معرفی پیام رنجبران(اکنون)


پیام رنجبران(اکنون)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 5 اسفند 1360
کشور: ايران شهر: تهران

زنده‌ای مادر
زنده‌ای هنوز؟
سلام بانوی پیرسال
سلام!
من نیز زنده‌ام
ای کاش جاری باشند
هماره
بر کلبه‌ی کوچکت
پَرتُوان ناگفتنی آن غروب.
برایم نوشته‌اند
چه بسیار
زیر همان بارانیِ کهنه‌ات
بر سر راه ایستاده‌ای
چشم انتظار من.
برایم نوشته‌اند
چونان همیشه
در شب‌های تاریک
تنها یک تصویر پیش رویت هویدا می‌شود:
انگار به نزاعی در میخانه‌ای
خنجری فنلاندی به زیر قلبم فرو کرده‌اند.
مهم نیست!
نازنینم!
آرام باش!
این فقط هذیانی است
پسرت هنوز چندان پیمانه نمی‌زند
تا فراموشش شود
که پیش از مرگ
باید به دیدارت بیاید.
مادر!
فرزندت هم‌چون گذشته آرام است
و همه‌ی آرزویش
جان در بردن از کولاکِ غم است و
راه یافتن به خانه‌ی محقرش.
آن‌گاه که شاخه‌های درختان
باغ‌مان را به سپیدیِ بهار آذین کنند،
باز خواهم گشت
تنها تو
سحرگاه
بیدارم نکنی از خواب
چنان که هشت سالِ پیش.
بیدار نکنی مادر
آرزوهای از دست رفته را
و آن‌چه به گذر زمان
جان داده‌است در من
دریغا !
چه پیش هنگام از سر گذرانده‌ام
در زندگی
رنج را و درد را.
به دعا پندم مده مادر!
به گذشته
هیچ راه بازگشتی نیست
تو مرا
تنها تکیه‌گاه و شادی
تنها نورِ ناگفتنی هستی

پس اندوهت را به نِسیان بسپار
و چنین غصه‌دارِ من منشین
و زیر بارانیِ کهنه‌ات
این سان فراوان
بر سر راه
چشم انتظارم نایست.

1924
یسنین

از کتاب:
«عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس»


*****
حس می کنم،در فاصله میان چشمانت و این سطور خدا حاضر است!همین جا در همین لحظه...

پ.(اکنون)


آخرین داستان ها ارسالی

پیام رنجبران

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) قبرستان جدید شهر بر قله‌‌ی تپه‌ای‌ بنا می‌شد؛ بر بلندای شهری که جوانان‌ش زیاد نبود و سنگ در سوز و سرمای زمستان‌هایش می‌ترکید. قبرستان قدیمی شهر دیگر پُر شده بود، و قبرها تمام شده بود و آدم بود که روی آدم دفن شده بود و دیگر گوری برای مردن در آن‌جا خالی نبود. قبرستان جدید بر بلندی‌هایی

«تولّد داریم، متولّد نداریم!»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) هیچ‌وقت، هیچ‌زمان روزِ تولّدِ هیچ‌‌کس به خاطرم نماند. نه این‌که تعمدی در کار باشد یا بخواهم یک‌جور ژست مردانه بگیرم، نه! بیشتر شبیه یک رازِ ناشناخته بود که با وجودِ همه‌ی تلاش‌هایم هیچ‌گاه به حکمت آن پی نبردم. ممکن بود چندین سال با یک زن زندگی کنم ولی این‌که روزِ تولّدش به خاطرم بماند و آن روز با یک شاخه‌ گل ولبخندزنان داخل خانه شوم، هرگز

«او» که گذشت...

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) می‌دود، می‌دود، هر چه خون در بدن دارد می‌دود در رگ‌ها و ماهیچه‌ها و عضلات پاهای‌اش تا سریع‌تر بدود و «او» می‌دود. گلوله‌ها بی‌وقفه‌‌‌ پیشِ پای‌‌اش، کنارش، پشت‌سر، این‌طرف، آن‌طرف به زمین می‌خورند، به خاک که برمی‌خیزد زیر تیغِ آفتاب، به خارها به خاشاک، به سنگ‌ها،

«زن بر نقد» یا «دیالکتیکِ احساسات یک منتقد»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من از ریشه با این حرف مخالفم؛ تا همیشه تا ابد، این‌که وِرد زبان بعضی‌هاست و می‌‌گویند: منتقد‌ها یک عده آدمِ عقده‌ای هستند، و این منفوران چون خودشان استعداد آفرینش و ساخت فیلم نداشته‌اند، تلافی‌اش را با نقد‌های چَکُشی سر فیلم‌های دیگران درمی‌آورند. چقدر کشمکش و بحث و جدل

عقل سرخ

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) همیشه انگشتانم پیش از گرفتن این شماره می لرزند:« ...091270». آنسوی خط زنی می گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم.لابلای سرفه هایم از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق.انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده است

زایمانِ رضا

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «Happy birthday،خوش آمدی به این جهان فانی!».چقدر منتظر این لحظه ی شگفت انگیز بود... همیشه متعجب بودم که یک مرد چرا هوای زنانگی بسرش زده؟!ولی گویی آرزویش عمیق تر از این حرفها بود که رهایش کند.گاهی می گفت:«مادر شدن چطور حسیه؟!»...و افسوس می خورد که هیچ وقت نمی تواند آنرا تجربه کند.پنداری پیشینه

(((حصار)))

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ...و مقابلم که می نشانمش، دلشوره ی خیالِ نگاهش غریبانه فضای اتاق را اندازه می زند،گویی قصد نداشته که اینجا بیاید! چقدر منتظر این لحظه مانده بودم، خیره شدن در چشمانی که با نگاهش دَمی آغاز شدم سیگاری می گیرانم، موسیقی را به نهایت آوا می رسانم "در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب..

بنفش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) از لرزیدن بدنم پلکهایم را باز می کنم،نیمه شب است! نفهمیدم چه وقت خوابم برد،حتی یادم نمی آید چه می کردم! ارتعاش موج سردردم مانند یک نبض خود را به دیواره های داخلی جمجمه ام می کوبد! نوک نگاهم به درون تابش نور نقره ای لپ تاپم می پرد،داستانی از یک نویسنده که نمی شناسمش،ندیدمش، حتی نمی

شیدایی

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) sهر بار که گل سرخی برایم می فرستد؛می میرم و زنده می شوم!...اینگونه به معاد،معتقد شدم!

هم آغوش،زیر دوش (18+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لخت و عریان در مقابل آینۀ قدی حمام می ایستم و خود را در آن برانداز می کنم، تکانی می خورم و نوک انگشتانم را روی شیر آب گرم می چرخانم؛حجم قطره های آب از دوش به سر و گردنم می ریزد.صورتم را بالا می آورم تا زیر آب خیس بخورد و سپس آنرا آغشته به خمیر ریش می کنم.ژیلت را برداشته و یک قدم به آینه