معرفی حمیدرضا حبیبی


حمیدرضا حبیبی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1320
کشور: ايران شهر: تهران
نمیدونم چرا دستت خورد و اتفاقی جام زهر روی نوشته های من ریخت...


آخرین داستان ها ارسالی

حرف آخر

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی (این یک داستان واقعی است) الان که دارم این نوشته رو می نویسم زیر درخت حیاط مدرسه نشسته ام و با اینکه زبانه های آتش خورشید به من رخ نمایی می کنن اما سرد سردم چون کنارم نیستی. خیلی خوبه که حتی واسه ی یه دقیقه هم شده بهم فکر می کنی و من خیالباف تو فکر داستان هجران بدون وصل هستم ؛ جدایی بدون دیدار

لبخند

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی خب، بالأخره از هر جایی شروع کنم، آخرش به تنهایی می رسم. توی جاده ی زندگی، هرچی سرعت کم کردم، ایستادم، منتظر موندم؛ هیچکی نیومد که مرهم زخم هام باشه. کم کم سایه ی پیری رو رو تنم احساس می کردم. یادم نمیره روزی رو که اولین تار موی سفید رو بین موهام پیدا کردم. شاید اون روز با خود فریبی گذشت اما این من بودم که داشتم خودم رو دور می زدم

تنها ایستاده ام

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی کنار پنجره ایستاده ام و خیره به حیاط. باران می آید و گاهی هم قطره هایش از بین دستان شیروانی فرار می کنند و به شیشه می خورند. از پرتوی امید خورشید خبری نیست. انگار در جنگ با ابرها عقب نشینی کرده. امیدوارم که این تجدید قوا طول نکشد چون در این هوا تنهایی حس بدی دارد. مخصوصاً زمانی که باد

برای آنکه دوستش دارم

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی آتش عشق نگاهت وقتی درون چشمهایم شعله ور می شود، بند بند دلم را پاره می کند، صورتم را به آتش می کشاند و لرزه بر اندامم می اندازد. بد نگاه نبودم ولی برق نگاهت ماورای تصور ذاتی من بود و دلم که تاب مقاومت نداشت؛ از دستم در رفت و به سویت پر کشید. خلاصه، من ماندم و ویرانی های بر جای مانده از عشقت

شب سرد

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی سرباز؛ مشعل به دست و هوشیار؛ کوچه پس کوچه های گوشه ای از شهر را چک میکرد. هوای بسیار سرد با وجود شعله ی مشعل به چشم سرباز نمی امد. گاهی نفسی عمیق می کشید و کمی می ایستاد اما همچنان بیدار و سالم بود. در حین گشت ناگهان چشم سرباز به فردی شنل پوش که وسط کوچه ای ایستاده بود، دوخته شد. اول کمی صبر کرد

ردّ پا

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی آهسته و بدون استرس؛ کفشهایم یکی پس از دیگری از یکدیگر جلو می زنند. صدای له شدن برگهای خشک روی زمین؛ سکوت کوچه را در هم می شکند. ابرها بغض کرده اند ولی اثری از باران نیست. نمیدانم چرا فقط دلم میخواهد این کوچه ی بی انتها را صد بار با پاهایم جارو کنم. خب شاید چیزی در دلم افتاده و من خبر ندارم

یادم آرد روز باران

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی یادم آرد روز باران ... -اه بسه دیگه کلافم کردی ‍‍‍‍‍بعد از ظهر جمعه ؛ روز قبل از امتحان ؛ در یک هوای ابری. دل پسرک گرفته بود، مداد در دهان گذاشته شده را بار ها گاز می زد، حفظ شعر در 8 دقیقه! خورشید در کما ؛ به زحمت از پشت ابر ، نور می پاشید و باران قطره قطره به روی کتاب فارسی می ریخت

زحمت کش بی گناه

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی ده دقیقه ای میشه که بهش دارم زل میزنم! تا حالا پنج شش تا دونه رو برده تو لونه اش. تو ذهنم تصور میکنم که صدای شکستن قولنج کمرش چه جوری میتونه باشه!!! دو سه تا مورچه دیگه هم کمکش میکنن. از دور صدای پایی میاد. از صداش ضایعه که پسر عموی قاتلمه! یعنی هیچ موجودی از دست اون در امان نیست! اصلا

پیرمرد عجیب

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی پیر مرد چشمانش را که زیر ابروان پر پشتش پنهان شده بودند باز کرد. آفتاب چشمش را اذیت می کرد و از چروک های روی صورتش معلوم بود که دست زمانه چقدر بر صورتش سیلی زده بود. خواسته ام را تکرار کردم ولی گوش های سنگین پیرمرد به صدای بلند تری احتیاج داشت. ساعتم می گفت 2 دقیقه ی دیگر بیشتر به اعلام نتایج نمانده

برگ های نارنجی

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی sهر قدم که می رود؛ صدای شکسته شدن برگ های پاییزی به گوش می رسد. جاده تا بی انتها ادامه دارد و هیچ کسی در این جاده همراه نیست. با خودم می گویم آن کیست که تا بی انتها تنها رفته و بر نگشته؟ صدای قلبم است که می گوید : تو! قدم ها را بر می دارم پشت بر پشت ؛ جاده را می گذرم پیچ بر پیچ...