معرفی ماریا-لشکری


ماریا-لشکری
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 12 بهمن 1381
کشور: ايران شهر:
روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
چه خاطراتی که زنده نمیشوند
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
چه فکرها که ارامم کرد
چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
وچه........
وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
کاش ارمغان روزهایی که گذشت
آرامشی باشد از جنس خدا
آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....


آخرین داستان ها ارسالی

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

آری؛این است دردِ ....

نمایش مشخصات ماریا-لشکری در تاریکی شب سایه مردی تنها را میبینم که سرش را رو به آسمان سیاه مهتابی بلند میکند و به قرص سفیدرنگ شب می نگرد.گاه و بی گاه چنگی به موهای خود و پکی به سیگار در دستش که بروی زانوانش جا خوش کرده میزند و گه گاهی نسیمی که مقصودش نا معلوم است موهایش را در هوای خنک شب می رقصاند... همچنان که به درخت سرو بلند قامت تکیه کرده

پیوند من و خانه

نمایش مشخصات ماریا-لشکری آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!! امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای

رویای شیرین

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پسرک آشفته است .گاه و بی گاه ضربه ای به تکه سنگ جلوی پایش میزند و گاهی انگشتانش را در هم گره میزند و می گشاید.منتظر مریم خواهر کوچکترش است.مدرسه اش دیر شده و هنوز پاهایش برهنه است.با خود فکر میکند اگر شماره پای او و مریم یکی نبود چه میشد؟؟؟دخترک دوان دوان از انتهای کوچه خود را به برادرش میرساند

گذر زمان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعت کابوس شب هایم شده. زمان که بگذرد،فراموش میکنی ؛ اماهنوز رد پایش باقیست... زمان که بگذرد؛برایت عادت میشود ،یک عادت بد... زمان که بگذرد؛کم کم عادتت را ترک میکنی ولیکن ؛ترک عادت مرض است... زمان که بگذرد؛دیدت نسبت به بعضی ها عوض میشود... زمان که بگذرد؛ زود میگذرد،من و تو ندارد