معرفی علی غفاری دوست (مارتین)


علی غفاری دوست (مارتین)
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 27 دي 1370
کشور: ايران شهر: شیراز
حرفی نیست ...



آخرین داستان ها ارسالی

پلان فرهيختگي

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) لپ هايش را باد كرد و سبيل هايش را در آيينه ي جلوي ماشين ، مرتب كرد . عرق پيشاني اش را با دستمال كاغذي گرفت ، هايي به عينك آفتابي اش كرد و ترمز دستي را آزاد كرد . بيست سي متر كه جلو رفت كنار يك جوانك ، پا را روي ترمز كوبيد . صداي موزيك را كم كرد ، شيشه را پايين آورد و سرش را خم كرد . ــ

زمزمه های یک شب ِ در تعلیق

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) او , خانه را ترک کرده است . طوفان , در ِ چوبی ایوان را محکم به هم می کوبد . منظره ی تیره ی جنگل در آن سوی در , پنهان می شود و صدای زوزه ی باد در لا به لای ریزش سیل آسای باران از دو پنجره ی باز خانه , به گوش می رسد . شیهه ی دیوانه وار اسبی از بیرون به گوش می رسد . با بی میلی , ته سیگارم را در جاسیگاری له می کنم

انحنای صحنه ها

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) او مرده است ... اتاق , دور سرم می چرخد . اجسام بی شکل , بدون هیچ ریتم خاصی به سمتم هجوم می آورند . می آیند و می روند . جنبش بی وقفه ی آن ها , مثل سوزن در سرم فرو می رود . دیوار های اتاق , مدام به هم نزدیک و از هم دور می شوند گویی نیرویی خارجی , آن ها را مچاله و از هم باز می کند ! نمی دانم اما شاید هم کسی اتاق را مثل بادكنك هی باد می کند و خالی می کند

احمق ها , رستگار می شوند ...

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) پیرمرد تکه چوبش را بر زمین کشید و رو به آن ها گفت : " راه قدیمی همین است رفقا ! از این جا آغاز می شود و تا نوک کوه می رود . درست آن جا ! همان نقطه ای که خورشید از آن طلوع می کند ... " تکه چوبش را بر زمین نگه داشت و به قله چشم دوخت . پسرک , نگاهش را زودتر از دیگران از قله ی موعود ربود و رو به

مومیایی ِخاطرات

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) باران پاییزی , بی وقفه می بارد ... می خواهم از همین نقطه آغاز کنم . درست از همین خیابان ! درست از کنار همین تیر چراغ برق در زیر نور مهتاب ... نمی دانم ! این پرسه ی شبانه را چگونه آغاز کنم ؟ حتی نمی دانم نامش را چه بگذارم! آغاز ؟! پایان ؟! آغاز یک پایان ؟! پایان یک آغاز ؟! سی سال از آن شب مهتابی می گذرد

پرده ی نمایش خون آلود ...

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با سر زدن آفتاب , اولین جنبش , آغاز شد . لرزه ی کوچکی بر پیکر پاره سنگ افتاد تا در امتداد ضربه های کوچک , اولین نور به داخل آن , رخنه کند . چنین می نمود که از درون , تقلایی برای رهایی , موج می زند و تک جرقه های کوبش چکش بر میخ , در آن تیرگی مطلق , روشنایی روز را فریاد می زدند . آفتاب , همچنان می تابید

طواف

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در پشت درهای بسته ی تالار , فرشتگان سیاه پوش , انسان ها را سر می برند . بی آن که بدانند درون تالار , دسته ای غرق در لباس احرام , به انتظار پر شدن صندلی های خالی , نشسته اند . با آخرین انفجار , کنسرت ادیت پیاف , سولد اوت می شود ... پی نوشت : تقدیم به مهری که , تمام سالم را خزان می کند

رقص نُت ها در آتش (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) جولیا در وسط خیابان برف آلود , گم شد ! ویکتور با دلهره به خیابان متروک نگاهی کرد و اطرافش را برای یافتن رد و نشانی از او , بر انداز کرد . هیچ صدایی به گوش نمی رسید . گویی که دستی پنهان , همه ی اهالی خیابان را غیب کرده باشد ! ویکتور , با دلشوره , اطرافش را می پاید و حس می کند سرمای کشنده ای از آن سوی چکمه هایش , به درون استخوان هایش نفوذ می کند

رقص نُت ها در آتش (قسمت سوم)

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ناگهان خود را در تاریکی مطلق می بیند . هیچ جنبشی در آن فضا , دیده نمی شود و چنین به نظر می آید که چارچوبی , پیرامون وجودش را فرا گرفته باشد . پرده ی سیاهی , گستره ی نگاهش را پوشانده است و ترس بزرگی , رفته رفته به درونش رخنه می کند . او گریه سر می دهد ! بالای سرش را نگاه می کند . هیچ ماه و ستاره ای در آن پهنه نیست پس , می تواند خود را در یک اتاق فرض کند

رقص نُت ها در آتش (قسمت دوم)

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) دود سفید رنگ به آهستگی از دریچه , به بیرون می رفت . مارتی , تن سنگینش را از تخت خواب کند و به پای دریچه رفت . ته سیگارش را از لای میله ها به بیرون پرت کرد و در تاریکی گم شد . ویکتور , بر روی تخت , دراز کشید و چشمانش را بر هم گذاشت ... صداها , کم کم به سکوت اتاق رخنه می کردند و رنگ ها در