معرفی فرزانه بارانی


فرزانه بارانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 25 فروردين 1362
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

استحاله

نمایش مشخصات فرزانه بارانی تلفن قاطی کرده ...همیشه وسط حرف زدن هایم با مادر، وقتی دارد میگوید که برایش نان بخرم ،ناگهان تلفن خرخر میکند و بعد پیرمردی قوز کرده خیلی نالان به یکی از بچه هایش میگوید که درد دارد...زخمش خونریزی کرده و من یادم می رود مادر گفته بود چند تا نان بخرم!!....هنوز نفهمیده ام پیرمرد کجایش را

پدر حراجی

نمایش مشخصات فرزانه بارانی چند مدتی بود که فکر می کردم باید بروم و دعوتش کنم به کافه نبش خیابان زند...به یک نخ سیگار و یک لیوان چای لب سوز،حتما وقتی او سرگرم چای خوردنش است با سری که به جلو خم کرده ،من هم سرگرم بلند کردن فنجان کوچک قهوه ام هستم و همینطور که به گوش های بزرگ مودارش نگاه می کنم ...دارم فکرهایم را عقب و جلو می برم تا حرفم را بزنم

معجزه گر

نمایش مشخصات فرزانه بارانی امام بابا پیرمردی بود که آن را ،توی اتاقک نمور آن طرف حیاط یک ساختمان پیدایش کردم،از آن روز بود که هر وقت می ترسیدم دخیل می بستم به دستهایش،زانوهایم را بغل می گرفتم و می نشستم کنارش، هی حرف می زدم ،معجز داشت،شفا میداد.امام بابا همه چیز را بلد بود .اینکه چطور می شود ماهی را پخت که

دگوری

نمایش مشخصات فرزانه بارانی دوباره ننه ام یکی از همین رمال ها و دعا نویس ها را آورده بود بالای سر امیرعلی،از وقتی امیرعلی دیگر حرف نمی زد این چندمین بار بود که از این جور آدم ها می آمدند و می رفتند. از پشت پنجره گرد و خاک گرفته ایوان به اتاق سرک می کشم،پیرمردی کنار اتاق به پشتی تکیه زده،جلیقه ای سبز روی لباس

با تو در محضر روانکاوان

نمایش مشخصات فرزانه بارانی باور کن نمی شود!هرچه قدر هم که بخواهم از سر این نظریه بگذرم نمی شود!برای خودش خدایی بوده است فروید 1! مگر می شود بخواهی روانشناسی تحلیلی یک عشق را بررسی کنی و بیخیال از فروید بگذری!! من که نه!اما این نظریه روانکاوی دستت را رو خواهد کرد و کاری می کند که جل و پلاست را برای همیشه از درون من جمع کنی و بروی پی کارت

معجزه خاموش

نمایش مشخصات فرزانه بارانی نگاهت می کنم...گوشه اتاق ایستاده ای…محو دیوارهای کاهگلی و طاقچه های بلند دورتا دور اتاق شده ای، خودم را در امتداد نگاهت می گنجانم تا همینطور که داری اطراف را دید میزنی،چشمانت از من هم بگذرد...تو حتی چشمانت را از من دریغ می کنی..چمباتمه می زنی روی تشک ضخیمی که گوشه اتاق برای خواب انداخته اند -می دانم دوست نداری اینجا بمانی اما خب چاره ای نیست

مرگ رنگ

نمایش مشخصات فرزانه بارانی دونفر زیر بغل هایم را گرفته اند ، به آرامی همگام با آنها حرکت می کنم . سرم روی گردنم لق می زند و چشمان با اینکه باز هستند اما فقط یک نوار مشکی مستطیلی می بیند .همه چیز در مرکز دیدم سیاه است و در اطراف آن، از خاکستری تیره تا سپیدی محض ! تمام توانم را در عضلات سر و صورتم جمع می کنم و می

خدای مفلوک

نمایش مشخصات فرزانه بارانی لای در باز است،دستم را میگذارم روی در، قبل از اینکه بروم داخل سعی می کنم کمی از هیجانم بکاهم ،شاید کمی بیشتر از حد، هیجان دارم تا ببینم آدمی که خلق کرده ام چطوری از آب درآمده، در را هل می دهم، از دیدنم یکه میخورد،با چشمان گرد و روشنش نگاهم می کند، اه...دوباره چشم روشن!!! حرصم در می آید ،پرونده های زیر بغلم را ولو می کنم روی میز و داد می زنم

دیوانه از قفس پرید

نمایش مشخصات فرزانه بارانی از اتاق 407 دوری می کردم .گاهی به سرم می زد که نکند هنوز آن فرشته ، با بال هایی که حالا بزرگ و تنومند شده با دستمال سفید روی تخت نشسته باشد و پریدن را دل دل کند.سرم را پایین گرفته ام که کسی از مریض اتاق 407 چیزی از من نپرسد. از همان وقتی که کارورز اینجا شدم پایم زنجیر شد به اتاق 407 و بیمار

قصه ی ما به سر نرسید

نمایش مشخصات فرزانه بارانی حاضری یه کار دونفره انجام بدیم این را تو میگوئی در بعد از ظهر یک روز پاییزی و من که چشمانم از تعجب گرد شده بر می گردم و زل می زنم توی صورت زیبایت و بعد نگاهم را دزدکی از زیر تاق ابروهای بلند و مشکی ات سر می دهم سمت سیاهی چشمانی که گره میخورد به برگشتگی مژه هایی بلند ، سکندری میخورم