معرفی حسین شعیبی


حسین شعیبی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 15 اسفند 1347
کشور: ايران شهر: تهران
hossein_shoeibi@yahoo.com
به قول عکاسباشی در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما: من با نگاتیو مست میشم و با پوزیتیو هوشیار!
مکانیک خوندم ولی دوست دارم ببینم (سینما) بخونم و بنویسم (ادبیات) و بازی کنم! (شطرنج)


آخرین داستان ها ارسالی

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

نمایش مشخصات حسین شعیبی بالای سر جنازه والتر جانسون، هفت‌تیرکش افسانه‌ای ایستاده بودند. کلانتر گفت: «مگه قرار نبود با شماره ده برگردید و شلیک کنید؟» تد گیلر کلاه والتر را از روی زمین برداشت، خاک آن را تکاند و روی سر خودش گذاشت و گفت: «ببین کلانتر! اگه این کار رو می‌کردم، امروز یه روز معمولی بود و ناتالی هم به جنازه‌ام افتخار نمی‌کرد

دهنتو ببند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی به هلال ماه خیره شد. نرده پل را گرفت. سرد بود. دست در جیب کتش کرد. خالی بود. بار دیگر ارتفاع پل را حدس زد. این دفعه بیست‌وسه متر. رودخانه سکوت کرده بود. «چه غلطی می‌کنی؟» مردی ژنده‌پوش از پشت یکی از ستون‌های پل که خانه‌اش بود، ظاهر شد و سلانه سلانه به سمتش آمد. پتویی به دور خودش پیچیده بود

کوچه‌علی‌چپ

نمایش مشخصات حسین شعیبی پاپ فرانسیس از اینکه یانکی‌ها برروی بمب عظیم خود نام "مادر همه بمب‌ها" گذاشته بودند، احساس شرمندگی کرد؛ چرا که "مادر" زندگی می‌بخشد. وزیر دفاع آمریکا هم قول داد در بازطراحی این بمب که در مرحله تحقیقات نهایی بود و وزن آن دوازده درصد کاهش و قدرت تخریب آن بیست‌وسه درصد افزایش می‌یافت، نام "نابودگر شر" را بگذارند

هوک راست

نمایش مشخصات حسین شعیبی استیون روی تخت فلزی سلول، دراز کشیده بود و عکس‌های مجله پورنو را نگاه می‌کرد. در سلول باز شد. پدر آلبرتو، کشیش جوان با قبای بلند مشکی در حالیکه تسبیحی را در دو دست خود گرفته بود، همراه با نگهبان زندان وارد شد. نگهبان با دیدن زندانی با تحکم گفت: «بلند شو خودتو جمع‌وجور کن. صبح داری اعدام میشی، این عکس‌ها دیگه به کارت نمیاد

تولدت مبارک

نمایش مشخصات حسین شعیبی sکلاه پشمی را روی سرش کشید. باران، هفت شمع کیک تولد روی سنگ قبر را خاموش کرده بود. _ «لعنت به جاده شمال، لعنت به عید»

«خاطراته یک ماهی قرمز فلک زده»

نمایش مشخصات حسین شعیبی پنجشنبه پنجم فروردین فکر کنم چند ساعتی می‌شود که به پهلو شده‌ام. چشم‌هایم را ببندم بهتر است. یک چشم توی آب، یک چشم بیرون آب! حالت تهوع دارم. ای کاش می توانستم از این رو به آن رو بشوم. یکشنبه اول فروردین این آدم های منحنی چقدر الکی خوش هستند. بیخود و بی جهت یکدفعه همدیگر را بغل کردند

همکاران قدیمی

نمایش مشخصات حسین شعیبی ویلیام پشت میزی دونفره در گوشه تاریک رستوران کوچک و قدیمی "لیکور" نشسته بود. به آهستگی شام می‌خورد. چمدان کوچک کنار پایش گواه آن بود که این آخرین شامش در این شهر بود. مردی با کلاه لبه‌دار و هیکل درشت به او نزدیک شد. نگاهی به اطراف انداخت و روبرویش نشست. ویلیام گفت: «سلام نورمن، کاروبار چطوره؟» مرد کلاهش را روی میز گذاشت

مرا ببوس

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای سوزان آفتاب ششم مرداد نودوپنج حسابی کلافه‌ام کرده بود. پرسه زدن در راسته کتاب‌فروشی‌های روبروی سینما بهمن و دانشگاه تهران، سنت آخرین چهارشنبه هر ماه من بود. با خیلی از فروشندگان دم‌خور بودم. بعد از کلی گشت‌وگذار در تک‌تک کتاب‌فروشی‌ها، به اول خیابان فخر رازی رسیدم.

اینجوری بهتره

نمایش مشخصات حسین شعیبی دختر زیر باران منتظر ایستاده بود. ماشینی جلوی پایش توقف کرد. « بیا بالا خانوم، تاکسی گیر نمیاد» دختر در جلو را باز کرد و سوار شد. «چتر با خودم برنداشتم. ببخشید صندلی خیس شد» راننده درجه بخاری ماشین را بالاتر برد. «دستمال کاغذی توی داشبرد هست. صورتتون رو پاک کنید.» دختر لبخندی زد