معرفی حمید جعفری (مسافر شب)


حمید جعفری (مسافر شب)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 9 اسفند 1368
کشور: ايران شهر: اراك
نویسنده


آخرین داستان ها ارسالی

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

بوی آشنایی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از شیشه کدر پنجره آپارتمان، پیاده‌رو خیابان را نگاه می‌کنم. عابران شتابان درحرکت‌اند؛ پیر و جوان، زن و مرد. ناگهان دختری با چادر مشکی و روسری لاجوردی از لابه‌لای ازدحام جمعیت، برق نگاهم را می‌رباید. چشمانم را گِرد می‌کنم و به او خیره می‌گردم. به یاد ندارم جایی او را ملاقات کرده

جویندگان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) با زنگ گوشی از خواب می‌پرم. دیشب خیلی دیروقت خوابیدم. چند خمیازه موزی کش‌دار کافی است تا از روی تخت فلزی خوابگاه برخیزم. تا طلوع آفتاب چیزی نمانده است. زود وضو می‌گیرم و نماز را می‌خوانم. نگاهم در اتاق به‌هم‌ریخته مجردی‌مان، غوطه‌ور می‌شود. خوابگاه، واقعاً خواب گاه شده است

بُعد تاریکی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) گاهی وقت‌‌ها، وقتی به قهقرای تاریکی ذل می‌زنم احساس می‌کنم کسی آنجاست ولی هیچ کسی را نمی‌بینم. این حس ترسناک مثل بختک به جانم می‌افتد و همچون خوره ذهنم را می‌خورد. ای کاش روزی جوابِ این مجهول را پیدا کنم! ولی چگونه؟ سرم را بالا می‌گیرم چون بالای سرم خداست و از او که قادر متعال است کمک می‌خواهم! این گره کور فقط به دست او باز می‌شود

حس غریب

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تاکسی به‌سختی از لابه‌لای ترافیک سنگین ماشین‌ها عبور می‌کند. صدای بوق‌های ممتد، گوشم را آزار می‌دهند. به پلاک نام خدا که از آینه وسط تاکسی آویزان است، خیره می‌شوم. لبخندی تمسخر آمیز می‌زنم. به راننده نگاه می‌کنم. مردی حدود چهل-پنجاه سال با سبیل‌های امیرارسلانی. به چهره او نمی‌آید که اهل این خرافات باشد

مهربانی نامیرا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) برخی از بستگان، دست به قلم بودنم را می‌دانند. خیلی مهم نیست ولی امان از یک کلاغ- چهل کلاغ. اگر بنده باشیم، شاه مان می‌کنند و اگر فقیر باشیم، غنی. این زبانِ کوچک، چه کارهای بزرگی که بلد نیست. وقتی کودکان یا نوجوانانِ فامیل را در دید و بازدید عید، مشاهده می‌کنم، با من درباره‌ی داستان و نوشتن صحبت می‌کنند

چشم‌زخم

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چند روز دیگر عید نوروز است. عیدِ خاطرات. عیدِ دید و بازدید. عیدِ گَرت گیری. آجیل، سبزه و ماهی. لباس‌های نو. پارسال خیلی تیپ و لباس برایم اهمیتی نداشت ولی امسال نه. روزهاست که به لباس‌های عید فکر می‌کنم. خریدن لباس مرحله آخر و آسان‌ترین کار است. مهم این است که چه باید خرید؟! نمی‌دانم؟! چه رنگی؟! چه جنسی؟! تمام بوتیک‌های شهر را زیر و رو می‌کنم