معرفی حسین روحانی


حسین روحانی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 13 مهر 1363
کشور: ايران شهر:
گاهی آینده کور می شود
و زندگی ات زنده زنده در گور می شود
می شود صدای یک پرنده را نشنید
و حادثه ای تو را برای همیشه از زندگی ام چید



آخرین داستان ها ارسالی

هیچکس در زندگی اش دروغ نمی گوید

نمایش مشخصات حسین روحانی هیچکس در زندگی¬اش دروغ نگفته؟ هیچکس در زندگی¬اش اشتباه نکرده؟ هیچکس در زندگی¬اش انتقام نگرفته؟ هیچکس در زندگی-اش برای رسیدن به هدفش کسی را له نکرده؟ آدم نفروخته؟ در ذهنش کسی را به قتل نرسانده؟ برای خودشیرینی کاری را نکرده؟ کسی را به زور تحمل نکرده؟ از نقطه¬ای که یک روز درونش ایستاده

عقب که نمی شود رفت، بیا جلو برویم

نمایش مشخصات حسین روحانی گاهی که اعصابم به هم بریزد جلو می روم، فرقی نمی کند در کجا باشم، خیابان باشم تا تهش قدم می زنم، پشت فرمان باشم تا انتهای جاده می روم، کتاب جلویم باشد تا صفحه آخرش می روم چه داستان باشد چه فلسفه باشد، مهم نیست فقط باید رفت جلو حتا اگر دست و پایم بسته باشد به عقربه ها نگاه می کنم و تا

خط

نمایش مشخصات حسین روحانی مرد پشت فرمان ماشین گاز می داد، دو دستش به فرمان چسبیده بود و گاز می داد، به صندلی تکیه نداده بود و سرش را جلو آورده بود تا بالای داشبورد، پیشانی اش انگار به شیشه جلو چسبیده بود، از گوشه هر دو چشمش اشک می آمد و گاز می داد. جاده مثل نوار قلب یک مُرده دراز و کشیده، ممتد، خلوت، مستقیم،

نمی شود که بیایم؟

نمایش مشخصات حسین روحانی پسرم گفت:«بیست و دو.» گفتم:«من تا حالا فکر می کردم شصت سالته.» پسرم گفت:«سن دلیل نمیشه.» گفتم:«پس چی دلیل میشه احمق؟ حتما عشق؟ تو واقعا خجالت نمی کشی عاشقِ یک زن پنجاه ساله شدی؟» گفت:«عکسایِ بیست سالگیش را دیدی؟نشانت بدم؟ خواهش می کنم. بذار نشانت بدم.» گفتم:«مگه می خوای با بیست سالگیش ازدواج کنی؟» گفت:«نشانت بدم؟» گفتم:«هر گوهی می خوای بخور

مردی در کنار جاده

نمایش مشخصات حسین روحانی زن گفت:«بومی اینجا نیستید؟» مرد گفت:« بومی؟ نه بومی اینجا نیستم، اینجا به دنیا نیامدم. زادگاه من خیلی با اینجا فاصله داره ولی پانزده سال زندگی در یه جای دیگه خود به خود آدم رو بومی می کنه. حتا لهجمم عوض شده اما وقتی یه مشتری میاد ناخودآگاه لهجمم تغییر می کنه و کتابی حرف میزنم.» زن

یک شوهر و مادرش، یک زن و پسرش

نمایش مشخصات حسین روحانی کاری ندارم که مادرم بود ولی بیشتر از اینکه در نقش مادرم باشد و من پسرش، دو دوست صمیمی بودیم و متاسفانه قرعه به نام من افتاد و آمپول را من باید می زدم. اختلاف سنم با او فقط پانزده سال است و هر چه هم که بزرگتر می شوم انگار که این اختلاف مان کمتر می شود، بر خلاف من پوست خوبی دارد و برای

فرورفتگی ها

نمایش مشخصات حسین روحانی گفت:«خدا رو فراموش نکن، اگه قرار باشه تغییری تو زندگیت اتفاق بی افته فقط به دست خودش انجام میشه. شاید تو کل زندگیت حضورش رو ندیده باشی ولی تنها کسی هم که می تونه زندگیت رو عوض کنه خودشِ.» وقتی دید به او توجه ای ندارم حرفهایش را تمام کرد، سرش را پایین انداخت، صلوات آرامی فرستاد و دعا

شاید ها، دلتنگی ها، فال ها

نمایش مشخصات حسین روحانی باز هم دویست و بیست. زن باورش نمی شد. خوابش که نمی آمد، چشمانش هم کامل باز بود و عقربه های ساعت هم هر ثانیه اش به اندازه یک ثانیه می گذشت پس همه چیز واقعی بود. هوای خانه اش نه به گرما می زد و نه به سرما و هیچ حسی از بابت دما به پوست تنش منتقل نمی شد. اواسط مهرماه، نزدیک غروب و در تنهایی روانش پژمرده و احساس دلتنگی روحش را می آزُرد

دست های نافرمان

نمایش مشخصات حسین روحانی اینکه دست آدم به طرف چیزی برود ولی مغزش به سمت چیز دیگر همیشه انتخاب را سخت می کند. سارا در میان لباس های عروس می چرخید و مدام یک لباس را تماشا می کرد و خود به خود نگاهش به سمت یک لباس دیگر می رفت، نگاهش را از قبلی را بر می داشت و به بعدی خیره می شد و دوباره سراغ بعدی می رفت. اینکه یک

سیگار زده

نمایش مشخصات حسین روحانی گاهی آینده کور می شود و زنده زنده زندگی ات در گور می شود می شود صدای یک پرنده را نشنید و حادثه ای تو را از زندگی ام برای همیشه چید قلبی که می تازد و صاحبش زندگی را ببازد تپشش می ایستد و برگهایش می ریزد آخرین سیگار را که می کشیدم پاکتش را مچاله می کردم و بسته به اینکه در کجا بودم آن را به نقطه ای پرت می کردم