کردم

تصمیم سرنوشت!

نمایش مشخصات مصطفی عباسی من بودم وتو ویک دنیادلدادگی! روزی که به خواستگاریت آمدم گمان نمی کردم درسرنوشت تودیگران دخیلند وتوفقط ناظر! با هزارزحمت هزارکس رابه پیشت فرستادم تاشایدکرشمه نگاهت نصیبم شود.توخودرازدرونت رابه من می گفتی ولی هیچگاه دوست داشتنت رابه خانواده نگفتی! چه می شداگرموضوع رابه آنان می گفتی تاشایدنقشت رابهترایفامی نمودی

تنفر

نمایش مشخصات مصطفی عباسی رویامرابه دانشگاه دعوت کرد.بادلهره وترس دعوت اورااجابت کردمتادرمراسم جشن فارغ التحصیلی اودردانشگاه پاریس شرکت کنم.ترس من به اختلاف باپدررویاکه رئیس بخش فارسی دانشگاه بودمربوط می شد.درچشمان پدررویاحس نفرت ازمن مشاهده می شد.من نیزدروجودم شعله تنفراازاوزبانه می کشید.اگربه خاطررویانبود

آرزوی پسرک گل فروش

نمایش مشخصات مصطفی عباسی پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید خانم! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرك را روی كفش هایش حس كرد چه كفش های قشنگی دارید ... ......زن لبخندی زد و گفت: برادرم برایم خریده است. دوست داشتی جای من بودی؟؟ پسرك بی هیچ درنگی محكم گفت : نه ! ولی دوست داشتم جای برادرت بودم تا من هم برای خواهرم كفش می خریدم

شیدایی

نمایش مشخصات مصطفی عباسی من درافق راهرویی ازابرهای شیدایی رادیده بودم چقدرخرامان خرامان به دنبال هم می آمدن گویی همه دریک مسیرچون قطاری به دنبال هم کشیده می شدند دراین میان چیزی نظرم راجلب کردگنجشکی بربالای ابرهاباخدادرددل می کرد زبانش رانمی دانستم اما گوییاباخدانجوای عاشقانه ای داشت می گفت :خدایامن