معرفی فاطمه سادات حيدري


فاطمه سادات حيدري
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 23 تير 1365
کشور: ايران شهر: اراك
fat8686611@gmail fffgf.blogfa.com fffgf.blogfa.com
عكس مرحوم مادرم از خوانندگان محترم تقاضا دارم واسع شادي روح مامانم فاتحه صلوات بفرستيد عكس مادرمه

من فاطمه خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد


اينم ادرس وبلاگمم

://fffgf.blogfa.com/



آخرین داستان ها ارسالی

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم

در قابلمه

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري در قابلمه را بر مي دارم دستم مي سوزد ودر آن را به گوشه ي خانه پرت مي كنم احساس سوختگي را روي دستانم حس مي كنم همان طور كه به انگشتانم فكر مي كنم به اجاق گاز نزديك مي شوم ... واااي خداي من عجب شاهكاري بوي ولع آميز اين غذاي خوشمزه را با قدرت هر چه بيشتر وارد ريه هايم مي كنم قاشقي را كه

باید کم کم آماده می شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باید کم کم آماده می شدم برای یک سفر فوق اضطراری به منطقه ای ممنوعه که قدم اول این سفر یک خمیازه ی عمیق بود. وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی دهن پر کن از بیداری پریدم. چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر کمک می خواستند. مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

اب سرد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري یکی دو مشت آب سرد که به صورتم می زنم تازه چشم های پف کرده ام باز می شود و می توانم درست و حسابی خودم را از توی آیینه دستشویی نگاه کنم . از توی لیوان بغل آیینه دارد با دندان های ردیف سفید و براقش بهم می خندد و وسوسه ام می کند اگر می خواهم مثل او جذاب باشم و هر وقت که می خندم بدرخشم و همه

خانه کوچک و تاریکم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خانه کوچک و تاریکم، در کوچه ای تاریک قرار داشت، و من هر شب، کورسویی از فانوسی بی جان، در ذهن تاریکش روشن میکردم، گاه پروانه ای کوچک، در لذت نورش، چون عاشقی وا رفته میچرخید و سرودی اینچنین میخواند... . تو ای روشنایی،! در سیاهی ظلمات، چرا خاموش بودی..!؟ در اندیشه رقص شعله هایت، چه روزگاری است، که در کنج این سیاهی ها انتظارت را میکشم

ذهن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پري‌خواب ذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين مي‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگين‌ترين وزنه‌ي زمين را حمل مي‌كردند و تمام اندامم در آستانه‌ي سقوطي بي‌اختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلك‌هاي افتاده‌ام، پنهان شده بود

صداي عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري همين ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

برو كار كن مگو چيشت كار 2

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد. در راه كار مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي كار تلاش شد. در راه كارش و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و محل كارش برگشت