معرفی علیرضا لطف دوست


علیرضا لطف دوست
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 19 آبان 1349
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

سنگ و شیشه

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست بوی پیاز و املت و نان سنگک تازه توی فضای غداخوری پیچیده بود ، علی آقا املتی بشقاب رویی املت را روی میز گذاشت و پرسید : :- کِی آزاد شدی ؟ مرد سر بالا آورد و گفت : :- دیشو . :- خانه رفتی ؟ :- نِه. علی آقا املتی برگشت پشت دخل ، مرد تکه ای نان پاره کرد و توی بشقاب املت گرداند و لقمه ای گرفت و به دهان برد

ع باس

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست " شخصیت عباس در این داستان هیچگونه ارتباطی به عباس معروفی ، عباس میلانی ، عباس عبدی و عباس پیرمرادی ندارد . عباس در این داستان "ع باسی" است که فقط من میشناسمش و در این داستان می خواهم او را به شما معرفیش کنم . " ع باس از ساختمان پزشکان که پا به پیاده رو گذاشت نفس عمیقی کشید ، نم لطیف

وحشی

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مادر گفت : "گاهی کاسه‌ی صبرم را لبریز می‌کنی." و رویش را برگرداند. پسر خودش را بیشتر به مادر نزدیک کرد ، مادر چندشش شد و زانوهاش را توی شکم جمع کرد ، از پسر فاصله گرفت و گفت : " دست از سرم بردار." و پتو را محکم دور خود پیچید. پسر به پتو چسبید. مادر احساس خفگی کرد ، انگاری سقف اطاق تا روی

آن مرد ، مرد لعنتی

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست موج موج مه غلیظی دور برجک نگهبانی را فرا می گرفت و دید سرباز را به هر دو طرف دیوار بلند سیمانی زندان کور می کرد. اندکی به نیمه شب و پایان پست شبانه اش مانده بود ، چشم در حیاط زندان گرداند ، نور نورافکن های دور تا دور محوطه ، با زور ، مه را می شکست و می شکافت . حیاط زندان خالی خالی بود و پرنده ای پر نمی زد

اعتراف

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست از تهران که می رفت آخرین تصویر ثبت شده در ذهنش ، برج شهیاد و فرودگاه مهرآباد بود، و در بازگشت ، اولین تصویری که در ذهنش نقش گرفت فرودگاه امام بود و گنبد طلایی حرم . از پشت شیشه اتومبیل ، کاجهای دور گورستان بهشت زهرا را نگاه می کرد ، حالا در لندن مغازه ها پر از کاج کریسمس بود و در جشن سال نو باید به سوگ خواهر می نشست

ایمان

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست توی اتاق بیمارستان ، افسر اداره آگاهی کنار تخت زن ایستاده است ، زن چشمانش را باز می کند : :- سلام مادر، معروفی هستم از اداره آگاهی ، میتونی چند دقیقه صحبت کنی ؟ :- بله :- دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ چی شد با پسرت درگیر شدی ؟ :- اعدامش کردن ؟ :- نه ، عقب افتاد اعدامش ، برام بگو دقیقا چی شد

رییس

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست قبل از انقلاب راننده تریلی بودم ، یواش یواش خیابان ها داشت شلوغ می شد ، وسط معرکه بگیر و ببند و بکش بکش مردم ، چشم باز کردم توی یک هیئت بودم که تظاهرات نصف تهران را سر و سامان می داد ، هیئت خرج داشت ، پول نداشتیم ، من توی همان هیر و ویر تریلی را فروختم و پولش را دادم هیئت. بعد از انقلاب ، من هم شدم رئیس

داستانک داستانکی ها

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده For sale: baby shoes, never worn Hemingway با احترام به عالیجناب همینگوی دوستان ، هموندان عزیز داستانکی سلام همراه با شما ، ده روز گذشته و تعطیلات نوروزی را با کنکاش در داستانک های نویسندگان خارجی و داستانک های شما عزیزان سپری کردم. برای من هر کدام از داستانک های شما تجربه ای جدید بود

داستانک ( نه )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست با دست های خونین ، بدرود می گویم. .With bloody hands, I say good-bye Frank Miller **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

داستانک ( هشت )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست کربی هیچ وقت انگشت های پاشو نخورده بود Kirby had never eaten toes before Kevin Smith **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله