معرفی ناصرباران دوست


ناصرباران دوست
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 4 خرداد 1342
کشور: ايران شهر:
nabarandost@gmail.com


آخرین داستان ها ارسالی

به همین سادگی

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ....... گفت: نه دختره !دخترا که عاشق نمی شن! همینطوری آرام زندگیشونو میکنن! موهاشونو شونه می کنن! ناخناشونو لاک میزنن! با پولاشون تل میخرن و روزی صدبار تو آینه ی کوچیک جیبیشون به خودشون نگا می کنن! و چون خیلی زیباهستند اغلب فقط زیباییشون مشاهده میشه!! نه اینکه مردا نخوان بقیه هنراشونو ببینن

معجزه گر2

نمایش مشخصات ناصرباران دوست باور کن این دختر از رنجی که می بره خوشش میاد! اصلن این درد انگار بردتش تو خلسه ! این را دکتر اردلان می گوید و بعد با صدای خوشی می زند زیر آواز و می خواند: آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان شده

ما ز سرمای زمستان رسته ایم

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مرد روی تختخواب در جایش غلتید و کتابی که مطالعه می کرد رابست وبرای چندمین بار به ساعت روی دیوار روبرویش نگاه کرد . زن در اتاق خواب را باز کرد . سیاهی غلیظ شب در پشت سرش مخلوط با نور آبی تلوزیون بود .نور اتاق خواب با سرعت درون تاریکی جهید . زن در را بست . نور با برخورد به در چوبی همانجا فرو ریخت

راه میان بُر

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خورشید که در افق بالا می آمد .قبل از اینکه نورش را پهن کند روی سنگها و صخره های کوه بابا! و قبل از اینکه مارمولکها وسوسمارهای تنبل و خموده را گرم کند و به آنها نیروی حرکت بدهد.و از روی برگ علفها و درختچه های انجیر دامنه ی پرشیب ، قطرات شبنم را تبخیرکند ، از بالای دیوارهای بلند و سنگی

شب قدر

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... وقتی رسید . چراغهارا خاموش کرده بودند ! تاریکی قیر مذابی بود که جمعیت را مانند دانه های شن بهم چسبانده بود واز همه یکی ساخته بود .خوبی اش همین بود .کسی کسی را نمی دید وکسی از درون کسی خبر نداشت .! چهره های گریان و پشیمان که اشک از چشم و آب از بینی شان روان است که دیدنی نیست! گاهی هم خنده دار و مشمئز کننده است

موشک

نمایش مشخصات ناصرباران دوست موشک چشمهای گرد و سیاهش را گشود،و با آخرین رمقهای مانده در تن نحیفش ،سعی کرد دست و پایش را حرکت دهد ! اما دردی وحشتناک تا مغر استخوانش نفوذ کرد. و بی اختیار دوباره چشمانش بسته شد . مدتی بعد دوباره چشم گشود و سعی کرد بفهمد در اطرافش چه می گذرد . چیز خاصی به ذهنش نمی رسید و تنها سوز ش زخمها و سرما و گرسنگی و تشنگی کشنده ای را در وجودش حس می کرد

دَوَران حول نقطه ی آغاز

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شطحی سطحی بر عمق یک بی ماجرایی پوچ سیل کلمات به گوشم هجوم می آورد . مثل برق گرفته ها برمی خیزم و .در تختخوابم می نشینم ! و مثل همیشه سلام نکرده عزیزم : نون تازه هم بخر . پوشیده ونپوشیده به خیابانی پرتاب می شوم که " هیچ زنی با زنبیل از آن عبور نمی کند".خیابانی که در آن تغییر جزیی از زمان است

جاده های مهربونی

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... باران نم نم می بارد . تنها پشت شیشه ی پنجره نشسته ام . از گوشی ام آهنگی پخش می شود که شنیدنش مرا ویران می کند. ذهن ودلم پر می کشد به روزهایی دور . به تماشای برف وباران از زیر کرسی ، از در همیشه باز اتاق. و چشم به راهی ها و چشم به راهی ها ... بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک **** دم دمه های غروب سردِ یک روز پاییزی

لکه

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... گفتم این داستانو بخون و نظر بده .می خوام منتشرش کنم.نظرت برام مهمه! *********** کارهایش که تمام شد ، دستهایش را با حوله خشک کرد و بندهای پیشبند را باز کرد و آن را از گردن خود خارج ، و به قلاب کنار سینک آویزان کرد .برای خودش یک لیوان بزرگ چای ریخت و آمد نشست پشت میز ناهار خوری .همه جا از تمیزی برق می زد

سام اندر

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... اولین ساز مخالف را همسرش کوک کرد ! از نوا شروع کرد که: بی نوا می شوی. و خیلی زود به اوج راست پنجگاه رسید آسمان وریسمان کرد .جیغ وفریاد کشید . و جامه دران کرد آخر سر در شور فرود آمد و سوز دشتی سرداد و گریه کرد که : مرد با من و خودت این کارو نکن. این خضعبلاتی که تو نوشتی و اسمشو شعر و