معرفی بابک ابراهیم پور


بابک ابراهیم پور
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 17 آبان 1373
کشور: ايران شهر: چالوس


آخرین داستان ها ارسالی

رهـایی

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور به قلم: بابک ابراهیم پور نگاهش به اتاق چسبیده بود. پس از چند ثانیه رو برگرداند و فریاد زد: ((بیا، اینم سهم امروزت. حالا میدونی چقدر بدهکاری؟ حسابت بدجور سنگینه ها!)) و بعد دوباره به اتاق چشم دوخت. نگاهِ پدر بین اتاق و ساقی در رفت و آمد بود؛ درحالیکه از خماری می نالید، گفت: ((لعنت به

فرامــــوش شدگـــان

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور - داداشی؟ یعنی خوب میشم؟ بازم می تونم برم با دوستام بازی کنم؟ - آره قربونت برم، آره عزیز دلم، حتما حالت خوب میشه، مطمئن باش. بابک صورتش را به گونه ی باران چسباند تا گرمای بیش از حد بدنش را دوباره حس کند. خواهرش عرق کرده بود. دستمالی بر صورتش کشید و پیشانی اش را بوسید. - بهم تکیه بده عزیزم

تــــرامــــادول

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور در ترمینال بود که یکدفعه جای خالی تلفن همراهش را در جیبش احساس کرد. برای یک سفر کاری باید به یک جای دور میرفت. به ساعتش نگریست. هنوز وقت داشت. پس با عجله یک تاکسی دربستی گرفت و به سمت خانه اش بازگشت. تقریبا نیم ساعتی در راه بود. رسید. در حیاط را که باز کرد یک جفت کفش نا آشنا روی پله ها دید

تــوهــــــم (داستانک)

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور موجودی در سیاه چال عمیقی گیر کرده بود، شاید یک انسان. سالهای سال! زندگی اش با سوسک ها و مورچه ها و حشرات عجین شده بود. چشمانش به تاریکی خو کرده و کم کم رو به نابینایی میرفت. هرشب با صدای جیرجیرک ها و شب پره ها به خواب میرفت و روزها با صدای قار قار کلاغانی بیدار میشد که از دور دست ها به دور لاشه ی حیوانی جمع میشدند تا تکه و پاره اش کنند

مطرود

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور شب همه جا را فرا گرفته بود. صدای بوق ماشین ها آرامش پر ابهت شب را برهم میزد. با ترس و لرز به همراه چمدانی در خیابان های شهر قدم میگذاشت. چمدانی که صدای خرخر چرخ هایش دائما اتفاقات چند ساعت پیش را برایش تجسم میکرد. از فرط استرس دستانش می لرزید. بغض گلویش را گرفته بود. سرش درد میکرد. اشک در چشمان خسته اش جمع شده بود

مردگی

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور با بی رغبتی هرچه تمامتر بار و بندیلش را جمع و جور کرد تا به شهرستان کوچکش بازگردد. دانشگاهش در یکی از شهر های بزرگ بود که فاصله ی زیادی تا خانه اش داشت. دانشجوی فلسفه بود. والدینش به اصرار او را وا میداشتند تا در یکی از دانشگاه های اطراف به تحصیلش ادامه دهد اما او دیگر تحمل آنجا را نداشت

بغض

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور در حالی که مضطرب و ترسیده بود در تاکسی نشست و یک پانصدی مچاله شده به راننده داد. به سختی تلاش میکرد تا بغضش را فرو بخورد. در ذهن پریشانش سوالاتی موج میزد: ((یعنی چه خواهد شد؟ آیا شوهرم زنده می ماند؟ اگر بمیرد چه؟ من به جز شوهر و مادر پیرم کسی را ندارم. خدایا خودت کمکش کن...)). سرش را به پنجره ی ماشین تکیه داد و آرام آرام اشک ریخت

توبه

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور یک مرد بود.در کوچه ای تاریک میدوید.عرق صورتش را خیس کرده بود.به سختی نفسش میکشید ولی هرطور بود میدوید.سایه ای بزرگ تعقیبش میکرد.آن مرد از چیزی فرار میکرد.آری،مرد از گناهانش میگریخت!قدرتش رو به زوال رفت.سرعتش رو به افول بود.درهمین ناامیدی صدایی دلنشین شنید.کسی خالصانه فریاد میزد: ((خدا بزرگ است))

وحدت

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور زمستان نزديك بود، دسته مورچه هاي كارگر هر روز از لانه شان بيرون مي آمدند و سخت كار مي كردند و براي زمستانشان آذوقه جمع آوري مي كردند.در يكي از روزها، مورچه كوچولوي داستان ما در حالي كه دانه اي را حمل مي كرد به مورچه ديگري كه هم سن و سال خودش بود گفت:« اَه! خسته شدم، چرا بايد اين همه كار كنم! مدام بايد اين طرف و آن طرف بروم و آذوقه جمع كنم

روز قشنگ

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور حسن با ناراحتي در كوچه ايستاده بود و به دمپايي كهنه‌اش نگاه مي‌كرد. او علاقه‌ي زيادي به فوتبال در زمين خاكي محله‌‌شان داشت ولي نمي‌توانست از اين لذت برخوردار باشد، چرا كه پدرش پولي براي خريد يك جفت كفش ورزشي نداشت. بعضي مواقع كه پابرهنه فوتبال بازي مي‌كرد، با پاي زخمي به خانه