معرفی فاطمه سادات حيدري


فاطمه سادات حيدري
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 23 تير 1365
کشور: ايران شهر: اراك
fat8686611@gmail fffgf.blogfa.com fffgf.blogfa.com



آخرین داستان ها ارسالی

سماور طلایی

پیرزن کنار سماور طلایی رنگ خود نشسته بودو به باغچه کوچک حیاط که تنها مشتی خاک در ان باقی مانده بود خیره شده بود. زیر لب ذکر می گفت وتسبیح دستش را تکان می داد ... تسبیح را کنار گذاشت و یک استکان چای برای خود ریخت دختری بامانتوی بلند مشکی رنگش از در اتاق داخل شد چشمانش را به پیر زن دوخت

عشق و نفرت

چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

داستان دختري كه فكر مي كرد طلبكار برادرش عاشقش شده

از بچگي عاشق بودم اونم عاشق دوست برادرم رفت امدش به در خانه ما زياد بود و من بيشتر باورم مي شد كه يه عشق دو طرفه هست سال 67 بود دادشم به جنگ رفت درست همون سال من پيش دانشگاهي بودم كم كم سال 68 شد يه روز باران شديدي ميامد سقف خانه ما خراب بود و چكخ چكه باران به خانمان ميامد سطلي زيرش گذاشتم

نامه به برادر خوبم که شهر دیگری بود

حمید برادر خوبم این نامه رو بارها بارها نوشتم و به صندوق انداختم تا بخونی اما جوابی واسم نیامد . دادش کجایی که دلم واسعت یه ذره شده کجایی که با تمام وجودم بگیرمت بغل بگم شهادتت مبارک حمیدم عزیزم دادش خوبم . حمید برادر بزرگتر بود. عاشق شهادت بود.جنگ تمام شد اما خدمت سربازی اش تمام نشده بود

صدای شلیک

لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

غبار نبودنت

پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم

در قابلمه

در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ... واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه

باید کم کم آماده می شدم

باید کم کم آماده می شدم برای یک سفر فوق اضطراری به منطقه ای ممنوعه که قدم اول این سفر یک خمیازه ی عمیق بود. وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی دهن پر کن از بیداری پریدم. چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر کمک می خواستند. مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم

همين

ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم