معرفی محمد علی زکی خانی


محمد علی زکی خانی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 24 شهريور 1369
کشور: ايران شهر: قم
mohammadzaki900@yahoo.com


آخرین داستان ها ارسالی

اعدام

من عاشق پدرم هستم... آرزو دارم هر چه زودتر صدای گریه ام را بشنود. او هم چنین آرزوی دارد! میدانم... همیشه وقتی به خانه باز می گردد با تمام خستگیش سر بر روی دیوار خانه ام میگذارد و من هم با تکانی نوازشش میکنم... امروز هم پدر زنگ خانه را می زند؛ و مادر با شوق بسیار در را باز می کند.باز هم

اورست (پایان)

یه لحظه با خودم گفتم من که توان بالا کشیدن خودمم ندارم بریدن طناب چه فایده ای داره!! چاقو رو به پایین پرت کردم تا دیگه به هیچ وجه نتونم طناب ببرم. سرم را روی طناب گذاشتم و به مادر و پدرم و به آرزوهایی که انگار تازه سرباز کرده بودن فکر کردم من حتی فرصت عاشق شدن توی این دنیارو هم نداشتم

اورست (4)

هیچ امیدی به ادامه مسیر نبود. نه ابزاری برای صعود داشتیم نه برنامه ای برای بازگشت. سکوت کرده بودیم و به اطراف نگاه می کردیم، کوروش خیلی ناراحت بود و عذاب وجدان داشت مدام عذرخواهی می کرد. سعی کردم کمی شوخی کنم تا از این حال و هوا بیرون بیاد اما فایده ای نداشت از اونطرفم مهرداد حوصله

اورست (3)

برای تغییر موقعیت یک روز خیلی دشوار پشت سر گذاشتیم و به اوایل مسیر اصلی نانگا رسیدیم و مجبور شدیم در یه کمپ غیر استاندارد شب را بگذرونیم. مهرداد شروع کرد به معرفی دوستانش؛ اونا خیلی شوخ و شاد بودن و کمی هم خودخواه، کاتولیکها تقریبا اکثرشون این خصلت رو دارن خیلی به کشورشون تعصب دارن و مدام مردمشون رو ستایش می کنن

اورست (2)

چند روزی گذشت که مهرداد دوباره باهام تماس گرفت و گفت: یک نفر دیگه از طرف گروه کوهنوردی آلواراس اردبیل پیدا شده و اعلام آمادگی کرده ما تا یک ماه دیگه عازم میشیم . بهش گفتم که من خیلی دوست داشتم بیام اما هزینه زیادی داره منم تازه از مسابقات چین برگشتم همین که داشتم واسش توضیح می دادم

اورست (1)

به نظر من زندگی اول یعنی ورزش و بهره بردن صحیح از نیروی جوانی به بهترین اشکال، بگذریم... فصل امتحانات بود با جمعی از دوستان هر شب مشغول دوره کردن درسا بودیم. یک شب یکی از دوستانم با من تماس گرفت،گفت: در فکر تشکیل یک اکیپ چهار نفره برای صعود به اورست است. ولی دو نفر کم داریم اگر کوهنوردی

لالایی

کودکی را زاییدم ولی همسری نیست که حتی یک خسته نباشید خشک و خالی به من بگوید. بچه را در آغوشم می گذارند، نمی دانم خوشحال باشم از وجود کودک دلبندم که تکیه گاهم خواهد شد، یا غمگین از آینده مبهمش ! آینده؟؟؟ در سرزمینی که خاخام صهیونستی قتل کودکان شیرخواره را جایز اعلام می کند. چگونه می توانم از آینده کودکم صحبت کنم

نابینا

در حیاط خانه روستایی مادربزرگ نشسته بود و به اردک ها غذا می داد. نابینا بود، آمدم و کنارش نشستم، بیچاره چشمانش خیس شد! پرسیدم چرا گریه می کنی؟ جواب داد: گناه کارم! دوباره سوال کردم که می توانم بدانم چه گناهی؟ و سریع عذرخواهی کردم و حرفم را پس گرفتم. نفسی بیرون داد و گفت: زمانی جوان

زشت اما دوست داشتنی

ببخشید خانم معلم در می زنند ؟ بفرمایید ... در باز شد همه نگاهی عجیب به دخترک انداختند ، به یکباره صدای خنده بچه ها کلاس را منفجر کرد . اجازه ؟؟؟ بیا تو و در را هم پشت سرت ببند . چرا به من خیره شده ای ، برو بشین .. برو و کنار زارعی بشین ! خانم اجازه نمی شود جای دیگری بنشیند ؟ برو میز عقب بشین

می روم تا سرزمین آرزوها

دیروز امروزم را خرید، تن خیسم نوازش میکرد رویاهای همیشگیم را از ترس، که در آرزویش بال و پر می گشودم تا هفتمین آسمان . و چه نابود کرد افکار پلیدش را که می گفت: پوچ است اراده های پولادیت می روم و می گذارم اینجا تمام آن چیزی که سهمم بود از زندگی ... امروز تکلیفم روشن است و فردا خیالم آسوده