معرفی پیام رنجبران(اکنون)


پیام رنجبران(اکنون)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 5 اسفند 1360
کشور: ايران شهر: تهران
قبل از اینکه حالا بیایی؛

این داستان‌ها و نوشتار خیلی پیشتر، صرفاً نوشته شد برای نوشتن؛ نانوشتن برای نوشتن، و تمرین و ممارستی تا در محضرِ نگاهِ پرلطف و مشوق و عزیز و آموزاننده‌ و محترم اعضای سایت داستانک، در حدّ وسعمان چیزی فرابگیریم. و دیگر هیچ‌گاه دلمان نیامد که نوشته‌ها را حذف یا پاک کنیم، والا که به زعم این نگارنده، مدت‌هاست تاریخ انقضایشان سر آمده. نوشته‌ها به سبب نکات مذکور، تعمداً، نه دیدگاهی دارد و نه نگاهی یا اصرار بر هوایی، و اغلبِ این ضجه مویه‌های لوسِ کلمات، ناگهانی و بداهه نوشته و تقریباً «««همه‌ی»»» آنها «««بی‌ویراست»»» منتشر شده است. عیوبِ تمام این کم‌دقتی‌ها، بر دوشِ سربه‌هوایی و آزمون و خطاهای‌ نگارنده است. فقط می‌دانم، تجربه اینجا نوشتن - داستان و نقد- به اندازه‌ی صدها ساعت کلاس آموزش حضوری برای کسانی که علاقمند به نقدنویسی و نویسندگی هستند، مفید و کارآمد است.
و اینکه:
قدردانی من نسبت به مدیران این سایتِ گرامی و آموزنده که فضای صمیمانه‌ای برای نوشتن و بودن و آموختن مهیا داشتند و می‌دارند، تا ابد ماندگار است و فراموش ناشدنی.

در پناه خداوند.





*****
حس می کنم،در فاصله میان چشمانت و این سطور خدا حاضر است!همین جا در همین لحظه...

پ.(اکنون)


آخرین داستان ها ارسالی

عقل سرخ

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) همیشه انگشتانم پیش از گرفتن این شماره می لرزند:« ...091270». آنسوی خط زنی می گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم.لابلای سرفه هایم از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق.انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده است

زایمانِ رضا

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «Happy birthday،خوش آمدی به این جهان فانی!».چقدر منتظر این لحظه ی شگفت انگیز بود... همیشه متعجب بودم که یک مرد چرا هوای زنانگی بسرش زده؟!ولی گویی آرزویش عمیق تر از این حرفها بود که رهایش کند.گاهی می گفت:«مادر شدن چطور حسیه؟!»...و افسوس می خورد که هیچ وقت نمی تواند آنرا تجربه کند.پنداری پیشینه

(((حصار)))

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ...و مقابلم که می نشانمش، دلشوره ی خیالِ نگاهش غریبانه فضای اتاق را اندازه می زند،گویی قصد نداشته که اینجا بیاید! چقدر منتظر این لحظه مانده بودم، خیره شدن در چشمانی که با نگاهش دَمی آغاز شدم سیگاری می گیرانم، موسیقی را به نهایت آوا می رسانم "در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب..

بنفش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) از لرزیدن بدنم پلکهایم را باز می کنم،نیمه شب است! نفهمیدم چه وقت خوابم برد،حتی یادم نمی آید چه می کردم! ارتعاش موج سردردم مانند یک نبض خود را به دیواره های داخلی جمجمه ام می کوبد! نوک نگاهم به درون تابش نور نقره ای لپ تاپم می پرد،داستانی از یک نویسنده که نمی شناسمش،ندیدمش، حتی نمی

شیدایی

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) sهر بار که گل سرخی برایم می فرستد؛می میرم و زنده می شوم!...اینگونه به معاد،معتقد شدم!

هم آغوش،زیر دوش (18+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لخت و عریان در مقابل آینۀ قدی حمام می ایستم و خود را در آن برانداز می کنم، تکانی می خورم و نوک انگشتانم را روی شیر آب گرم می چرخانم؛حجم قطره های آب از دوش به سر و گردنم می ریزد.صورتم را بالا می آورم تا زیر آب خیس بخورد و سپس آنرا آغشته به خمیر ریش می کنم.ژیلت را برداشته و یک قدم به آینه

بوسه بر اندام قو

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) صدای گوشخراش باس بند موزیک جشن عروسی به شدت آزار دهنده شده است و با هر ضربه اش قلبم را به دهانۀ حلقم پرتاب می کند ـ یکدفعه سالن تالار شلوغ شد و جای سوزن انداختن نیست ـ ترکیب بوی تند عطر و ادکلن میهمانانی که با فلاش کورکنندۀ سفید و قرمز بالا و پایین می پرند با عرق تنشان معجون کاملی

فرمول

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) $ _ سلام رفیق...فدات شم اگه راه داره یک کمکی به من بکن...می خوام برم ترمینال برگردم شهرمون ولی پول ندارم...قربون معرفتت...ثواب داره. & _ *موزارت گوش کن. $ _ خدا بیامرزه جَمیعه رفتگانتو! دعاشون می کنم...خیلی گرفتارم...به موت قسم از صبح تا حالا هیچی نخوردم...مرامتو به ما نشون بده جوون...یا مولا! & _ موزارت گوش کن

گرگ و میش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بی خودی چراغ ها را خاموش می کند،لباس راحتیش را می کند و لخت در رحم تخت می خزد و مچاله می شود،پلک هایش را می بندد و منتظر می ماند.... صدایی می آید، هال می درخشد و از لای در پرتویی نور بر کف اتاق خواب می پاشد _ به سمت آنجا می رود _ مینا کیمونویی بر تن دارد و روی مبل لمیده؛پایش را روی آن یکی

اعصاب کلاغ

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لال شده ام...سه ماه است که لال شده ام...دکترها می گویند از تداخل داروهای ضد افسردگی ام است...افکار لحظه ای در ذهنم جمع می شوند ولی ناگهان فرو می ریزند،فرصت نمی کنند به زبانم برسند...به پروانه مادرم پیشنهاد داده اند کتاب های مورد علاقه ام را بابت تقویت ذهنم دوباره برایم تهیه کند...مادر که چیزی از علایقم نمی داند