معرفی علی فرج نژاد


علی فرج نژاد
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 7 خرداد 1373
کشور: ايران شهر: تبریز
ali.us_american
چیز زیادی برا گفتن نیست!
علی هستم ، عاشق نوشته های حسین پناهی ، شهریار ، ویکتور هوگو و جبران خلیل جبران!


آخرین داستان ها ارسالی

...

نمایش مشخصات علی فرج نژاد ابر و باد و مه و خورشید همچنان در کار بودند ... در یک جمع نسبتاً دوستانه که متشکّل از کودکانی 9 الی 12 ساله بود سؤالی مطرح شد! با اختیار کامل پاسخ می دادند و خداوند مثل همیشه ناظر سخنانشان بود ... اولی گفت : من می خواهم رهبر شوم ، الله المغنی آیندۀ وی را معتادی بیش ندید! دومی گفت : من رئیس

دیوانه ها

نمایش مشخصات علی فرج نژاد در یکی از روستا های اطراف شهرمان که معروف به دیوانه ها است دو برادر زندگی می کنند که یکی همیشه می خندد و دیگری مدام در حال گریه کردن است! صبح یک روز این دو برادر به هم رسیدند ، اولی گفت : تو چرا همیشه می خندی ؟! پاسخ داد : وقتی افکار و کردار دیوانه ها را می بینم خنده ام می گیرد و پرسید

مسلمانان و مؤمن

نمایش مشخصات علی فرج نژاد صبح یکی از روز ها در یکی از شهر های مسلمان پرور جسد زنی در وسط یکی از کوچه ها یافت شد! اهالی محل دور جسد جمع شده بودند و همسر مقتول بالای سر وی ناله می کرد. همه به دنبال یافتن قاتلی مناسب برای آن زن بودند که ناگاه مردی از میان جمع به آرامی گفت : مردی که در آن خرابه زندگی می کند ، نامش

یک سؤال ساده!

نمایش مشخصات علی فرج نژاد يه روز تو حياط مدرسه يکي از بچه ها گفت عاشق شدم. من بش گفتم عشق تو اين سن معني نداره! گفت تو اصلا عشق مي دوني چيه ؟ گفتم پ نه پ فقط تو ميدوني ... اما خوب مي دونستم که عشق رو نمي شناسم! از اون روز دلم پاشو کرد تو يه کفش که بگو عشق چيه ؟! دلم از اين کلمه خيلي خوشش اومده بود! رفتم از مامانم

چهار فصل سال

نمایش مشخصات علی فرج نژاد در یک روز ساده و زیبا که باد به سادگی می وزید ، خورشید به سادگی می تابید ، زندگی به سادگی جریان داشت ، زمان به سادگی در گذر بود ، کبوتر به سادگی پرواز می کرد ... چهار فصل سال در خانه ی پاییز جمع شده بودند. بهار نگاهی به آیینه انداخت و گفت : عجب روزهایی را در خود گنجانده ام ، روزهایی پر از شکوفه و عطر تازگی! کاش بیش از سه ماه به من فرصت دهند

خواب به یاد ماندنی

نمایش مشخصات علی فرج نژاد یک شب که خستگی بر من چیره شده بود. باری سنگین بر پلک هایم نشست و بی اختیار به خواب رفتم! آن شب ، خواب دوستانم را دیدم. نزدیکترین آن ها که در راه دوستی پوسیده بود قصد هلاک کردن مرا داشت ، با خنچری که بر پیکرش "رفاقت" حک شده بود. ناگاه پدرم از راه رسید و مرا از چنگ آن بد ذات نجات داد! دومی

اشک های عموهایم

نمایش مشخصات علی فرج نژاد یک شب همه فامیلا خونه ما جمع شده بودند. عموی بزرگترم قاضی بود و دیگری تعمیرکاری بود ساده اما فقیر! عمو بزرگه دو ماشین داشتو یه ویلا ، بچه هاش تو بهترین مدرسه شهر تحصیل می کردن. عمو کوچیکه هم اجاره نشین بود ، دخترک کوچکش می پنداشت فقط دو وعده غذایی وجود دارد! آن شب همه به یاد پدربزرگم که تنها وصیتش در کنار هم ماندن فرزندانش بود اشک ریختند