معرفی "صابرخوشبین صفت"


"صابرخوشبین صفت"
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 20 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

آواز مرگ .........

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی شروع به وزیدن می کند و یکباره سکوت خلوت قبرستان دهکده غرق سر و صدا می گردد . آسمان روشن و پر ستاره ، تاریک می شود و لکه های ابر نمایان می شوند . باد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و گرد وغبار همه جا را فرا می گیرد . پنجره ی اتاق به صدا در می آید و در یک لحظه لکه ی سیاهی از جلوی آن عبور می کند

پیانو

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با ناراحتی وارد زیرزمین شد . نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود . پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام . نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند . مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم

فرمانده2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود . تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد . سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است . خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم

رزیتا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد . بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد . چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد . سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود . نمی دانست چه کار کند

فرمانده

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم . هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد . این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد . و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد

بهار و پرنده ها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با تقدیم و احترام : به دوست عزیزم ، جناب "همایون به آیین " عزیز صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند . زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت . بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود

لالایی گندمزار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از ماشین پیاده شدم و بعد از درآوردن وسایل ، به برادرم گفتم که برو .می خواهم چند روزی دور از آدمها و همهمه ی زندگی ، با خودم خلوت کنم و در تنهایی و خلوت خودم بمانم و فکر و خیالم را از زندگی و آدمها دور کنم و چند روزی راحت و آسوده باشم . برادرم رفت و من در حالی که وسایلم را به دست گرفته

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

پشت چراغ قرمز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم . چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد . کمی که از من فاصله

برگی از تاریخ

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" آخرین شب شیفت کاریمان بود . برداشت نیشکر به روزهای آخرش رسیده بود و چند روز بعد همه ی ما روزکار می شدیم و هر کداممان به قسمت دیگری منتقل می شدیم . در حالی که داشتم شام شبم را گرم می کردم ، دوستم"علی" گفت که غذای او را هم گرم کنم . به سمت کیفش رفتم و آن را باز کردم . غذایش را در آوردم و خواستم کیف را ببندم که چشمم افتاد به کیک و کلوچه های تر و تازه اش