معرفی سیدجوادحسینی


سیدجوادحسینی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 28 فروردين 1378
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

تعطیلات نوروزی یک پشت کنکوری

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی *خواندن این داستان برای افرا زیر 18 سال توصیه نمی شود تعطیلات نوروز داشت شروع می شد و خانواده منم که اهل سفراند صبح روز شنبه اماده رفتن به سفر شدند منم لباسهای نومو پوشیدم ورفتم توی حیاط وخواستم سوار ماشین شم که با صدای پدرم سرجام میخکوب شدم که گفت: به به ...اصغر اقا صبح بخیر چه عجب

آهی برای خدا

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی دخترک با چشمان بزرگ و سیاهش که حلقه های اشک در آن جمع شده بود دوستش را که دست در دستان پدر و مادرش در حیاط بزرگ گام برمی داشتند و خاله مریم آن ها را همراهی می کرد نگاه می کرد دخترک از پشت پنجره از ته دل آهی برکشید وبخار شیشه را فرا گرفت و او با دستان کوچکش دستی بر شیشه کشید و شیشه نیز

مادرم

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی اشک های آسمان گونه هایم را نوازش میکند گویی آسمان نیز همچون دل من غمبرک زده صدای خرد شدن برگ های پاییزی زیر پاهایم که همچون موسیقی دلنشینی است دردهایم را تسکین میدهد در این لحظه با صدای پسرک 9 ساله ام محسن به خودم می آیم که میگوید: مامان رسیدیم من دیگه باید برم دوست دارم خداحافظ

به نام پسر

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی چشمانم را که اشک آلود بود و نگرانی در آن موج می زد به دهان دکتر دوخته بودم تا شاید کلمه ای امیدوار کننده از آن خارج شود اما دکتر که با تأسف سرش را تکان می داد و می گفت: متأسفم کاری از دست ما بر نمیاد....... در این لحظه تمام دنیا روی سرم خراب شد و همه ی درد ها و غم های عالم به سویم حمله ور

مجازات عشق

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی همه ی آن هایی که در آن مزرعه کوچک زندگی میکردند هر صبح با قلقلک های پرتو های طلایی خورشید از خواب بیدار می شدند و به آسمان خیره می شدند و از زیبایی های آن لذت می بردند به غیر از او . سال ها بود که رنگ خورشید را ندیده بود و حتی نیم نگاهی به آن نمی انداخت بزرگتر ها با او سخن نمی گفتند و

خزان زندگی

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی حتماْ وقتی دارید این نامه رو می خونین من چشمانم را از این دنیای هزار و یک رنگ و به ظاهر زیبا ودارای بهار وتابستان و خزان و زمستان و پرازحقایق تلخ فرو بسته ام و وصیتی جز خواندن این نامه ندارم من مریم 21 ساله دختر مامان و بابام زمانی که 19 ساله بودم با رامین تو کافی شاپ آشنا شدم رامین

آسمان خاکستری

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی فکر کنم تو این خزان غم زده تر از من ابرها نیز همچون من گریه می کنند کم کم به فکر فرو می روم یاد شبی می افتم که زندگیم رو سیاه کرد اون شب مثل همیشه پدر و مادرم داشتند دعوا می کردند البته برای من و داداش کوچیکم مثل یه فیلم تکراری بود و زیاد اهمیت نداشت اما اون شب باشب های دیگه فرق داشت