معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم : من با هوای شما حال می کنم هر روز با صدای شما حال می کنم ای مادرم که جهان فدای تو باد هر صبح با دعای شما حال می کنم حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پاپ ها پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید. الاغ الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کارانه کارمند به رئیس اعتراض کرد که چرا کارانه شامل او نمی شود.رئیس گفت : یکی از ملاک هایی که کارانه تعلق می گیرد داشتن محاسن است که شما متاسفانه هیچ گاه نداشته اید.کارمند گفت : داشتن محاسن چه ربطی به کارایی دارد.رئیس عصبانی شد و گفت : در قانون آمده است و من طبق آن با شما رفتار کرده ام

مینی بوس

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مینی بوس مینی بوس سر گذاشت تو گوش اتوبوس و گفت : مامان جون ! از وقتی که پای این غریبه به شهر باز شده کسی محلی به ما نمی گذارد.اتوبوس دستی به سر و روی مینی بوس کشید و گفت : گریه نکن دخترم ! بگو این غریبه کیه تا بچه ها به حسابش برسند.مینی بوس اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون که تو خیابون نمی یاد

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بستری دکتر پدرم را که دید گفت : این داروها را که برایش تجویز می کنم باید همه ی اعضای خانواده آن را مصرف کنند.با تعجب پرسید آقای دکتر یعنی مادر ؛ برادر و خواهرانم همه!. دکتر گفت : بله ! گفتم : اگر آنها مصرف نکنند چه مشکلی ایجاد می شود.دکتر گفت : اگر امتناع کردند همه باید بستری شوند.گفتم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گل پیچک دیوارهای بلند مانع می شدند تا اخباری به گل ها برسد.آنها شبانه جلسه ای را تشکیل دادند تا از اتفاقاتی که در شهر رخ می دهد اطلاع پیدا کنند.گل سرخ ابتدا از محرمانه بودن جلسه صحبت کرد و بعد گفت : چه کسی مامور این کار می شود.گل پیچک گفت : من این کار را انجام می دهم.گل سرخ با تعجب پرسید

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شکار پدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت : پسرم ! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسایه گفت : این شکار نیازی به تفنگ ندارد. بیمار دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری یلدا مرد تا گفت : یلدا را دوست دارم .زن عصبانی شد و گفت : کدام یلدا ! مرد گفت : مگر چند تا یلدا داریم .زن لحظه ای فکر کرد و گفت : در همین کوچه پنج تا یلدا داریم.مرد سری تکان داد و گفت : من که آنها را نمی شناسم .زن فریاد کشید و گفت : مگر می شود ؛ کارمند ثبت احوال باشی ؛ آنها را نشناسی ! مرد گفت : من فقط یک یلدا را می شناسم