معرفی مینا لگزیان


مینا لگزیان
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1373
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

خانم مارپل

امروز صبح که از خانه بیرون امدم امبولانس در خانه ی خانم مارپل ایستاده بود.دیدم که جنازه ی گوشتی و سنگینش را به زور از پله ها پایین می آورند, رویش یک ملافه ی سفید انداخته بودند نزدیکتر رفتم حتی از پشت ملافه هم دماغ عقابی اش مشخص بود همه ی همسایه ها دور امبولانس جمع شده بودند. مادرم,

شهر رویا

محمدعلی چمدانش را برداشت و پاورچین پاورچین به سمت در رفت. بی بی خانم نشست و سلام داد جانمازش را جمع کرد و تسبیح به دست سرش را برگرداند: _ کجا می ری محمد علی؟ محمد علی جا خورد وزیر لب اهسته جواب داد: -گفتم که بی بی جون می رم شهر -اخه مگه شهر حلوا پخش می کنن پسرجون؟ -می رم که کار کنم.

سقط

زن با حلقه ی توی دستش بازی می کرد با پایش ضرب گرفته بود و خیلی مضطرب و نگران به نظر می رسید اما مرد بی خیال پایش را روی پایش انداخته بود وسرش توی گوشی موبایلش بود.مطب کم کم داشت خلوت می شد منشی گفته بود باید همه بروند تا نوبتش شود.هر بار که کسی از در مطب خارج می شد تپش قلب او بیشتر می

مطرب

خیابان کم کم داشت خلوت می شد ،ساعت از نیمه گذشته بود و مغازه ها یکی یکی کرکره ها را می کشیدند پایین. او هنوز کنار رستوران ایستاده بود و ویلون می زند، در جعبه ی سیاه ویلون چند اسکناس مچاله و سکه های ریز و درشت به چشم می خورد. هوا کمی سرد بود و او لباس خیلی گرمی به تن نداشت همچنان می

سرازیـری

زن از پله ها آمد بالا، بچه ی کوچکی را بغل کرده بود بچه ای درست مثل فرشته ها که آرام خوابیده بود. شوهرش را دید او زودتر رسیده بود ,خدا خدا می کرد پشیمان نشود و محضر بیاید. چند دقیقه ای در سکوت نشستند،مرد به ساعتش نگاه می کرد.زن چشمش به در بود بالاخره برادرش و دوستش به عنوان شاهد سر رسیدند،کم

بساط

بساطش هر روز صبح همان جا بود.برف و باران،باد و طوفان فرقی نمی کرد،بساطش را درست کنار ایستگاه اتوبوس می کرد.پیرمرد چیز درست و حسابی در بساطش نداشت،چند جفت جوراب مردانه و زنانه،کیسه های آبی حمام،باطری،چسب نواری،گلسر و...فرقی نمی کرد روی همه یشان خاک نشسته بود،کاملا کهنه و رنگ و رو رفته به نظر می رسیدند درست مثل خودش

دردسرهای یک زن

مانی را بغل می کنم مدام گریه می کند و سراغ ماشین کوکی اش را می گیرد از دیشب گمش کرده بود ,خانه بهم ریخته بود محمد هم که به فکر نبود صبح که از خانه بیرون می رفت غر می زد که چرا پیراهنش اتو ندارد امروز جلسه ی مهمی داشت. زری خانم خیلی دیر کرده بود ,یکی باید ظرف ها را می شست خانه را جارو می

بعضی آدم ها همیشه تنهاییند

راست می گویند بعضی ادم ها همیشه تنهاییند.این روزها توی خیابان های شلوغ که قدم می زنم حس می کنم دوتکه شده ام یکی میان جمعیت گم می شود و دیگری در خانه روی مبل مجله می خواند. من در تنهایی گاهی به چیزهای عجیبی فکر می کنم به دعوای گربه ها بعد از نیمه شب، به چراغ قرمزها و شمشاد های دودخور،

رها

ساعت از نیمه شب می گذشت سرش را توی بالشش پنهان کرد تا صدای هق هق اش را خفه کند دیگر تحمل فریادهای پدرش و جیغ های مادرش را نداشت دیگر تحمل فحش ها و دشنام های برادرش را نداشت. او فقط دوست داشت او چشم بسته عاشق شده بود ,دل بسته بود عکس او را از زیر بالشش دراورد و باز نگاهش کرد اشک های صورتش

بنــــگ

زنم راست می گفت به هیچ دردی نمی خورم. امروز سرم داد زد و تهدیدم کرد که چمدانش را جمع می کند می رود شهرستان خانه ی پدرش.حرف هایش توی گوشم زنگ می زند سرم داد می کشید هیچ وقت این قدر عصبانی ندیده بودمش بچه هم بیدار شده بود و هی ونگ می زد می گفت : "کرایه خانه 3 ماهه عقب افتاده یخچال خالیه