معرفی ن.م


ن.م
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 9 آبان 1364
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

بازگشت خیابان

دیروز دوباره به سرم زده بود که به خیابان بروم. مدت‌های زیادی بود که از بوی گند خیابان بیزار شده بودم. بعد از آن روزی که درست سر خیابان اصلی شهر، شعرهایم را دزدیده بودند، دیگر هیچ‌وقت به خیابان نرفته بودم. حتی از تصویر خیابان هم بیزار شده بودم، نقاشی‌هایم خالی از خیابان بود و شعرهایم به خیابان که می‌رسیدند، سکته می‌کردند

مرده ها هنوز هم زنده اند!

«یک سال و چهار ماه و هفت روز گذشته است؛ اما مرده ها هنوز هم می میرند!». ............................... همه چیز حاصل یک اتفاق بود! هنوز برای خودم هم باورش سخت است. با اینکه سال های سال از آن واقعه شوم گذشته است اما لحظه لحظه زندگی نکبت بارم سرشار از یاد شومی است که صبح یکی از روزهای پاییزی، پدرم

بند سوم سلول تن(حماسه مرگ دوم)

بوی گند جسدش کل اتاق را گرفته بود. هنوز داشت سیگار می کشید و زیر لب چیزهایی عجیب می گفت، چیزهایی تو مایه های مرگ دوم. اولین بار بود که چنین چرندیاتی می گفت. قبلا هر موقع حالش به هم می خورد از روان می گفت، از زندان واژه هایش، از بند سوم سلول تنش! راستش عاشق بند سوم بود، دلیلش را هم هیچ وقت نمی گفت

یک ویرانی که می خندید!

همیشه لباس سیاه می پوشید؛ با اینکه موهاش قهوه ای بود، اما کلاهی مشکی رو سرش میگذاشت. میگفت از هر چی که سیاه نباشه بدش میاد. نه اینکه ذاتا غمگین باشه؛ نه. اتفاقا خیلی هم شاد بود و می خندید. اما وای به حال زمانی که غمگین میشد! کلاه مشکیش را سرش می کرد و با عصای چوبیش توی خیابان راه می افتاد و زیر لب به عالم و آدم فحش میداد

حسرت فقدان

وحشت زده شده ام. چهار مار از اطراف دارند بهم نزدیک می شوند. یکیشون از همه بزگتر و خطرناک تر به نظر میرسه؛ همونی که از طرف جنوب داره نزدیک میشه. ترس عجیبی کل وجودمو فراگرفته. قرار بود پدرم بیاد و بهم کمک بکنه. او هم از مارها خبر داشت. اما کمکی در کار نیست. مارها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شوند

این نوشته هیچ نامی ندارد!

دیگه از صدای هر چی آدمه خسته شدم! سال های سال مزخرفات و چرندیات یه مشت احمق را شنیده ام، از تحلیل های سیاسی یک راننده تاکسی بگیر تا التماس های یک سیاستمدار برای گرفتن پول خرد! از گدایی پسرکی بیست و چند ساله برای عشق تا حراج بدن دختری سیزده ساله برای التیام زخمی هزارساله! بدتر از همه

میدان فلسفی شهر

از این شهر لعنتی بیزار شده ام. نه به خاطر بی معنی بودنش، نه به خاطر دود ماشین هایش و نه حتی به خاطر رقص حماقت هایش در میدان فلسفی وسط شهر! نمی دانم، شاید به خاطر وحشتی که از بیدار شدن های نابه گاهم دارم، وحشت از زمان، از نبودن با او، از فرازهایی که در نبودنش اعماق گورستان پنج هزارساله شهر را کابوس می بینم! هیچ ساعتی در این اتاق لعنتی نیست

تصویرها هم عاشق می شوند!

طبق معمول با کتاب مزخرفی در دست وارد پارک می شوم. کاپشنم را در می آورم و روی چمن می نشینم. هیچ موقع علاقه ای به نشستن روی نیمکت پارک نداشتم! سیگاری روشن می کنم و کتابم را باز می کنم. دختر و پسری که کمی آنطرف تر روی نیمکتی نشسته اند، توجهم را جلب می کنند. نمی دانم چرا اما حس عجیبی پیدا می کنم

ژینو

اعصابم به هم ریخته است! برف به شدت می بارد، اما من بی توجه به سرما و برف، راهم را گرفته ام. باید خودم را به قبرستان برسانم. باید ازش بپرسم که چرا این بلا را سرم آورده است. سیگارم را روشن می کنم و دودش را نثار آفریدگارم می کنم! به امید ملاقاتی عاشقانه!! این جمله ای بود که ژینو همیشه بعد از سیگار کشیدن می گفت

بریکولاژهایي از ولایت ذهن

احساس عجیبی دارم. نوعی آرامش مسخره؛ آرامشی در اوج درد، در فراسوی رنج هایی که در لحظه، چون سرابی پوچ، ذهن کثیفم را سرشار از عذابی الهی می کردند! انگار از همه آنها راحت شده ام؛ از همه چیز، حتی از آن آرامش عجیب هم! دیوانه وار دست چپم را که پر خون شده است، نگاه می کنم! هنوز جای سوزن ها مشخص است