معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ممنوع ! محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛ اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع ! همه‌ ی حضار خندیدند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسفند ! رو کردم به اسفند و گفتم : ‌این چه مصیبتی بود که برایمان درست کردی ؟ همه راخانه نشین کردی ؟ دید و بازدید ها را به هم زدی ؟ اسفند آهی کشید و گفت : ‌به کی قسم بخورم تا باور کنید که تقصیر من نیست. لازم نیست قسم بخوری ؛ مثل مسئولین به گردن این و آن می اندازی !. اسفند این

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ماهی قرمز ! ماهی قرمز سر از آب بیرون آورد و گفت: خدا پدر و مادر کرونا را بیامرزد !‌ ماهی زرد با تعجب پرسید ! شما خوشحال هستید. ماهی قرمز گفت : آره ! ماهی زرد با دهان باز گفت : از این که آدم ها از بین می روند. ماهی قرمز آهی کشید و گفت : نه ! خوشحالم به خاطر فرزندانم که امسال قتل عام نمی شوند

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که