معرفی داستان


داستان
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1320
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

هر که بامش بیش برف بیشتر

کی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند. اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی

داستان قضاوت

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند

قوانین سریالی

قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر: بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید

سد و مانع

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و

مردی داخل چاله

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد … یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

ديوانه نه احمق

مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يك تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعويض لاستيك بپردازد. هنگامي كه سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و آن ها را به درون جوي آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود كه چه كار كند

تواضع عجب

شيطاني به شيطان ديگر گفت :به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه ميرود در اين فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم رفيقش گفت:به حرفت گوش نميدهد تنها به چيز هاي مقدس مي انديشد اما شيطان به همان روش مشتاق ومتعصب هميشگي اش خود را به شکل ملک مقرب جبرئيل در آورد ودر برابر

نجات دهنده بيرونی

ردمان اين جهان همگی کسانی هستند که از زمان حال بيزارند, از گذشته به نيکی ياد ميکنند, بهترين دوران زندگی خود را دوران کودکی ميدانند و هميشه منتظرند تا کسی در آينده بيايد و آنها را نجات دهد و من اين هشدار را به شما ميدهم که هيچ نجات دهنده بيرونی وجود ندارد , اگر ميخواهيد به آنجا که من رسيده ام برسيد, بايد به درون سفر کنيد

خواهان شادی هستيد

اگر خواهان يک ساعت شادی هستيد…. کمی چرت بزنيد. اگر خواهان يک روز شادی هستيد…. به پيکنيک برويد. اگر خواهان يك هفته شادی هستيد…. به مسافرت برويد. اگر خواهان يک ماه شادی هستيد…. ازدواج کنيد. اگر خواهان يک سال شادی هستيد…. ثروتی به ارث ببريد. اگر خواهان يک عمر شادی هستيد…. به کاری مشغول باشيد که از آن لذت ميبريد

دانشجوی رشته پزشکی

مايکل دانشجوی رشته پزشکی در يکی از شهرهای مرکزی استراليا بود.او برای انجام يک تحقيق دانشجويی به سيدنی مسافرت کرد .بعد از چند روز وقتی که ميخواست به شهر خود برگردد متوجه شد که برای خريد بليط پول کافی ندارد. بنابر اين تصميم گرفت که به صورت مخفيانه سوار قطار شود. منتظر شد و دقيقاً در لحظه حرکت قطار داخل يکی از واگنهای باری پريد