معرفی منصور دیبا


منصور دیبا
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 1 آبان 1350
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

همیشه این سوال

نمایش مشخصات منصور دیبا sرو به پسرم علی کردم و گفتم: علی جان منوبیشتر دوس داری یا مادر جون رو اونم با لبخندی موزیانه جواب داد "هیچکدوم" با تعجب پرسیدم اینم شد جواب که به من دادی . دوباره لبخندی زد و گفت : اینم شدسوال که ازم پرسیدی....

واگن آخر

نمایش مشخصات منصور دیبا با بی میلی , به عکس های سیاه و سفید روزنامه زل زدم . از بلوغ نارس واژه ها , مفهوم پر می کشید و من مشتاقانه , در آن سوی پنجره ها , به دنبال مفاهیم می گشتم . خودم را یک دوربین عکاسی فرض کردم . چطور می توانستم با لنز چشمانم , یک پانوراما بسازم از آن چه که در بیرون پنجره است ؟ شاید هم بهتر بود یک فیلم می ساختم از گذر بی وقفه ی قطار و خودم بر روی آن حرف می زدم

نمایش مشخصات منصور دیبا پشت میز کامپیوترش روی صندلی نشسته است . پاهایش را با ریتم موزونی می جنباند و غرق در رویاست . صفحه ی موعود هنوز باز نشده است و او شروع به جویدن ناخن های دستش می کند. می داند که فرصت زیادی باقی نمانده است . همیشه دیر رسیده است و زود رفته است . همیشه دست هایی پنهان او را تا کوچه های رویا

در صف پمپ بنزین

نمایش مشخصات منصور دیبا در صف پمپ بنزین منتظر بودیم . مدرسه ی نیما دیر شده بود و مدام غر می زد . همسرم سعی در آرام کردن بچه داشت . یک دستم روی فرمان و دست دیگرم را از شیشه ی ماشین بیرون داده بودم و غرق در افکارم در ته صف ، حسرت اولین خودروی صف را می خوردم که با لذت ، غرورمندانه بنزین می زند ! ناگهان ضربه ی

ماشین نو

نمایش مشخصات منصور دیبا دیروز تو خیابون ،با یه ماشین شاسی بلند دیدمش. خدا شانس بده ،پسر مشتی باقر هم توی قرعه کشی ماشین برنده شده. نگاه معنا داری بهش کردم و گفتم :ماشین نو مبارک ، صفرکیلومتره و همه چیزشم ردیفه . لبخند سردی زد و گفت :همه چیزش خوبه اما چماق زیر صندلی سمت راننده ، نداره!!! نمیدونم ،احتمالا

تهی دست

نمایش مشخصات منصور دیبا نگاهش نگران بود . و چهره ی سردشٰٰ، ٰٰٰٰٰبویی از امید نداشت . صدای زنگ ، امانش را بریده بود . منتظر هیچ کس نبود . تنهایی ، ارمغان اسکناس های سبزی بود که بهارش را جولانگاه پاییز کرده بود. با بی رغبتی آیفون را برداشت . می خواست بگوید پولی ندارد... که صدای غریبه ای را شنید: _ سلام آقا ! مامور برقم ! آمده ام کنتور را بخوانم

فاضلاب

نمایش مشخصات منصور دیبا زن ها از پشت شیشه ی رستوران خیابان را بر انداز می کردند و گرم صحبت بودند . خیابان خلوت بود و فرصت برای بازی های خیابانی تنگ به نظر می آمد . به خصوص که هوا هم هوای بردن نبود . بوی تعفن از سرپوش های فاضلاب شهر بالا می آمد. ماشین گران قیمت سفید رنگ , نیم ساعت بود که آن سوی خیابان چشمک می زد و همین چشمک های بی جان , روح تازه ای به بحث زن ها بخشیده بود

فردای دیروز

نمایش مشخصات منصور دیبا sزیر نور ماه، قدم زنان در اندیشه ی فردایی بود ؛که می بایست دیروز می آمد ! دیروز را از پدر به ارث برده بود ؛و می بایست فردایی را در آغوش بگیرد ؛که سهم امروزش بود!... امروز ،در آتش دیروزش و فردا، در حسرت امروزش سوخت!.....

اعتصاب عقربه ها

نمایش مشخصات منصور دیبا غرش رعد سراسر دهکده را فراگرفت وحشت وجود جوانک را در اغوش کشید وای این دفعه دیگه کارم تمومه اگه این دفعه هم دیر به مزرعه برسم پیرمرد منو میکشه ناکهان برق امید در چشمان جوانک نقش بست عقربه ها هنوز به ساعت 6 نرسیده بودند و این یعنی خوابی بیشتر ارامشی عجیب وجود جوانک را فرا