معرفی اذرمهرصداقت


اذرمهرصداقت
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 16 ارديبهشت 1377
کشور: ايران شهر: شیروان
AFTABESHIE.BLOGFA.COM AFTABESHIE.BLOGFA.COM mazirsg@yahoo.com AFTABESHIE.BLOGFA.COM
حال ما خوب است
همه خوب باشن
الهی عامین


آخرین داستان ها ارسالی

این روزها

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آن قبیل آگاهی ها که سست ولرزان بوده وباموازیـنِـــــ - آیییی سَرم - وباموازیـن معرفت وفق نداشـــ - آیــــــــــی..آی آی خدایا - وباموازیـن معرفت وفق نداشـته باشد به سهولتـــ - خدایامنوبکش آخ......آخ خدا سرم دخترک مدادش را لای صفحه 154 کتابش میگذارد وآن رامیبنددو ازاتاق خارج میشود

چندقدم باخدا

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بسمِ ربنا چشانم را باز میکنم،نکند دیر شده!؟! به سرعت گردنم را به سمت ساعت میچرخانم،ساعت هشت است،یک ساعت به قرارم باحدیث مانده،سرم رادوباره روی بالشت میگذارم وچشمانم رامیبندم،نفس عمیقی میکشمو دهانم راباز میکنم... لب هایم به سختی ازهم جدامیشوند،طمع تلخی دردهانم پیشانی ام راچین می اندازد، چشمانم را که باز میکنم

معما

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دریک مزرعه سرسبز باابرهای سفید وچند درخت،پرطلا مشغول پیدا کردن دانه ازروی زمین به اینطرف وانطرف میچرخدوقدقدکنان به زمین نوک میزندوشعر میخواند: منم منم پرطلا،خوشگلم ونوک حنا،قدقدقدا آوازم،پراز عشوه ونازم ؛که ناگهان چشمش به چیز عجیبی میخورد وبه آن نزدیک میشود پرطلا:قدقدقدا،این

دارمکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت پ.ن:میدونم خیلی داغونه! ولی خو...دلم براتون تنگ شده بود .... نفس عمیقی کشید،سرش راروی شانه ام گذاشت و... چشم بست. . . ..... ... دستانم را که میفشرد؛حس عجیبی ترس هایم را گردن میزد ضعف وخستگی تمام بدنش را بلعیده بوداما..حساب دستانش از خودش جدابود انگار تمام مادرانه اش ازدو بال بی کرک وپرش نشئت میگرفت! حس میکردم تااوهست میتوانم ادامه دهم

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ق ن:نخونید رفقا کوچیک همتون:راضی چشمانم راباز کردم ، بیمارستان بودیم پدر کنار تختم خواب رفته بود،بلند بلند خرناس میکشید ازمیان خرناسه های پدر صدای جر وبحث مادر با پرستار بخش می امد مادراصرار داشت مرامعاینه کنند وپرستار ازشرایط پزیرش ییمار میگفت ولزوم واریز هزینه بیمارستان،آن همه اشک وآه التماس دل سنگ را آب میکرد اما

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت *همیشه خواستن توانستن نیست..گاهی داغیست که بر دلت میماند! این شعار پدر بود هروقت از او میخواستم ترک کند؛این جمله رامیگفت وبعد،شروع میکرد به سخنرانی ای طولانی وکلیشه ای،درآخر هم گریه میکرد وعذر خواهی.. ازآن نوع ادمها بود که اعتقاد داشت خدا دیگراورانمیبیند! ... راست میگفت،خدا

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دوباره شروع کردند.. همان بحث های همیشگی،آنقدردهن به دهن هم میگذارند تاهرچه حرمت بوده ونبوده رابشویند برود پی کارش! مادر آمپر پرانده ، به سمت پدر قدم برمیدارد و در چشمانش فریاد میزند: _ خاک برسر من که عمرمو به پات حروم کردم،منِ خرو بگو که فک میکردم تو ادم میشی،اصلا مگه معتادم ادمِ؟

آشق

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ق:داستان نیست پیش کشه _ حس میکنم آشق شدم..خیلی آشق شدم - آشق؟ _ هوم.. - خوشحالی؟ _ نه! اِشقش تو دلم جانمیشه - یعنی چی؟ _ دلم تنگ شده..هیفده سال گذشته.. - پس چطور تحملش میکنی؟ _ یه وقتایی اضافه هاش از چشام میزنه بیرون - بروببینش _ دوره - مگه نگفتی آشقی؟ _ خیلی دوره - گفتی خیلی آشقی! _ بس نیست

جلسه 2

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت "پای راستش را روی پای چپش میگذارد" _ گوش میدم -بچه تر که بودم، اَ تاریکی خوف داشتم..شب به شب ،مییرفتم وسط لحاف ننه بابام "به گوشه ای خیره میشود ولبخندمیزند" -خدابیامرزه ننمو! نوازشم میکرد،دست مینداخت لا موهام..سرشو میچِسبوند به سرمو ،،یه ماچ آبدار میکاشت پاچشم...صورتمو بو میکشید

بچه باز

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت _ آخــــــــی،عـــــــــــزیز دلــــــــم - تو باز کف کردی آب معدنی!؟! _آیی نیگاشون کن آخه سوی دستان دوستش رادنبال میکند،دختربچه ای رامیبیند،با مانتویی سبز ومقنعه ای سفید وبلند،که موهای سیاه و فرفری اش را به زور مهار کرده درآغوش مردی خمیده وژنده پوش ، که سرش را در راستای بازوان