معرفی کامیار پورسرتیپ


کامیار پورسرتیپ
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 17 فروردين 1368
کشور: ايران شهر: تهران
کارشناس ادبیات نمایشی
نمایشنامه نویس/مترجم/


آخرین داستان ها ارسالی

آن دنگور

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ یک صبح پاییزی در خانه ای با نمای سنگ، موجودی با دو دست و دو پا و یک بینی باریک و کج، چشم به جهان گشود. از دو سالگی علاقه ی عجیبی به ترانه ی "ز من نگارم" داشت و مخصوصا از اوج "کجا پرد مرغ" حظیظ میشد. دبیر شورای نامگذاری مجدد سندیکای نامگذاران مجدد بالاخره موفق شد پس از سالها نام صنف نامگذاران

حکایت آن پنج پیر بد کیش

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ روایت است در بلاد افریق نوشگاهی بود موسوم به "خاصره"؛ که در آن جمله آفرتان نشستی و خردسپوزی کردی.گویند که روزی پنج پیر بر خوان چوبینی سورچرانی میکردند. چون خردها به مالک دوزخ سپردند بلیهی از دماغ تهی گشته دست در سرنپوشیدگان بیخ دیوار زد و سرنپوشیدگان قیل برآوردند که آی این بلیه دست در ما زد و این چه بلیّت بود که میان ما فکند که توبه ای باید

آن پسر در پارک

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ من مینو را دوست دارم. نه به خاطر اینکه جذاب یا هرچیز دیگری هست یا حداقل به نظر میرسد. بلکه به خاطر اینکه مینو لواشک دوست دارد و این اصلا به مینو ربطی ندارد و مسئله اصلی شلوارکی سورمه ای است که من هرجا میروم جا میگذارم میدانید؟ یک حس تمام نشدن به آدم میدهد یا همان پایان باز. البته در این مورد دوپایان باز و یک شروع باز داریم

گاهِ سفر اصفهان و شیراز

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ اگر اشتباه نکنم شانزده سال پیش بود که قرار بود سفری به شیراز و اصفهان داشته باشم. ولی چون کسی مرا دعوت نکرد قرار بر این شد سفر به شیراز و اصفهان را کنسل کنم و چون بلیطی نداشتم تنها لازم بود با تهران تماس بگیرم و اعلام کنم که نمی آیم. از آنجا که تلفن خارج شهری را آنزمان تلفنخانه می

قولنج

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ دوش ما را قولنجی حادث شد که هرچه شراب حقنه کردند عافیت نیافت تا نزعمان یقین آمد و خانگیان جمله به تدارک حلویات و پلاویدن و تعزیت پردازیدند و چنان شد که ما از خاطر برفت. گاه گاه تا پایی در پهلویمان میکوفت و دیسی بر سرمان خرد میشد و معزین رسیدند و به قال فعله گشتند و مویه بر می آوردند

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ در گوشه ی اتاق کنار در چوب گردوی ملون به رنگ سفید یک جفت کفش به چشم میخورد که بندهای نارنجی و سبز دارند که انتهای بند نارنجی لنگه راست کفش روی فرش لاکی با گل بته های سبزی که در آن ها خط های آبی رد شده اند افتاده. در مرکز فرش یک حلقه ی بیضی شکل کرم رنگ که در آن نخ های قرمز رج خورده چشم

حکایت مطول از لامیاهای سترگ

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ دوش لامیاها دست در روانم انداختند و چون ریش بدیدند فی الحال بتراشیدند تا طفلی شدم و پس پاک بخوردندم و استخوانم را به گوری انداخته تا خرزهره ای از لا-راس گور برست و به تجوید بانگ بر خرمهرگان زد که دیگر یک مقال برجای نماند تا سیاهی صباح از روم تلالو کرد و پیران آبستن بر کاسبرگ های یاس

گراز را به پرواز در آور

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ "گراز را بردار و در منجنیق بگذار یا قلماسنگ یا هر چیزی که پرواز دهد و آنگاه زه آنچیز را بکش تا گراز را به پرواز درآید." گراز این کتاب را که از کتابخانه ام برداشته بود بست و بلند گفت: گرازها باید پرواز کند تا آسمان را ببیند چون گردن گرازها اینقدر کوتاه است که نمیتوانند سرشان را بالا بگیرند

چگونه یک آدمی را ببینیم

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ میدیدمش...نه البته بهتر است بگویم نمیدیدمش...فقط فکر میکردم میدیدمش...اصلا مهم نیست، فرقی ندارد میدیدمش یا نه یا فقط فکر میکردم...چرا خوب البته که ربط دارد! مسلما وقتی قرار است یکی را ببینی باید مطمئن شد که حتما او را دیده ای و گرنه دیدنش لطفی ندارد وقتی که مطمئن نیستی او را دیده ای