معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همزیستی مرغ های خانگی ایتدا با مرغابی که تازه به جمع آنها آمده بود می جنگیدند ؛ بعدها با هم کنار آمدند. امروز سر یک سفره با هم غذا می خورند.این صحنه را که دیدم به یاد خروشچف افتادم که می گفت : با همزیستی مسالمت آمیز می شود با دنیا کنار آمد. مدارا استاد روی تخته سیاه این بیت را نوشت

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وکیل مدافع رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! شما برای این که حرف دل مردم را بزنید در داستان هایتان از گاو ؛ گوسفند ؛ بز و....استفاده می کنید ؛ آیا منظور خاصی دارید ! .استاد گفت : این جا؛ از حیوانات هم نمی شوداسم برد. گفتم : چرا ؟ خندید و گفت : عده ای وکیل مدافع معترض می شوند که حقوق حیوانات

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پایان شب محمود برخاست و گفت: ببخشید استاد ! چگونه می شود فهمید که شب رو به پایان است. استاد مکثی کرد و گفت : هر گاه خروس ها آواز خواندند؛ بدان که صبح نزدیک می شود. محافظ ها پسر رو کرد به پدر و گفت : آیا دیکتاتورها می فهمند که روزی خواهند مرد.پدر تبسمی کرد و گفت : اگر می فهمیدند ؛ دیواری از محافظ ها برای خود نمی ساختند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کلمه ی ممنوعه آزادی را بخش کرد و روی تخته سیاه نوشت و فریاد زد اگر بود من به این جا تبعید نمی شدم.بازجو با عصبانیت گفت : مگر شما تعهد ندادی که دیگر حرفی را زنید.معلم به آرامی گفت : من که چیزی را نگفته ام .بازجو گفت : پس بچه ها دروغ می گویند که روی تخته سیاه نوشته اید.معلم تبسمی کرد و

شش داستانو

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری من کاوه هستم ! پیرمرد صدایش را بلند کرد و گفت : ما برای تغییر کاوه می خواهیم نه آدم هایی مثل شما ! حرف های پیرمرد که تمام شد پسری از میان جمع آمد و گفت : من کاوه هستم ! پیرمرد خندید و گفت : تو کاوه هستی ! پسر گفت : بله ! اگر باور نمی کنی ؛ شناسنامه ام را ببین .پیرمرد دستی بر شانه های پسر کشید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دیکتاتور حسن از معلم تاریخ پرسید دیکتاتور یعنی چه ؟ معلم گفت : کسی که فقط حرف خودش را می زند. حسن خندید و گفت : شما که همین کار را می کنید.معلم که این حرف را شنیدعصبانی شد و فریاد زد ؛بفرما بیرون ! دیالوگ بازیگر این دیالوگ را خواند ( زمان با سرعت حرکت می کند ؛ ما در قرون وسطی مانده ایم و چرخ های گاری مان را تعمیر می کنیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری معتاد دخترک می گفت : پدرم معتاد بود؛ هر روز مردهای زیادی را به خانه می آورد و با مادرم تنها می گذاشت و از حیاط خارج می شد. دلار شیخ رو کرد به باغبان و گفت : چه کار می کنید؟ باغبان گفت : انگورهای خراب را شراب می کنم .شیخ عصبانی شد و گفت : می دانید که کار حرامی را انجام می دهید.باغبان گفت : بله ؛ می دانم !

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاد استاد روی تخته سیاه نوشت ؛ اگر مردم شاد باشند چه پیامدهایی به دنبال دارد.حسن بلند شد و گفت : شاد بودن باعث نشاط جامعه می شود و مردمی که شاد باشند کمتر دچار بیماری های روحی و روانی می شوند و شادی اوقات فراغت بیشتری را برای مردم فراهم می کند و این وقت بیشتر باعث می شود که به مسافرت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند