معرفی سید حسین


سید حسین
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 31 مرداد 1366
کشور: ايران شهر: جزیره کیش


آخرین داستان ها ارسالی

لیلا ( 17 ) _ قسمت آخر

بسم الله الرحمن الرحیم صبح روز چهارشنبه زنگ موبایل میثم به صدا در آمد ، میثم از موبایلش دور بود به احسان گفت : ببین کیه ! احسان گوشی را برداشت و گفت : خودم ! میثم : مگه مرض داری ؟! احسان با تعجب به میثم نگاه کرد و گفت : واسه ی چی ؟! میثم : خُب واسه ی اینکه زنگ میزنی به من ؟! احسان : من نیستم !! ، نوشته خودم !!

لیلا ( 16 )

بسم الله الرحمن الرحیم سلام برای اینکه قسمت بعدی قسمت آخر شود مجبور شدم حجم بیشتری را بگذارم ( 8 صفحه گرچه قسمت بعدی 7 صفحه خواهد بود ) میدانم وقت گیر است و چشمان شما عزیزان را اذیت میکند . به بزرگیتون بنده را ببخشید . ان شاءالله قسمت بعد آخرین قسمت است ... ********************************************************

لیلا ( 15 )

بسم الله الرحمن الرحیم لیلا در را برای آنها باز کرد ، سعیده وآرد خانه شد ، بین در خانه و حیاط راهروی کوچکی بود . یک خانه ی سنتی و زیبا با حیاطی نسبتاً بزرگ و حوضی کوچک ، سعیده آرام آرام درون حیاط قدم میزد و به نمای آجری خانه نگاه میکرد ، یک باغچه ی کوچک و دو پنجره ی رنگی که در سمت راست و چپِ در ورودی هال قرار داشت

لیلا ( 14 )

بسم الله الرحمن الرحیم لیلا به انباری رفت و لباس هایش را عوض کرد ، چند دقیقه بعد علی آمد ، به لیلا گفت : یه چیزی بهت بگم به مادر نمیگی من گفتم ؟! لیلا : چیه بگو ! علی : هفته ی پیش اسکندر اومد اینجا ! لیلا : چی می خواست ؟! علی : به مادر گفت خونه رو از رحیم خریده ! لیلا با تعجب پرسید :

لیلا ( 13 )

بسم الله الرحمن الرحیم هر بار که به خانه ی میثم می آمد احساس یک بار اضافی را داشت و در گوشه ای می نشست و چیزی نمی گفت ، از طرفی دیگر میثم با اینکه هدفش خیر بود ولی از این می ترسید که این خیر به شر ختم شود . کلی به این در و آن در زد تا برای لیلا جایی پیدا کند اما نتوانست . کمتر پیش لیلا

لیلا ( 12 )

بسم الله الرحمن الرحیم لیلا : 10 ساله بودم پدرم عمرش رو داد به شما ! ... میثم : خدا رحمتش کنه ! لیلا : خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ، بعد از چند ماه مادرم شوهر کرد ! ، چند روزی زندگیمون بد نبود ! ، تا اینکه رحیم ! ... صدای لیلا با آوردن نام رحیم لرزید گفت : نا پدریم رو میگم ! ... لیلا کمی سکوت کرد و با اکراه ادامه داد : یه بار تو اتاق منو بغل کرد !

لیلا ( 11 )

بسم الله الرحمن الرحیم میثم با در آوردن پیچ های لولا توانست کمد را باز کرد ، فضای کمد را بوی استفراغ گرفته بود و لیلا با چشم های بی حال به میثم نگاه میکرد . میثم با ترس گفت : حالتون خوبه ؟!!! ... لیلا نمی توانست حرف بزند فقط با چشم اشاره میکرد ، ناگهان حالش به هم خورد و دوباره بالا آورد

لیلا ( 10 )

بسم الله الرحمن الرحیم سه روز گذشت ، پس از پایان نماز میثم به طرف محراب رفت و کنار پیش نماز نشست ، گفت : قبول باشه عموجان ... کمال با دیدن برادرزاده اش ، خنده بر چهره اش نشست و گفت : قبول حق باشه پسرم ... سپس پشت سرش را نگاه کرد و دوباره رو به میثم کرد ، گفت : پس احسان کجاست ؟ میثم : نمیدونم

لیلا ( 9 )

بسم الله الرحمن الرحیم ساعت خانه ی میثم زمان را 9 شب نشان میداد . میثم با صدای زنگ پایین آمد و بر روی مبل لم داد . کمی بعد احسان با دو جعبه ی غذا وارد شد . میثم با دیدن جعبه ها گفت : اینا دیگه چی اند ؟ ... احسان کنار میثم نشست و گفت : تو که شام ندادی ، مجبور شدم بگیرم ! میثم : شام تخم مرغ

لیلا ( 8 )

بسم الله الرحمن الرحیم طبقه ی اول علاوه بر فروش فرش های 9 و 6 متری ، یک سالن مجزا در بخش مدیریت داشت ، کارمندهای که در بخش مدیریت با پست های مختلف کار میکردند به احترام او بلند می شدند . همه حضور داشتند به جز احسان ؛ میثم به دفترش رسید اما غیبت احسان او را به طرف خانم هدایت که مسئول