معرفی مریم مقدسی


مریم مقدسی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 18 شهريور 1369
کشور: ايران شهر:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿۱﴾ بگو پناه مى برم به پروردگار مردم (۱) مَلِكِ النَّاسِ ﴿۲﴾ پادشاه مردم (۲) إِلَهِ النَّاسِ ﴿۳﴾ معبود مردم (۳) مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿۴﴾ از شر وسوسه‏ گر نهانى (۴) الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿۵﴾ آن كس كه در سينه‏ هاى مردم وسوسه مى ‏كند (۵) مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ ﴿۶﴾ چه از جن و [چه از] انس (۶)


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ﴿١﴾ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ﴿٢﴾ وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ ﴿٣﴾ وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ ﴿٤﴾ وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ ﴿٥﴾



سلام
این کاربری قرار بود کاملا حذف شود اما باوجود نواقص این سایت داستانهایی که مانده اند حدفشان غیر فعال است.
ایراد ندارد یادگاری



آخرین داستان ها ارسالی

"گس در زمان "

مجموعه داستان های هرج و مرج یک : " گس در زمان " از کیف مدرسه اش ماری جوآنا را با احتیاط خارج کرد. پاورچین پاورچین رفت؛ از لای در بیرون را تماشا کرد. مادرش در آشپزخانه مشغول بود. در را آرام بست. سیگارها را در کیف راکتش،قایم کرد. روی تخت دراز کشید. به قرار فردایش ، با علی و محمود فکر کرد

" من ، نا، شده ام "

اتاق بوی سوسک مرده می دهد و زمین از جنازه آنها پر شده است . گرد و غبار ، سخاوتمندانه، رنگ خاکستری اش را ارمغان دیوارهای اتاق کرده است. دیشب مادرم، قبل آنکه برای همیشه مرا ترک کند تمام سوسک های اتاق را کشت و رفت...حتی، مرا نبوسید و رفت! از همان دیشب تا اکنون ، من وسط اتاق مانند یک نوزاد

"روانرام"

روانرام __خانم لطفا اینجا دراز بکشید...راحت باشید و کفشتونو در بیارید. __چشم __حالا چشماتونو ببندید و به حرف‌های من بادقت گوش کنید! تصور کنید که قدم به جنگلی گذاشتید. ویژگی های جنگلی که می بینید چیه ? آیا در روشنایی روز می بینیدش? یا در تاریکی ? __من وارد یه جنگلی شدم که پر درخته و خورشید در وسط آسمون جنگل قرار گرفته و اونو روشن کرده

تو بدی، من خوبم!

شهین باز ،شهین صدا کردنش، شروع شد. دوست دارم وقتی اینطور صدایم می کند و طلب هفت جد و آبادش را از من می خواهد داد بزنم و بگویم، درد عزیزم! آخر به من چه ارتباطی دارد که جوراب هایت نخکش می شوند. حتما بخاطر خساست اش باز جوراب ارزان قیمت خریده و من بیچاره وقتی می شستم شان نخکش شده است

"اینستال باران "

دخترک ایستاد و از شدت سرما، نفس گرمش را به دست کوچکش منتقل کرد. __ها ها... و آدامس هایش را محکم تر بغل گرفت. پسرک با خواهش از مرد رهگذر می خواست که آدامسی بخرد. اما مرد با بی اعتنایی او را به گوشه ای هل داد. پسر دست روی زانواش گذاشت و هنگام بلند شدن لحظه ای به دخترک نگاه کرد و با شرمندگی سرش را پایین انداخت

"طباق"

s" مرگ " تق تق تق...کسی پشت در بود... _ سرباز ! _ بله قربان ?! _در را باز کن ! __اطاعت قربان ! مرگ پشت در بود. همه به احترام او افقی شدند!! " زندگی " تق تق تق ...کسی پشت در بود... _مینا ! _اجازه خانم ?! _در را باز کن _چشم خانم! زندگی پشت در بود. همه به احترام او عمودی شدند!!

طلاق

sهوا که تاریک شد ، یواشکی، کفش های مردانه را پشت در گذاشت!

"دختری با لبهای عوضی "

خلاصه قسمت اول. شخصیت قصه به نام مریم طی ماجرایی با دختری عجیب آشنا می شود که زندگی اش را تغییر می دهد. در این ماجرای عجیب لبهای او توسط دختر بنفش پوش عوض می شود که برای مریم بسیار نگران کننده است. قسمت دوم __ مریم من لبهاتو لازم دارم ... قول میدم کارم که باهاش تموم شد پسش بدم. یه مسابقه آواز تو سرزمین ما می خواد برگزار بشه

" آواز شوم"

صدای ناله زنی به گوش می رسد. مهتاب روی تاب نشسته و بلند بلند می خندد. با هر بار بالا و پایین رفتن تاب ، باد لای موهای خرماییش می پیچید و با آنها می رقصد . الهام آن طرف میله های پارک ایستاده و تاب خوردن مهتاب را تماشا می‌کند. مجید سوی مهتاب می رود و تابش می دهد . صدای جیر جیر زنجیر در فضای پارک می پیچد

گلاره " قسمت آخر"

( قسمت آخر) گلاره اصلا دوست نداشت از آن گوشت بچشد. اما پدر بازهم اصرار کرد و گفت : __ بچش بابا جان. بخاطر پدر گوشتی را از سیخ جدا کرد. و همچنان که با چشم هایش همه را زیر نظر داشت آرام آرام در دهانش قرار داد. طعم خوشی داشت. طعمی که تاکنون تجربه نکرده بود. می دانست که اگر از طعم آن بگویید از طرف نامادری مورد غضب قرار خواهد گرفت