معرفی کامران غفوری


کامران غفوری
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 4 آبان 1373
کشور: ايران شهر: سقز


آخرین داستان ها ارسالی

سرخ 2 پایان

نمایش مشخصات کامران غفوری سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچه‌ی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و

سرخ 1

نمایش مشخصات کامران غفوری در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه. خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود

شیرین و فرهاد

نمایش مشخصات کامران غفوری شیرین و فرهاد زن با عجله از خواب بیدار می‌شود ساعت حدود 2 نصف شب شاید چند دقیقه مانده یا چند دقیقه گذشته. مکثی کوتاه می‌کند و برای چند ثانیه به این فکر می‌کند که چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی او را اینگونه از خواب پرانده؟ " صدایی از آشپزخانه بلند می‌شود" گوش هایش را تیز می‌کند

آفتاب

نمایش مشخصات کامران غفوری آرام آرام آفتاب پرتو های آتشین خود را در قالب قدم های سوزان از کمرکش کوه بالا می کشید.در میانِ میدانِ سکوت ِحاکم بر اتاق، بالش سفیدش را تنگ در آغوش زنانه اش گم کرده بود. جنگی بی انتها بینِ پرتو، پرده، پره های بالش و پیشانی بی سپر مریم و پیروز همیشگی این جدال، اولین پرتوهای نورخورشید

فشار خون

نمایش مشخصات کامران غفوری بسته نمی شد خسته شدم از بس که فشارش دادم قطره ی عرقی از چین وسط پیشانیم سُرخوردو مسیر پشم آلود آرنجم را به مقصد سقوط طی کرد.آخرش هم از خواهرم کمک گرفتم او یک طرفش را گرفت و فشارش داد و من هم محکم زیپش را کشیدم تا بالاخره موفق شدیم درِ چمدانم را ببندیم.خواهرم نگاهی توأم با امیدی به