معرفی سارینا معالی


سارینا معالی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 12 تير 1377
کشور: ايران شهر: بابل


آخرین داستان ها ارسالی

دلها در تاریکی می میرند!

نمایش مشخصات سارینا معالی حکایت ما حکایت مفلسی و نداری نی که. حکایت بدبختی و بی پولی و صغرا کبرا چیدن و ورجه وُرجه واسه دو قرون پنج زارو آسمون ریسمون بافتن برا شیره مالیدن سر این و اون نی که! حکایت سود و منفعت با من بمیرم و تو بمیریُ خاک پاتمو مخلصم چاکرم نی که! حکایت ما، حکایت دلگرفتگی و دلمردگیه. حکایت ما ، قصه ی اینه که یه مار ریشه دُئونده تو ما

ایستگاه عروسک ها

نمایش مشخصات سارینا معالی ناله ی گوش خراشِ در، بین چهار دیوارِ بلندِ اتاق میپیچد و دونفر به جمع ما اضافه میشوند. پلک هایشان جفت شده و هشیاری ندارند! بعد اینکه آنهارا روی زمین سُر دادن،در با همان آهنگ نچسب بسته میشود و دوباره بهتِ نگاهِ به در چسبیده مان ،حسرتش را روی گونه های چوبی مان،میبارد. بی انکه به تازه

صفحه آخر

نمایش مشخصات سارینا معالی غروب تمام تیرگی ش را روی دوش ابرهایی انداخته که از آسمان ارامگاه آویزان است.مرد جوانی که صورتش را به سنگ سیاه مزار چسبانده از اخرین نفراتیست که فریاد نگهبان گورستان را نشنیده میگیرد!انگشتانش فرورفتگی های طلایی رنگی که حروف میم ،الف، دال، ر، را بر روی سنگ حکاکی کرده ،مینوازد. گره

اثیر

نمایش مشخصات سارینا معالی باز هم تکه های استخوان!پاره های گوشت که لای پارچه میپیچند و کنار هم قرار میدهند و از روی هم چیدنشان کوهی میسازند!. همه چیز از زوزه ی یک جانور که درنده به نظر میرسید شروع شد... .................................... پسرکی ترسو بودم.ننگ مردان شجاع ده و سرریز از تنهایی.بی کسیهایم را با پرسه زدن در جنگل جبران میکردم

؟

نمایش مشخصات سارینا معالی صدای خش خش چیزهایی که زیر پاهایش خرد میشوند را میشنود.سر طنابش را محکم به دست میگیرد.سالهاست که از این جاده گذر میکند.همانطور که برایش گفته اند در مسیرش نه دیواری پیداست و نه مانعی که در میان تاریکی اطراف سدِ راهش شوند.هیچ چیز و هیچ ... اوست و یک ریسمان که در تمام سالها در چنگ خود نگهداشته و یک کوره راهی که نشانی از رویش ندارد

معامله

نمایش مشخصات سارینا معالی در واحد اپارتمانی به رویم باز شد.لبخندم را نثار ترکیب زیبای صورت دختری کردم که به استقبالم امده بود . گفتم:معرفی شدم به حاج اقا...از طرف اقای... _ بله بفرمایید جناب منصف منتظرتون هستن. و با دستش به اتاقی اشاره زد. داخل شدم و مرد با دیدن من از پشت میزش بلند شد. _ وااای اصلا فکرش رو نمیکردم شما اینجوری باشین!! _ چطوری باشم؟انقدر زشت؟؟! _نه بخدا نه

فریاد بی صدا

نمایش مشخصات سارینا معالی به نام خدا «کاش وقتی خطایی میکردیم انقدر زود برامون حکم صادر نمیشد ابجی...اونی که به خاطروجود اون رفتم پیشش طوری برام غریبه شد که انگار هیچوقت اون رو ندیده بودم وقتی داخل خونه ش شدم و در رو پشتم بست دیدم درست میگفت...مامان و باباشرفتن...دوستهاشم هستن اما نه تولدی بود و نه مهمونی.

تنهام نذار مامان

نمایش مشخصات سارینا معالی -من گناهکارم... ؟ صدایش بغض دارد.نمیخوام به چشمای تر شده اش نگاه کنم.نگاهم رو می دوزم به دکمه های مانتویش.چونه م رو میگیره وسرم رو بالا میاره.مینا...من گناهکارم... ؟ جواب میدم-نه -پس چرا همه تون اینطورنگاهم میکنیدواینجورحرف میزنید

پرده اخر

نمایش مشخصات سارینا معالی به وضوح میبینم که دنیا رنگ میبازه.اسمون جور دیگه ای ابی شده و کبوتری که روی طاقچه ی پنجره ی باز اتاق نشسته ازجنس هیچکدوم از کبوتر های دیگه ای که دیدم نیست زیبایی شگفت انگیزی داره.با چشمهای سیاه و براق که به من خیره شده.زخمی و با نگاهی که هر لحظه میخواهند از کل دیدنی ها دست بکشند روی فرش قرمز اتاق دراز کشیدم

نقشی که محو نشد

نمایش مشخصات سارینا معالی زندگی م دگرگون شده.روز ها فقط دلم میخواد بخوابم و شب ها سایه ی کوچیک تن دیوار اجازه نمیده که حتی به خواب فکر کنم.اندام لاغر و استخونی ش را به در چوبی اتاق خواب تکیه میده ومن میفهمم که چشمهاش لبریز اشک .دلم برای دیدن صورتش پر میکشه اما دیگه ارزو نمیکنم چهرشو ببینم.هنوز یادم نرفته که یک شب رو تخت نشسته بودم و اون اومد